« من هیچ ... ما نگاه | Main | !! »
دوشنبه 28 آبان 86 :: November 19, 2007
@
با اینهمه تلاشی که در راه دانستن میکنم، باز فکر میکنم در نقطه آغاز هستم.
تغییر محیط آسانتر از تغییر خود است. تغییر که نه.. رفتار با محیط..من با خودم نمیتوانم طوری رفتار کنم که انگار کسی مقابلم قرار دارد..
دلم میخواهد من را بنشانم جلویم..زبان عشقی که ازش میشناسم برایش بهکار بگیرم..و با او بههمین زبان سخن بگویم. زبان اول من جملات تاییدآمیز است. هدیه دادن و گرفتن و تماس فیزیکی زبانهای بعدی منند. دلم میخواهد بهخودم بگویم که بهچه دلایلی دوستش دارم... همانطور که بسیار راحت به دیگران میگویم و نه دروغی درکار است و نه تظاهری.
فکر میکنم هرچه بیشتر میخوانم و هرچه بیشتر فکر میکنم و هرچه بیشتر حرکت میکنم، فقط آن دایره بسته زندگی را بزرگتر کردهام..همچنان سر و تهش بسته ماندهاست..دوست دارم شکافی درآن درست کنم و از بیرون بهخودم و بهدنیا نگاه کنم.
دوست دارم بزرگ شوم. دوست دارم مغزم از این حرکت دایرهوار دست بردارد و روی یک خط صاف با شیب مثبت بیاندیشد.
این فکر را نه فقط درباره زندگی شخصیام دارم که درباره هرچه بیشتر میخوانم و آزمایش میکنم، بزرگیاش و ناتوانی خودم در مقابلش برایم آشکارتر میشود..
نمیخواهم خسته شوم و منفعل عمل کنم..باید راهی برای باز کردن این دایرههای ذهنی باشد..حتما هست..
میترسم درآخرین روز زندگی بفهمم که اینهمه دست و پازدن در دنیا نتیجهای بهتر از آنانکه روی این دریا دراز میکشند و آسمان را نگاه میکنند و جریان آب عبورشان میدهد، عایدم نکرده است.
Posted by froogh at November 19, 2007 8:05 AM
نظر
Yek chizi ra ke dar moredet kheily doost daram va meepasandam, ineke kheily vazeh, va khoob meetuny ehsasateo tozeeh bedy. Dar zemn, forough aziz, khane-ey doost besyar dooreh, unvare daryahast. Fekr kardam ghablan gofte boodam ke az amrica meeneveesam. Shayadam na. Nemeedoonam o mohem neest. Dar har soorat, hamishesh, baraye sohbat ba donyaye por az fekr va ehsasate Forough, dar khialam chai va shireeny amadeh hast. Hamishe neveshtehat be fekram meendaze, va inra doost daram.
فروغ:
شادی جان کجای آمریکا هستی؟
Posted by: Shadi at November 20, 2007 7:13 PM
دوست دارم مغزم از این حرکت دایرهوار دست بردارد و روی یک خط صاف با شیب مثبت بیاندیشد
این تقصیر مغزت نیست که داره دور خودش می چرخه
اصولاً همه چیز تو این دنیا می چرخه
زندگی، تفکر، نوع نگاه، تکنولوژی،...
خوبه که حرکات دایره وار مغز حلزونی باشه
یعنی هم بچرخه و هم رشد کنه
Posted by: مصطفی at November 20, 2007 2:08 PM
با سلام و درود بر فروغ خانوم عزيز و گرامي
ظاهرن هر انساني سه رابطه دارد يكي با خدا يكي با مردم يكي هم با خودش وجالبه كه گاه دو رابطه اول كه بهرحال با خود آدم نيس فرمولبندي و مديريتش راحتتره چون در ارتباط با خدا كه بيشتر نيتي و دلي و مناسكيست در ارتباط بامردم هم ميتوان لااقل بصورت شكلي به آن سامان داد ولي در ارتباط با خود انسان چون انسان به همه چيز خود البته منها ضمير ناخودآگاه احاطه دارد فاكتورهاي قابل وارسي بسيار زياد ميشود كه بنوبه خود باعث سردرگمي و هاج و واج موندن آدم ميشه.مثل اينكه ما را با يك دستگاه بسيار پيچيده تنها بگذارند بطوريكه ما قسمتهايي از آن را خوبه خوب بشناسيم ولي برخي جاهاش كامل پنهان باشد ودرعين حال از تاثير قسمتهاي مختلف شناخته شده انهم روي يكديگر بيخبر باشيم.من فكر ميكنم راه فرار از اين سر درگمي تعيين چند فاكتور مهم در ضمير خود واندازه گيري انها وسعي در رساندن انها به استاندارد باشد كه در آنصورت ميتوان كمي از لاك خود بيرون امده و از بيرون خود را ببينيم.درمورد پاراگراف اخرتان مگر اگر كسي انگونه باشد كمتراز ما باحقايق هستي آشنا ميشود.
Posted by: فرزاد at November 20, 2007 1:44 PM
بعضی وقت ها که نوشته شما رو می خونم می ترسم از زندگی خودم! دغدغه هایی که شما داری رو من هنوز راجع بهشون در زندگی خودم فکر نکردم!!! خیلی عقبم نه؟!
فروغ:
نه .
لزوما شما عقب نیستی و حتما من هم جلوتر نیستم. یعنی من اصلا نمی دونم.
Posted by: maakaan at November 20, 2007 10:03 AM
من يك تز دارم براي خودم كه به يكي از شعرهاي خيام كه به شخصه از بقيه بيشتر دوستش دارم خيلي نزديكه. اينكه اين تز درست هست يا اشتباه، مشكل من هم هست . و ديگه اينكه هميشه بهش پايبند نيستم. يعني گاهي فراموشش ميكنم و درست خلاف اون عمل ميكنم. اما آدمهائي رو كه واقعا اينطور عمل ميكنند ديده ام. البته از تعداد انگشتان دست كمتر هستند ولي آرامش عجيبي دارند. همه چيز رو گفتم جز شعر خيام.حتما شنيدي:
خيام اگر ز باده مستي خوش باش
گر با صنمي دمي نشستي خوش باش
چون عاقبت كار جهان نيستي است
پندار كه نيستي، چو هستي خوش باش
من به شخصه ميدونم كه هنوز كنار گذاشتن خودآزاري و خوش بودن را بلد نيستم. منظورم از خوش بودن احمقانه زندگي كردن و يا به مشكلات فكر نكردن نيست. منظور اين هست كه با قلب و روحت و در اعماق دلت اين اعتقاد رو داشته باشي كه عمر آدمي محدود هست و نبايد مشكلات باعث بشن اين عمر محدود رو طوري كه ميدوني درست نيست بگذروني وبه قول خودت ««درآخرين روز زندگی بفهمي که اين همه دست و پازدن در دنيا نتيجهای بهتر از آنانکه روی اين دريا دراز میکشند و آسمان را نگاه میکنند و جريان آب عبورشان میدهد، عايدت نکرده است»»(راستي معلم انشائتون كي بوده كه انقدر خوب مينويسي . ببين كيفيت اين يك جمله تو با اين همه مزخرفات من چقدر متفاوته.) و بازهم به قول خودت ««همين كه ايراد رو ميدونيم از كجاست خودش خوبه.»»
ولي آدم رفتارهاش و عادتهاش رو بعد از سي و خورده اي سال تغيير بده... كار خيلي سختيه.
( بدون غلط املائي تايپ كردن هم البته واسه من كار خيلي سختيه)
Posted by: تنها at November 20, 2007 7:34 AM
می خونمت و احساس میکنم یه آینه شفاف گذاشتن جلوم و دارم یک سال پیش خودمو می بینم!!همینقدر به آستانه انفجار رسیده از تنهایی و به قول شما از اونایی که منتالی مشکل داشتن!1می خونمت و میشی عین یه دفتر چه خاطرات از حسی که که اون موقع داشتم!کلی دوستت میدارم واسه این لحن گس و ترش و شیرینت!ولی واسه من یه اتفاق عجیب افتاد!عین شما یه آدم موفق ولی متارکه کرده که به ندرت کسی یخمو باز می کرد!اینقدرم مغرور بودم که من اصلا جلو نمی رفتم!یه جایی دقیقا حرف معلم موسیقیتونو راجع به اینکه دیگه خوب یا بد هیجده ساله نیستمو به خودم گفتم و شیرجه زدم تو دریای عاشقیت!!!و الان یک ساله قشنگترین دوره زندگیمو دارم تجربه میکنم!میخوام بگم اگه بترسید یه وقتی میشه که از ترستون پشیمون بشید ولی راهی نباشه!یه معلم یوگا داشتم میگفت دختر خوب آب هم که میخوری ممکنه به گلوت بپره وخفه بشی!!حالا هیچوقت شده بگی دیگه آب نمی خورم چون ممکنه خفه بشم!!پس از له شدن نترس و برو جلو!من که رفتم و عاشق شدم چه جوری!!بیا و ببین!یه دنیا پر از نور و ستاره و قشنگی نصیبم شد!الانم هشت ماهه ازدواج کردم!اینقدر که عاشق نوشته هاتونم و فکر می کنم با یه خانم به تمام معنی طرفم دوست داشتم تجربه مو واستون بگم!از ته دلم از خدا می خوام یکی بیاد تو زندگیتون که واستون کلید خونه خورشیدو بیاره که یه در باز کنه واستون رو به یه دنیا قشنگی!
Posted by: مینا at November 19, 2007 5:17 PM
سلام
روح و روان ما آدما ، عجیب ترین و سخت ترین ساز دنیاست که می تونه روح افزاترین نغمه ها رو تولید کنه . تو که اینقدر ناکوکی ، تویی که برای اون ساز بیرونی معلم داری ، چرا برای این ساز سخته دنبال استاد نمی گردی ؟
Posted by: Ali at November 19, 2007 1:48 PM
سلام
خوبي
وقتي خيلي دلم ميگيره ميام وبلاگتو ميبينم اينكه كس يا كساني هستند كه مثل من دلشون ميگيره دغدغه هاي فكري منو دارن نميگم از غصه هام كم ميكنه نه يه جورايي تخليه فكري ميشم منم گاهي درگير ميشم درگير خودم زندگيم و روح نا اآرام وجودم گاهي احساس ميكنم در حال منفجر شدنم و حتي دنيا با تمام وسعتش داره منو خفه ميكنه برات آرزوي آرامش دارم
Posted by: فروغ at November 19, 2007 10:30 AM
نه اينجوري تصور نكن كه تو كوچكي در مقابل هر چيز يادت باشه افكار ما زندگي ما رو مي سازند...
Posted by: ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا) at November 19, 2007 10:08 AM
فروغ جان فکر می کنم هر کدام از ما به نوعی دچار این ترس هستیم
Posted by: الهام at November 19, 2007 9:08 AM
چيزي رو كه ميترسي در آخرين روز زندگيت بفهمي الان فهميدي . :)
Posted by: منفرد at November 19, 2007 9:03 AM