« خیلی دیر اتفاق افتاد. | Main | چشمانم را نوازش کن ... »
پنجشنبه 24 آبان 86 :: November 15, 2007
بیخوابم.
فردا..
پارچه میخرم..
کرباس سفید..
چرخ خیاطی نومانده را روبراه میکنم..
تنپوش میدوزم..
یک تنپوش گرم ..
تا دیگر از رذالت مردمان نلرزم.
و سپید..
تا مردان سیاه خوابم را ندزدند.
Posted by froogh at November 15, 2007 12:57 AM
نظر
وقت تنگ است ...
به عریانم من
چه شود من مردم
شبهی در دل این تاریکی
تو سران تنپوشی
فروغ: ؟
Posted by: علی at November 25, 2007 4:10 PM
نه دل مفتون دلبندي نه جان مدهوش دلخواهي
نه بر مژگان من اشكي نه بر لبهاي من آهي
نه جان بينصيبم را پيامي از دلارامي
نه شام بيفروغم را نشاني از سحرگاهي
نيابد محفلم گرمي نه از شمعي نه از جمعي
ندارد خاطرم الفت نه با مهري نه با ماهي
بديدار اجل باشد اگر شادي كنم روزي
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهي
كيم من؟ آرزو گم كردهاي تنها و سرگردان
نه آرامي نه اميدي نه همدردي نه همراهي
گهي افتان و خيزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهي بر نظرگاهي
رهي تا چند سوزم در دل شبها چو كوكبها
به اقبال شرر نازم كه دارد عمر كوتاهی
رهی معيری
Posted by: Ofir at November 16, 2007 9:36 PM
fekr mikonam in tavajoh hade aghal javabesh tane nist
badesh ham khastam shokhi karde basham az in halati ke dashti shayad dar biaee
hade aghal fekr konam dar alame weblagestan in
barkhord noee ghadr nashenasi bashe az yek
tarafdar ke rozi chandbar behet sar mizane
neveshtehato dost dare va behet link dade
az khosh halit shad mishe va ghamgin mishe vagti narahati
motasefam
فروغ:
ببخشید. متاسفم. دیشب شب بدی برام بود و جواب تندی دادم. می دونم شوخی کردی. بزار به حساب همون نموداره .
Posted by: mehrdad at November 16, 2007 6:42 PM
مردان سیاه ، زنان سیاه ، مردمان سیاه .......
این پست حس خوبی نداشت
Posted by: lonely at November 15, 2007 10:40 PM
فروغ جان خبريه بسلامتي ... آره !؟ :)ا
Posted by: مهدي at November 15, 2007 12:54 PM
فروغ جان من الآن پست بارانت رو خوندم ... شايد مطلبي كه مينويسم بيربط به اين پستت باشه اما نتونستم كه برات اين چند كلمه رو ننويسم ... به نظر من استاد موسيقيت درست ميگه و كاملن منطقي فكر ميكنه ... برو جلو و احساس درونت رو به كسي كه دوسش داري بگو و از اين نترس كه اون كنار بكشه حداقل روزهاي بعد دلت به اين خوش خواهد بود كه حرف دلت رو زدي ... اما يه چيز رو هم بايد بگم و اينكه اونقدر در خودت اين توان رو ببين كه شايد به هر علتي اين موضوع دوستي و عاشقي قابل ادامه دادن نباشه اونوقت باز تو ميموني و اون حس غريب ... اميدوارم كه طاقتش رو داشته باشي ... برات از صميم قلب روزهاي شادي آرزو ميكنم
Posted by: سپیده at November 15, 2007 12:21 PM
اوه
اوه
مثل اينكه اوضاع خيته
باز از يه چيزايي شاكيي
نه
مواظب خودت باش
ميخوام اگه وقت كنم از نظر زماني اين بالا و پايين رفتناتو رو نمودار بيارم
موج جالبي ميشه بعدش هم همه ما دنبال كنندگان وبلاگت
ميفهميم كي خوبي كي بد
فروغ:
خسته نشی یه وقت از این همه توجه. نصف این توجه رو به خودت هم می کنی؟
Posted by: مهرداد at November 15, 2007 11:50 AM
روي شانه هاي من هم تن پوش بيانداز
Posted by: نسرين at November 15, 2007 11:37 AM
مردان سیاه سال هاست که خواب هایمان را دزدیده اند .
Posted by: فائزه at November 15, 2007 11:18 AM
من هم تن پوش گرم می خوام!
Posted by: کفشدوزک at November 15, 2007 9:12 AM
forogh jan....sefid ya siyah ...farghi nemikonad...fghat labelaee bikhabi hayat , khabhayat ra ja bogzar..
Posted by: baboneh at November 15, 2007 1:31 AM