« تارزان | Main | پول و دیگر هیچ »

سه شنبه 15 آبان 86 :: November 6, 2007 

چقدر زیاد عاشق بودم..

عجب دارویی‌ست زمان. هیچ‌چیز به شفابخشی‌اش نیست..
خاطرات بد را به‌آرامی از دلت می‌شوید..
و نمی‌فهمی کی یاد خوشی‌ها در دلت نشست..
هر روز نگاهت به آن شیشه آبلیموی دست‌افشان می‌افتد..
و دلت نمی‌آید لفاف این آخرین یادگاری خوشی‌ها را دور بیاندازی..
تو..
همین تو که یک روز هرچه بوی عشق و گذشته می‌داد کنار کوچه گذاشتی.

Posted by froogh at November 6, 2007 7:29 PM

نظر

سلام مهربانترين[گل]
کوچه باغ
آب و جارو شد
منتظر صدای گامهای مهربانت
بر سنگفرش های اين کوچه
[گل][گل]

Posted by: nima at November 9, 2007 9:09 PM

زمان ... گاهی وقتا می مونم چه قدر قشنگ روزهای بد رو کمرنگ میکنه و خوشی ها رو پر رنگ :)

Posted by: nejat at November 9, 2007 7:38 PM

همین طوریه. این قدر گذشت ِ زمان تاثیر داره که آدم نمی تونه باور کنه چند ماه قبل یا چند سال قبل ِ خودش رو. و اگر خاطره ای ، کسی یا چیزی بعد ِ ماه ها و سال ها زیاد به ذهنمون خطور می کنه، این نشان از اهمیت ِ اون داره. سوپروایزر ِ من می گفت که اهمیت ِ اشخاص برای ِ آدم ها متناسب با فرکانس ِ یادآوری ِ اون هاست!..فکر کنم درسته.

Posted by: سمیرا at November 9, 2007 5:09 PM

راستي مي خواستم وبلاگتو به لينكهام اضافه كنم ،ممنون ميشم اگه موافق باشي

Posted by: desdenova at November 9, 2007 5:01 PM

اما گاهي لازم است برخي از تلخيها،برخي از خاطرات بد فراموشمان نشود ،....
قلم زيبايي داري، خوشحال مي شم اين طرفا هم سر بزني

Posted by: desdenova at November 9, 2007 4:31 PM

سلام
پسرعمویی دارم که مادرش را 68 از دست داده ولی هنوز شیشه ای از ترشی لیته اورا (که سرآمد لیته های فامیل بود !!!) در کنج یخچالش نگاه داشته و آنرا در گیرودار چندین اسباب کشی هم حتا از دست نداده . یادگار هم خونها را باید تا تصادف با لحد هم نگاه داشت.
یکسره کردن کار یادگارهای آنکه همخون نیست و یا با چند کلمه عربی آمده و با چندتای دیگر می رود ،تنها ثانیه ای طول می کشد . هم عملش و هم دردش . در عوض چیزی که می رود ، با خودش رسوبهای زیانباری را می برد که اگر بمانند ، یا یقه کرونر را می گیرند ، یا معده را سوراخ می کنند و یا کار را به زاناکس و نشئه جات دیگر می کشند ...

Posted by: Ali at November 9, 2007 3:11 AM

آن قدر جمله ها قشنگند و گویا که هیچ چیز نمیشه گفت..جز سکوت..و لبخندی بر لب...

Posted by: کفشدوزک at November 8, 2007 10:39 AM

Khoshhalam, Khoshhalam, Khoshhalam, kheily Khoshhalam, baraat. Omidvaram ke dary aramesh peyda meekony. . .dar zemn, be ki begam bavar koneh. . .injaneb 2-3 hafteh peesh, to yek hafteh do bar khabe Haji Fotuhi ra deed (Brad Pit na ha, George Cloney fekr nakony ha, Haji-e joon khodemoon : )

Shabet bekheir.

Posted by: Shadi at November 8, 2007 7:20 AM

فروغ جان سلام خانموم یک کمک می خوام لطفن
باید زمینی رو دیزاین کنم بز اساس موزیک ارابه آتش ونجلیز
کمی از نوع موسیقی ونجلیز میگین فقط دوستی می گفت حکاسی است چون باید برم پرزنت کنم ممنونم.......
زمان از تیغ شمشیر برنده تر هستش فروغ ولی حیف و هزار حیف که زخمها کهنه کی شند ولی جای اونها باقی می مونه.......

Posted by: lonely at November 7, 2007 10:45 PM

عجب دارویی ست .

Posted by: imy at November 7, 2007 8:40 PM

و کوچه
مثل من خالی وتنها ...
و حتی یک پرنده
در هوایش نیست ...

Posted by: استعداد درک نشده at November 7, 2007 3:18 PM

تا حالا دقت کردی فراموشی، خواب و... چه قدر مفیدن؟ اگر نباشن گاهی آدم دیوونه میشه... مثلا تو اوج ناراحتی خوابت میبره و حداقل چند ساعتی فرصت پیش میاد که از همه چی فرار کنی

Posted by: سرباز صفر at November 7, 2007 2:36 PM

گذر زمان هميشه هم داروي درد نيست بعضي وقتا خودش مي شه يه مشكل!

Posted by: نگين at November 7, 2007 11:36 AM

فروغ جان این معلم موسیقی ات با این فلسفه زندگی اش !وبلاگ هم می نویسد یا نه اگر می نویسد آدرسش را بده لطفا.

Posted by: پرستو at November 7, 2007 11:27 AM

فروغ عزیز،

من روزهای سختی رو دارم می‌گذرونم. موضوع همون درد کهنه عشق هست. آیا واقعا گذشت زمان این درد رو حل می‌کنه یا این‌که به جای حل کردنش اونو تبدیل به یک سرخوردگی درونی که فقط می‌تونیم وانمود کنیم وجود نداره می‌کنه؟

مگر این‌که عشق دیگری در دل آدم جوانه بزنه ، وگرنه فکر نمی‌کنم زمان بتونه به زندگی بدون عشق کمکی بکنه.

Posted by: بامداد at November 7, 2007 2:17 AM

سلام
برای یافتن رفیق حیات دار، چیزی به ذهنم نرسید الا عوامل وراثتی و ژنتیکی !!! دوست و رفیق و فامیل مایه دار حیات دار دل و دماغ دار گلخانه دار ، اینروزها از ما بهتران دارند ...

Posted by: علی at November 7, 2007 1:03 AM

و كوچه پر از عطر اقاقي‌ها شد ...

Posted by: yek mard at November 6, 2007 11:38 PM

زمان چيز عجيبيه
هميشه هم دارو نيست بعضي وفتا اگه بگذره خودش مي شه درد
بستگي به موقعيت آدما داره

Posted by: نگين at November 6, 2007 11:02 PM

من نفهمیدم! الان پشیمونی یا حسرت گذشته رو خوردی؟

Posted by: maakaan at November 6, 2007 9:50 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟