« باران شو بر سرم ببار.. | Main | کماکان »

چهارشنبه 23 آبان 86 :: November 14, 2007 

منو با خودت ببر... لعنت بر تو

در این لحظه شرکت می تونست آخرین جایی باشه که هوس بودن توش رو داشته باشم..
دلم یک جایی رو می خواد.. یک جایی که یک آدم بسیار دوست داشتنی توش منتظرم باشه.. با یه بوی خوب.. و یک هوای کرخت ..و یک موسیقی خیلی خوب .. خیلی خوب.. دلم اصلا الان شرکت رو نمی خواد. داره گریه ام می گیره از بس نمی خوام.

Posted by froogh at November 14, 2007 12:43 PM

نظر

بخواي نخواي همينه كه هست. مجبوري بخواي. گريه كني يا بخندي همينه كه هست. پس بخند تا لااقل بار غمت سبكتر شه. :)

Posted by: منفرد at November 17, 2007 9:13 AM

خیلی خوب میفهمم.

Posted by: ترانه at November 15, 2007 8:40 AM

دلم می خواد ببرمت ولی می ترسم بعدش هم بگی بریم سینما

Posted by: ابولهول at November 14, 2007 9:41 PM

Forough jan, Adaam doost dashtaneeh ra nemeedonam, valy bagheash farahame. . .Ba yek leevane chaye taze damn o shireenyhaye kuchulu o kheily khoshmazeh montazeretam. Panzere baze-o sedaye baaroon miad. zood pasho bia
فروغ:
آخه شادی جان .. مثل اونیه که مهمون از شهرستان دعوت کرد و گفت : آدرس تهران !
کجا بیام؟

Posted by: shadi at November 14, 2007 8:17 PM

آخه موضوع اینه که اگه طبق کامنت های پست قبل ..خودت بری جلو و شرایط و فراهم کنی....نمی چسبه...دیگه به اون دلپذیری نیست....شاید باید این عقیده رو عوض کرد..که بشه بارون بود...ما همش از زیر بارون بودن لذت می بریم...باید لذت بارون بودن هم چشید..شاید خوشمزه باشه!

Posted by: کفشدوزک at November 14, 2007 2:20 PM

سلام واقعا فکر میکنی این خواسته ها واقعی است
فکر میکنی وقتی زیر یک سقف با معشوق باشی همین حال
را خواهی داشت آیا واقعا یک چنین محیطی با یک موزیک
آرام و نور کم شمع هوای نیمه خنک و یک پیک شراب بدون فکرهای روزانه ...
واقی است؟
فروغ:
آره دقیقا می دونم و مطمئنم لالهههههههههههههه.ولی زیر یک سقف منظورم زن و شوهر حتما نبود.

Posted by: لاله at November 14, 2007 1:35 PM

فروغ.. روش نه...توش...هوس بودن توش رو داشته باشم...ادم روی شرکت که نمیره..توش می ره...فکر کنم اثرات پست قبله!!:))))

Posted by: کفشدوزک at November 14, 2007 1:08 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟