« | Main | پنج زبان عشق مجردها »

جمعه 25 آبان 86 :: November 16, 2007 

چشمانم را نوازش کن ...

با خودم فکر می‌کنم همه آدمها راهی برای طلب نوازش دارند..از بزرگ تا کوچک.. از بچه‌ای که نیمه‌شب برای دستان مادرش گریه می‌کند تا آقای حسابدار ما که ماهی یک‌بار می‌گوید می‌خواهد استعفا بدهد، چشمش پر اشک می‌شود و وقتی دلیلش را می‌پرسم می‌گوید فکر می‌کنم نکند باری برایتان باشم.. دلداریش می‌دهم و مطمئنش می‌کنم که بدون او خانواده‌مان کامل نیست و دوستش دارم.. تا ماه بعد ..
....
من برای طلب نوازش هیچ‌وقت استعفا نداده‌ام..یادم نمی‌آید..قهر نکرده‌ام..حس کوچکی بهم می‌دهد..حس این‌که از اعتماد دیگران به‌دروغ استفاده می‌کنم..اما درباره آقای حسابدار این‌فکر را نمی‌کنم.. فقط فکر می‌کنم نوازش خونش نیاز به محبت من دارد که بشنود مهم است و دوست‌داشتنی‌ست..
....
من هم نیاز زیادی برای طلب نوازش دارم..اما نیازم آن نیست که شما می‌خوانید..شما برای من مثل خانواده‌اید..خانواده‌ای که عصر کنارشان می‌نشینی و باهشان گپ می‌زنی..درددل می‌کنی.. غر می‌زنی..می‌خندی..و فردا همین تکرار می‌شود..بی‌آنکه کسی به حساب جلب ترحم بگذارد..نمی‌دانم شما بر اساس چه‌حسی می‌نویسید یا حتی این وبلاگ را می‌خوانید..اما یک دلیل بزرگ من برای نوشتن همین است..
...
با‌خودم فکر می‌کنم تا به‌یاد بیاورم کی طلب نوازش کرده‌ام..
چقدر کم..
انگار فقط یک‌بار .... بیمار بودم..سردرد امانم را بریده‌بود..دوستی که بسیار دوستش داشتم، خانه‌ام بود.. و برای اولین بار در عمرم از کسی خواستم به خاطر من بماند و نازم کند..حس خوب دستانش همیشه در ذهنم می‌ماند..
...
با‌خودم فکر می‌کنم شاید اگر مثل آقای حسابدار بلد بودم نیازم را به‌مردم بگویم حالا آدم خوشبختی بودم.

Posted by froogh at November 16, 2007 10:17 PM

نظر

سلام پست جالبی بود اولین باره که اومدم . جواب شوکین رو هم که خوندم دیدم حرفهای نگفته منه من به عنوان بچه اول خونه همیشه از همه بزگتر بودم ونوازش نگرفتم نه به اندازه بقیه همه هم منو مهربون میدونستن اما با خودشون !کسی فکر نکرد این ادم هم نیاز داره نوازش بشه همیشه ادم بزرگ بودن ادم رو پوک میکنه کودک درونم خیلی تنهاست

Posted by: مریم at January 8, 2008 12:08 AM

1- یاد یک ترانه ای افتادم):
ترجیعش این بود که : "نوازشم کن نوازشم کن"
2- نمی دانم چرا فروغ وبلاگستان مرا یاد فروغ فرخزاد می اندازه.

Posted by: farhad at January 4, 2008 4:36 PM

من فکر می کنم که ما آدمها پشت این چهره آهنی گاهی از اوقات نیاز به نوازش کردن و نوازش شدن داریم! آدم بالفطره نیاز داره تا بدونه که بودنش و حضورش مثبته و دیگران از او راضی اند....

Posted by: maakaan at November 17, 2007 5:27 PM

نوازش این روزا خیلی برام مهم شده، نه اینکه هی بگم و به زبون بیارم ولی خیلی کم دارمش این روزا.
می دونی فروغ جون به نظرم نوازش اون وقتی خیلی خوبه که بدون گفتن باشه یعنی بی اینکه به زبون بیاری طرف مقابل بدونه و نوازشت کنه.

این پستت رو خیلی دوست داشتم
شاد باشی

Posted by: الهام at November 17, 2007 4:37 PM

سلام
واقعیت اینه که ما داریم در دوران دوستیهای کوتاه و پر از سوئ تفاهم زندگی می کنیم . ترس از سرگرفتن یه رابطه دیگه که بازهم می تونه بنیاد فکر و اعصاب و احساس رو از هم بپاشونه ، بی نهایته .
دوستی دارم که خودشو محدود نمی کنه . استدلالش اینه که اگه "الآن" پنجره ای هست ، باید بازش کرد و از هوای تازه و منظره دل انگیزش لذت برد و نباید به فکر این بود که شاید یه روزی قفل بشه یا گل بگیرنش. البته این بی هوا بودن گاهی باعث دردسره : در آخرین موردش با یه آقای متاهل بوده که خودشون دیگه بعد مدتها دووم نیاورده ن و به طرف گفته که:" یا همهچیز یا هیچ چیز !"
حد و حدود و پیش فرض گذاشتن هم دردی رو دوا نمی کنه چونکه پای مهر و دل وسطه که اینا تا اینجا پائین نمیان. اما از طرف دیگه هم :
"یار خوش می دارد این آشقتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی"
باید طلب کرد . باید با نیت پاک جلو رفت و هر چیزی توی زندگی رو هم توی گنجه خودش گذاشت . اگه بشه که آدم نذاره چیزی به جای بیربطی پس نده و رنگ بدوونه ، شاید که وضع جور بشه .
البته این وسط یه دوران تنهایی و اندوه هم هست که من دیگه واقعا نمی دونم چطوری باید پرش کرد ...

Posted by: Ali at November 17, 2007 1:22 PM

ما خیلی از وقتها برای نوازش شدن
بیراهه میرویم...مثل اقای حسابدار
بعضی وقتها لوس میشویم..بعضی وقتها فریاد می کشیم...بعضی وقتها می جنگیم...و
...
برای اینکه نوازش شویم دنبال بهانه ایم . و همه اینها ریسک بزرگی ست . چون گاهی درست خوانده نمی شوند . می تواند رییس اقای حسابدار ٬ کسی باشد که معنای استعفای او را نفهمد و ....بقیه اش را تصور کن
...
گاهی وقت ها برای نوازش شدن بیراهه میرویم و این خوب نیست
درست مثل وقت هایی که از بیان دوستت دارم ٬ می گریزیم . ما بیشتر از گاهی از ابراز احساسات می گریزیم ....شاید به قول خودت چون مرز باریکی است بین جلب ترحم و ابراز احساسات

Posted by: niloufar at November 17, 2007 1:16 PM

درود بر فروغ خانوم عزيز و گرامي
اين خصلت نوازش طلبي ودرمفهوم عامتر مهر طلبي (چون بهرحال هر نوازش طلبيي مهر طلبي هست ولي هر مهر طلبيي لزومن نوازش خواهي نيست)اصولن در انسانها وجود دارد و داشتن آنهم هيچ نقصي نيست ونبايد انرا به كوتولگي شخصيت رواني صاحب آن اسناد نمود.بطوريكه مشهور است بسياري از افراد شاخص تاريخ كه بعضا تاريخ كشوري را تغيير جهت داده اند اين صفت را در حد بالايي داشته اند حتي زبانم لال خدا هم مثل اينكه از پنهان بودن خوشش نمي ايد و ميخواهد شناخته و تقديس شود كه واضح است خداي بي نقص اين طلب از نقصش نيست.هر انساني وقتي در جمعي قرار ميگيرد دوست دارد (عليرغم ضعفها و كاستيهايش) توسط ان جمع مورد پذيرش قرار گيرد و فقط در اين صورت است كه باآن جمع راحت است. مهر طلبي متعادل اصولن با درخواست ترحم فرق ميكند زيرا ترحم طلبي ريشه در نقطه ضعف دارد ولي مهر طلبي درست يك نياز طبيعيست .اما اينكه تا چه حدي انسان بايد آنرا ابراز كند بنظر من به مخاطب و ظرفيت عاطفي و عصبي او بستگي داردو نميتوان حكم صادر كرد كه اگر كسي مهر طلبي اش را عيان نكرد حتمن كار اشتباهي كرده زيرا تا مخاطب معلوم نباشد كيست نميتوان استنتاج درستي كرد و افسوس خورد كه چرا نگفتم نوازشم كن
.

Posted by: FARZAD at November 17, 2007 1:03 PM

فروغ خانم من بدم نميآد از نوازش كردن جنس لطيف حيف كه جنس لطيف وقت نوازش كه ميشه چنگ و دندون نشون ميدن .

Posted by: خارخاسک at November 17, 2007 12:40 PM

تو این فضا..آدم ها خیلی بیشتر همدیگر و می شناسن...خیلی کمتر از اون نقاب ها استفاده می کنن..خیلی کمتر از قضاوت شد می ترسن....من احساس می کنم می تونم آدم های اینجا رو از ته دل دوست داشته باشم..بدون در نظر گرفتن هیچ فاکتور دیگه ای..خیلی وقت ها برای دوست های ندیده ام تو این دنیا دلتنگی کردم ..دلم براشون لرزیده..اینجا رو دوست دارم برای تمام حس های قشنگش..
من هم همیشه بزرگ بودم...نمی دونم چرا..یادمه حتی وقتی بهم می گفتن می ری کودکستان...می گفتم .کودکستان نه..آمادگی ..من هم خیلی وقت ها نتونستم نیاز هامو به زبون بیارم...حس می کردم خودمو کوچیک می کنم اگه نیاز هامو به زبون بیارم...اگه به زبون بیارم و براورده بشه دیگه برایم ارزشی نداره..دیگه بهم نمی جسبه.....جدیدا البته یه کم بهتر شدم..اون هم البته با کسانی که خیلی با ها شون راحتم..نه با بقیه!.. !....

Posted by: کفشدوزک at November 17, 2007 10:33 AM

چشم ما روشن شد از حضور شما
تو دلم نمونده تازه حالا كلي شاد شدم از اين محبتي كه كردي و اومدي سر زدي به من
مرسي
ممنون
مواظب خودت باش
شاد باشي
مهرداد

Posted by: مهرداد at November 17, 2007 9:26 AM

راستي ـ محبت ـ كامل تر و جامع تر نيست ؟
منظورم بجاي ـ نوازش ـ است البته
فروغ:
نه . محبت با نوازش فرق داره. تو می تونی کسی رو دوست داشته باشی و بهش محبت کنی با روش خودت. ولی نوازشش نکنی.

Posted by: شوكين at November 17, 2007 9:19 AM

من هم نیاز زیادی برای طلب نوازش دارم.. علي رغم ظاهر سرسخي كه به ديگران نشان ميدهم. نميدانم چرا من هم نميتوانم مثل اين همكارم خيلي راحت نيازم را بگويم. اصلا از بچگي اينطور ياد نگرفتم. شايد دليلش همين باشد. راستش من اعتقاد راسخي دارم كه ريشه خيلي چيزها در بچگي آدمهاست.در مورد خودم وقتي كه درست فكر ميكنم ميبينم همينطور است.من اولين فرزند خانواده بودم و 2 تاي ديگر با فاصله هاي 1.5 و 3 سال بعد از من آمدند. يادم ميايد 5 سال بيشتر نداشتم كه پدرم كه آن روزها دبير بود من را نشاند و گفت خوب... تو بزرگ شده اي. از فردا خريد خانه با توست. فردا باهم رفتيم و نانوائي را نشانم داد و بد دو تا سوپرماركت كه بايد صبحها از آنها شير ميخريدم و قرار شد بزرگ شدن من فعلا محدود به اين دو باشد. از فردا با يك زنبيل قمز رنگ كه فقط كمي از خودم كوچكتر بود ميرفتم توي صف نان. /ان روزها هيچ جا نان را توي كيسه نميفروختند. صفهاي نان هم ديدني بود. گاهي اوقات 2 ساعت توي صف بودم و مردم مهربان خيلي راحت اين بچه اي كه پدرش فكر ميكرد بزرگ شده را راحت پس ميزدند و انقدر ميماندم تا دست آخر نانوا دلش به رحم مي آمد و 2 تا نان ميگذاشت داخل زنبيل.بعد از آن هم هتهاي دوبار صف شير و .... اين داستان ادامه داشت تا شايد هجده نوزده سالگي من. البته به مرور همه اجناس كپني داراي صف به آها اضافه شد. اين مثالي بود و موضوع اصلي اين كه من از 5 سالگي بدون اينكه بخواهم بزرگ شدم و علاوه بر اينها كه گفتم و ديگران در ظاهر ميديدند، مشكل اصلي اين بود كه به اندازه آدمهاي بزرگ تنها شدم. راستش الان كه بچه هراي 5 ساله را ميبينم براي كودكي ام دلم ميسوزد. از همان موقع و به مرور ياد گرفتم كه بايد حرف نزنم و توقع نوازش نداشته باشم. بايد مشكلاتم را در درون خودم حل كنم و خودم حل كنم . و بزرگ شدم و تنها. با نقابي بر چهره كه ديگر خودم هم جسارت برداشتن آن را ندارم. آخرين بچه اي كه آمد برادر كوچكم هست كه الان 26 سال دارد. خيلي بيشتر از من ميخندد. خوب ميرقصد چون از رقصيدن ابائي ندارد. تا به حال هيچ صفي را تجربه نكرده. با افراد فاميل ارتباط و صميميت بي اندازه اي دارد. برعكس من كه ارتباطم محدود با اعضاي درجه اول خانواده ام است. بيشتر ميخندد . به راحتي دوست دختر خود را به ديگر افراد خانواده معرفي ميكند و وقت زيادي را در ميهمانيهاي جوانهاي فاميل است. برادرم هنوز هم بزرگ نشده است.
بگذريم. ياد گذشته ها افتادم و خواست با تو درددل كنم فرو. نميدانم معيارهاي موفقيت و خوشبختي واقعا چيست. اما من آرزو ميكنم كه ميتوانستم آنچه كه در درون دارم نشان دهم. بدون واهمه. بدون نقاب. بدون نگراني از قضاوت ديگران.
فروغ:
بسیاری از ما همین طور بزرگ شده ایم. باید قبول کنیم که خانواده های آن دوران همین قدر از تربیت بلد بودند. من را هم زود بزرگ کردند .. بی گودکی.. به من هم دایم می گفتند از همه بزرگ تری . مراقب باش. بزرگتر قابلی باش. مسیولیت پذیر باش و قس الی هذا. من همه اینها شدم بی آنکه یاد بگیرم خودم هم نیاز به محبت دارم. در کودکی من ابراز نیاز به محبت ، در آغوش کشیده شدن ، گریه کردن و بوسیدن و حرف زدن لوس بازی تلقی می شد و کار بچه ننه ها بود. همه مغرور بودند.
حالا چه باید بکنیم؟ با همین ها تا آخر عمر زندگی کنیم؟
فکر کنم خوب است که مشکل را می دانیم. وقتی مشکل شناخته شود راه حلش پیدا خواهد شد. باید بیشتر حرف بزنیم. خیلی زود یک کتاب خوب معرفی می کنم در این رابطه.

Posted by: تنها at November 17, 2007 7:53 AM

اینجا رو می خونم چون دروغ نمی نویسی
و شاید چون شرایطمون مثل هم هست
شاید چون دوست دارم تنها زندگی کنم
شاید چون فکر می کنم ده سال بعد من هم تنها هستم
شاید و شاید هزاران شاید دیگر
همیشه وقتی پینک می کنی بدو بدو میام
اینجا رو می خونم چون شهامت نوشتن داری
فروغ:

ممنونم . :)

Posted by: زن زمانه at November 17, 2007 7:34 AM

به تو گفتم باورم كن ميون اين همه ديوار

تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدا نگهدار

Posted by: شوكين at November 17, 2007 6:48 AM

سلام !
اول- "تا نگرید طفل ، کی نوشد لبن ؟"
دوم-اشتباه بزرگی که بسیاری از خانمها معمولا مرتکب میشن ، اینه که خواسته شون رو به زبون نمیارن و در انتظاری دائمی برای برآورده شدنش و ارضای عواطف و احساساتشون میشینن . چطور انتظار داریم که آدمها اینها رو "حدس" بزنن ؟ آدمی حتا با پدر و مادرش هم هزاران اختلاف ریز و درشت رفتاری و عادتی داره پس اینکه منتظر باشی تا طرفت درک و اقدام کنه ، نتایج مخربی به بار میاره . پر واضحه منظورم این نیست که نزدیکان و دوستان بی تفاوت و لاابالی رو باید تبرئه کرد بلکه ، معتقدم باب دیالوگ ( ونه مونولوگ ) همیشه باید باز باشه تا مثل بسیاری از زندگیهای دوروبرمون ، ناگهان با فروپاشیهایی که حاصل فوران خواسته های فروخورده یکی از طرفین زندگیه روبرو نشیم. دیالوگ به طرفین امکان این رو می ده که همیشه با یه انحراف کوچیکی بدونن که کجای رابطه ایستاده ان .
فروغ:
حرفهای شما کاملا درسته فقط اشکال اینه که من هنوز به دیالوگ نتونستم برسم. می دونی که دیالوگ نفر دوم هم می خواد . من در مرحله مونولوگ دارم دست و پا می زنم و همه این نوشته هم همینو می گه ای خدا چطوری به دیالوگ باید رسید؟

Posted by: Ali at November 17, 2007 3:09 AM

تعبير خوبي است ... خانواده ... يكجورايي همين دلبستگي كه شما مي گوييد هست در ميان ما هم ... هي نگران مي شويم ... خوشحال ... پيگيري مي كنيم ... درباره اش با دوستان واقعي مان حرف مي زنيم ... مثلن تعريف مي كنيم يكي از دوستانمان كه در كار فلان است .. فلان مشكل را دارد الان ... يا دارد ازدواج مي كند و يا ... بعد آن آدم واقعي مي پرسد: منظورت كيست؟ مي گويي: نمي شناسي. دوست وبلاگي من است. يكجايي ديگر آدم خجالت نمي كشد از اينكه آمده است در اين فضاي موهوم براي خودش رفيق پيدا كرده ... آدم صبوري مردم اينجا را دوست دارد ... محبت شان را ... نزديكي شان را ... حتا با همه اين فاصله ها ...

به نظر من اشكالي ندارد كه آدم بگويد به ديگران كه نياز دارد دوست بدارد آنها را ... نياز دارد كه ديگران دوستش داشته باشند ... به قول خانوم احمدنيا هميشه مي گويد مثلن كامنت يك جورايي شارژر مي كند آدم را. باتري است براي به كار انداختن آدم. يك وقتايي همين حرفاي سادهء كامنتي جريان تازه اي از زندگي ... موج شگفتي از خوشبختي را ايجاد مي كند ... گاهي هم برعكس ... اينجا هم آن ذات ناخالص و پليدمان را با خود مي آوريم ... گاهي حتا در بي نشاني اينجا هم نقابمان را برنمي داريم ... تلاش نمي كنيم كمي شرافت داشته باشيم و صداقت ... حتا اينجا ... بگذريم ... بيراهه رفتم ... غرض اعلام موافقت بود با نظر شما و همين.

Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at November 17, 2007 1:50 AM

اين بهترين پست كل عمرت بود فروغ ، مرسي
فروغ:
متشکرم. :)

Posted by: مهدي at November 17, 2007 1:41 AM

من هم نیاز به نوازش دارم

Posted by: zadmehr at November 17, 2007 1:19 AM

fekr nakrdeh bodam forogh jan....fekr nakrdeh bodam be rabetenavazesh o neveshtan.....hesash gharib bod!

Posted by: baboneh at November 17, 2007 12:29 AM

واقعاً من یکی که نمی دونم چرا وبلاگت رو می خونم...
شاید چون تو حلقه ملکوتی
شاید از اسم فروغ(شاید هم فروق) خوشم میاید
شاید منم طلب نوازش دارم
شایدهم بیکارم!؟
:)
فروغ:
نگوووووووووووووووووووو.. یعنی نمی دونی چرا این جا رو می خونی؟ می دونی که من تقریبا مطمئنم که چرا افراد می یان و اینجا رو می خونن و خواننده هام هم ثابتند؟ بعد تو چطور نمی دونی؟

Posted by: مصطفی at November 17, 2007 12:02 AM

سلام!
چقدر تعبیرتان از اینجا جالب است. خانواده های مجازی که هر یک از ما اشکال باژگونه ای از صمیمیت گم شده مان را درش جستجو می کنیم
من البته اینجا را می خوانم چون خیلی وقت ها حرف هاش را می فهمم،یعنی:
listen to you and express sympathy

Posted by: سارای at November 16, 2007 11:58 PM

و گاهی نیاز به نوازش در میان نیازهای دیگر گم می شود. نیاز به نوازش زمانی به خود اجازه ی ظهور می دهد که نیازهای اولیه ی دیگر رفع شود.
فروغ:
خوب با این حرفت زیاد موافق نیستم. نیاز به نوازش جزو اولین نیازهای بشره. بشر وقتی متولد می شه با این نیاز به دنیا می یاد . مثل نیاز به خوردن. علم هم اینو ثابت کرده که بچه هایی که در آغوش کشیده می شن در نوزادی ، و نوازش خونشون رو دریافت می کنن، در بزرگسالی آدمهای مستقل و سالم تری بار می یان.

Posted by: ساتگین at November 16, 2007 11:49 PM

foroogh jan:
I regret to write ex-comment such a purely .
I wanna say please :
GHDRE ZENDEGITO BISHTAR BEDON CHONKEH TO ZENDEGI BA KEIFIAT DARI NA KHODA NAKARDEH BI ARZESH O CHEAP VA GAHI HAM KHODET O BA KASANI KEH AZ TO BISHTAR SAKHTI DARAND BESANJI MOMKENEH BARASHOON DELET BESOOZEH VALI HADEAGHAL KAMTAR BARA KHODET DELSOOZI MIKONI.

Posted by: nazanin at November 16, 2007 11:42 PM

میفهمم چه حسی داری ولی نیاز اگر گفته نشود شاید هیچگاه برآورده نشود. گفتنش هم لزوما برآورده اش نمی کند ولی نگفتنش به هیچ وجه آنرا برآورده نمی کند مگر با شانس و اقبال. به امید شانس و اقبال هم که نمی شه هر روز رو زندگی کرد. میشه؟
فروغ:
سوسکی جونم..من اینو می دونم ولی باور کن برام سخته. خیلی وقتها که می ذارم به حساب اینکه اگر بگم یعنی جلب ترحم. و نمی تونم تفاوت این دو تا رو برای خودم یا برای بقیه روشن کنم. اما دارم سعی می کنم. تصمیم گرفتم.

Posted by: سوسکی at November 16, 2007 11:22 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟