« نمی شه دخترم رو عروس نکنم؟ | Main | باران شو بر سرم ببار.. »

یکشنبه 20 آبان 86 :: November 11, 2007 

کتاب - صد سال تنهایی

صد سال تنهایی را برای بار سوم می‌خوانم. تقریبا اواخر کتاب است.
بازهم مثل دوبار قبل ،از این‌همه اسم سرگیجه گرفته‌ام و برایم جالب است که چطور سر رشته داستان از دستم در نمی‌رود.
اما دلیل اصلی سه‌باره خواندنم این بود که بفهمم واقعا چرا این کتاب جزو صد کتاب برتر دنیاست؟ و بازهم نفهمیدم.
موضوع داستان درباره خانواده‌ای‌ست که روستایی به‌نام ماکوندو را بنا می‌کنند و مادر خانواده طی یک قرن سرنوشت پسران و دختران و نوه و نتیجه و نبیره خود را می‌بیند.
اسامی افراد اکثرا تکراری و خصوصیات آنها نیز کاملا وراثتی به‌هم منتقل می شود. در این بین عروس‌های جدید اضافه می‌شوند و با اینکه سعی دارند دخل و تصرفی در نظام آن خانه بوجود آورند اما باز درنهایت ناموفق می‌مانند.
خانواده جنگ بزرگی را در دوران پسران ارشد خود می‌بیند و به‌واسطه این‌جنگ پسر بزرگ می‌میرد و پسر دوم که در ظاهر نرمخوتر از اولی می‌نماید، سردمدار اقلاب و در نتیجه کشتار زیادی می‌شود و مادر خانواده درصد سالگی خود می‌فهمد این پسر برخلاف ظاهرش از عشق و محبت هیچ نشانی ندارد و قادر به‌دوست‌داشتن کسی نیست.
مرگ افراد خانوداه یکی از یکی غریب‌تر اتفاق می‌افتد درحالیکه زنجیر زندگی این نسل با نوه و نتیجه و نبیره باز بافته می‌شود.

من چند کتاب دیگر از مارکز خوانده‌ام و به‌نظرم این کتاب دربرابر عشق سالهای وبا جاذبه زیادی ندارد.
اولین ترجمه این کتاب را بدون سانسور خواندم و البته نام مترجم را به‌یاد ندارم. دوبار آخر ترجمه دکتر محیط را خواندم که علاوه بر سانسور بسیار زیاد، نیاز به چندین‌بار ویراستاری دارد و اشکلات تایپی و گرامری آن اعصاب‌خوردکن است.
به‌نظرم مثل بقیه کتاب‌های بزرگ دنیا و به‌ویژه کتاب‌های مارکز، باید چندبار خوانده شود تا کاملا در ذهن بنشیند.
با اینکه برای من به‌زیبایی عشق سالهای وبا نبود، اما قدرت فوق‌العاده نویسنده در بافتن زنجیری که در عین تکراری بودن سرنوشت نهایی هر حلقه، هریک خود داستانی‌ می‌شود، بی‌آنکه قصه اولین نفر را میان آن‌همه نام مشابه فراموش کنی، قابل ستایش است.
راستی.. خبر خوش برای کتاب‌خوانها : آخرین کتاب مارکز با نام خاطره دلبرکان غمگین من به ‌بازار آمده است.

Posted by froogh at November 11, 2007 8:40 PM

نظر

منم حوصله خوندنشو نداشتم نميدونم چرا..
فروغ:
من حوصله خوندنش رو دارم و با علاقه هم می خونم ولی برام شاهکار نبود.

Posted by: ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا) at November 13, 2007 5:28 PM

سلام. امروز سر زدم اینجا.ممنون که لینک داده اید. نمی دانستم. همدیگر را که نمی شناسیم. می شناسیم؟
فروغ:
نمی دانم. فکر نکنم. من در همین حد وبلاگ می شناسم . :)

Posted by: نقدعلی at November 13, 2007 2:33 PM

هفته ی پیش کتاب خاطره دلبرکان غمگین من را خواندم.در تمام مدت یک حس بدی در دلم داشتم . نمی دانم شاید من زیادی حساس هستم . کتاب در مورد پیر مردی 90 ساله است که عاشق دختری 14 ساله میشود .
به کسانی که به کتاب هایش علاقه دارند پیشنهاد می کنم سریع تر آن را تهیه کنند چون شنیده ام قرار است توقیف ! اش کنند !

Posted by: فائزه at November 13, 2007 1:18 PM

مرسی..فروغ جان!

Posted by: کفشدوزک at November 13, 2007 12:44 PM

"sad saale" ro 2 martabeh sa-i kardam ke bekhonam, az bas esm dasht gheej meeshodam. dareh yek ghoosheh khak meekhoreh.

Sheneedy ke "Zibaye Eshgh. . ." film shodeh? bezoody miad beroon. . . Vaghtee deedam khabaresh ra meedam. . .harchand ke film haye ma ghabl az ekraan, dast hameye doostan dar tehran hast. . . : )

Posted by: shadi at November 13, 2007 5:18 AM

من ديوانگي هاي صد سال تنهايي را دوست دارم. اما با آن نظر شما درباره عشق سالهاي وبا موافقم به شدت. معركه است كتاب. دوستش دارم زياد

Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at November 13, 2007 1:32 AM

از پس چند كتاب ماركز كه گفتيد، با اشتياق خواندن كتابي تازه در بازار نشر، همين كتاب آخرش، يعني «خاطره دلبركان غمگين من» را دست گرفتم. كتاب معمولي بود، خيلي معمولي. كه اگر من نوشته بودمش حتماً مجوز چاپ هم نمي‌گرفت، چه رسد به اينكه بشود پرفروش‌ترين كتاب روزهاي اخير. در اين پست http://www.kashki.blogfa.com/post-11.aspx هم چند خطي در موردش نوشته‌ام.
فروغ:
ممنونم از توضیح. حتما پستتان را می خوانم.

Posted by: داناي كل at November 12, 2007 8:50 PM

Never thought that a story like that can be re-told liek this! totally disagree!Mraques's art is not in his story, but in his writing.

Posted by: fereshteh at November 12, 2007 3:00 PM

من هم نمی فهمم چرا بعضی از کتاب ها جایزه می گیرن یا اینقدر معروف می شن. مثلا من از کتاب کوری خوشم نیومد. اما خیلی ها درباره شاهکار بودنش حرف می زنن و حتی نوبل هم گرفته گمانم.

Posted by: دختر at November 12, 2007 10:44 AM

منهم سالها قبل 2 بار اين كتاب رو خوندم و خدا رو شكر كه بالاخره يك آدم کتابخوانی که سرش توی دفتر و کتابه هم گفت که ​چرا اين کتاب شاهکاره ! راستش من که ديگه خودم رو قانع کردم که لابد عيب از ترجمه است !

Posted by: BaHaar at November 12, 2007 9:54 AM

كتاب صد سال تنهايي را فقط با ترجمه آقاي بهمن فرزانه بايد خواند و بس. الحق كه سنگ تمام گذاشته اند.
فروغ: درسته !! حالا یادم اومد من اولین بار با ترجمه آقای فرزانه خوندم.

Posted by: كاميار at November 12, 2007 9:52 AM

عجب برگردان جالبي است
روسپي : دلبرك

Posted by: شوكين at November 12, 2007 8:27 AM

من هم چندین بار خواندمش وبرام جالب بود ولی دلیل شاهکار بودنش رانفهمیدم . شاید برای تخیل بکار رفته درش باشه!

Posted by: ميترا at November 12, 2007 6:40 AM

من بارها شروع کردم به خوندن این کتاب. یه بار چندین صفحه اش، یه بار حدود نصف کتاب، یه بار چند صفحه ی اولش رو و .. خوندم. دلیل جذابیت این کتاب برای بعضی ها رو اصلا نمی فهمم
اصلاٌ

Posted by: ایده at November 11, 2007 10:34 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟