« ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ | Main | چقدر زیاد عاشق بودم.. »

سه شنبه 15 آبان 86 :: November 6, 2007 

تارزان

دیشب تا صبح خوابهای پرت و پلا می‌دیدم. خواب می‌دیدم لباس مهمانی پوشیده‌ام و سرپل تجریش دم پاساژ تندیس کمیته مرا هم با بقیه دست‌گیر می‌کند. یک دامن پلیسه پاییزه ، جوراب ساپورت و بلوز سفید. خوشگل شده بودم و توی مغازه‌های سعد آباد دنبال دوست پسر گم‌کرده ام می‌گشتم. با زن دیگری لابلای جمعیت دیده‌بودمش و می‌دویدم تا بهش برسم و بگویم که خیانت می‌کند. اما کمیته مهلت نداد. قراربود شب ببرندمان وزرا...
و خواب می‌دیدم نمایشگاه فردا را دارم برگزار می‌کنم. کلی چیز یادم رفته‌بود. غرفه‌مان به‌طرز مسخره‌ای کمبود و کسری داشت. همان وسط خواب فهمیدم که ای آخ !! نمونه محصول برای نمایشگاه یادم رفته و تا صبح با همین فکر کلنجار می‌رفتم.
و خواب‌های دیگر..

امروز عصر برای بستن یک قرارداد شرکت جلسه داریم. چه‌جوری نمونه گیر بیاورم؟

دوستم زنگ زد و گفت نهار برویم پارادیزو. گفت که ابرویش به اندازه یک عدس کچل شده. مژه‌های یک چشمش هم سفید شده اند. این اتفاق بعد از یک استرس شدید یک شبه برایش پیش آمده.
بروم ببینم.

من استرس نداشته‌باشم؟
نه خدا را شکر.

مدیرعامل مهربان گفته بیست سی تا گلدان بخرم و محصولات شرکت را در خانه امتحان کنم. توی یک فضای هفتاد متری با سی گلدان، می‌توانم تارزان شوم.
اما کار جالبی‌ست.حیف که این یاس بدبخت را با همین امتحان‌ها نسبتا خشکاندم و دیگر ازش قطع امید کردم.

خاک گلدان‌هایم، از خاک‌برگ بهداشتی‌ست که توی گلفروشی‌ها می‌فروشند. اما نمی‌دانم چرا هرنوعش را می‌خرم پشه می‌گذارد.
خانه سرشار از پشه‌هایی به اندازه نوک سوزن است.باید برای این هم فکری بکنم.شاید توی نمایشگاه یک سم پیدا شود.

دوست صمیمی معلم موسیقی‌ام مرد. گریه و زاری درکار نبود. فقط معلمم گفت : ببین..زندگی را سخت نگیر .. آن هم به‌خاطر کسانی که احتمالا ده روز بعد از تو در قبر خواهند‌گذاشت .صبح که بیدار می‌شوی به‌خدا بخند و بگو مرسی که یک‌بار دیگر آفتابت را می‌بینم. در طول روز فکر کن هر ساعت که می‌گذرد سلولهایت دارند پیر و پیرتر می‌شوند، چه کنی که در این یک ساعت‌ها زندگی را زندگی کنی.. و شب که می‌خواهی بخوابی بگو : آی خدا! امشب را بی‌خیال من شو که فردا هنوز برای زندگی برنامه دارم..فردا شب باز با هم حرف می‌زنیم!

Posted by froogh at November 6, 2007 9:57 AM

نظر

دلم از خوندن پستت گرفت. مخصوصا اون خوابت

Posted by: ترانه at November 10, 2007 8:04 AM

سلام
بنظرم در پراكندگي مطالب شما نوعي نظم هست .
ولي نتونستم دركش كنم !
كمكم مي كنيد ؟
بمن بگيد شما چرا مي نويسيد .
من از طريق سرچ گوگل به مطلب شما در باره الگوهاي مشاركت مالي زن و مرد در خانواده ... چشم تنگ دنيا دوست ... برخوردم .
برام جالب بود ولي اميدوارم با توجه به همسويي محسوس مطالب دچار تعصبات كور فمينيستي نباشيد . البته با خواندن برخي از ديگر مطالب اين اميد در من تقويت شد .
قلم شما زيباست .
آنرا بيشتر تراش دهيد .
البته حس نوشته هايتان براي به دام اندازي خواننده كفايت مي كند ولي قلم صيقلي هم لطف خود را دارد
يك خبرنگار

Posted by: حسام الدين at November 8, 2007 8:50 PM

آخ فروغ جان ، منم ابروهام بشدت مشكل كچلي دارند (كه احتمالا هم دليلش همون استرسه)
اگه راه حل موثري پيدا كردي ما رو در جريان بذار، خاك برگ حياط رو دو دستي تقديم ميكنم

Posted by: Banoo at November 7, 2007 9:10 AM

«منت کشیدن از رفقای حیاط دار را با کمال میل حاضرم. حالا رفیق حیاط دار از کجا بیاورم؟»
.
من يه "حيات" دارم كه ازش خسته شدم. حاضرم با كمال ميل در اختيارت بگذارم....

Posted by: nobody at November 6, 2007 11:16 PM

Foroogh Jan,

Emshab Gazaye sangin nakhor ta khab komiteh nabini.

Ali

Posted by: Ali at November 6, 2007 11:01 PM

از حرف معلمت خیلی خوشم اومد. راست می گه زندگی رو باید زندگی کرد وگرنه از کفمان رفته است.

Posted by: sooski at November 6, 2007 10:17 PM

1- خاک های آماده بدرد خاک توسری کردن تولیدکنندگانشان می خورند . اگر فامیل حیات دار دارید ، منتش را بکشید ، قدری خاک برگ از پائیز مانده در بهار برایتان بیاورد .
2- کچلی رفیقتان هم درست می شود . نمونه اش را داشته ایم . از اضطراب بمباران ها . نگران نباشد .
فروغ:
مرسی از راهنمایی هایتان.
مخصوصا برای کچلی ابروی دوستم :)
آن خاک را هم امروز توی جلسه از مشاورمان پرسیدم چکار کنم. گفت باید سه روز با دمای هشتاد درجه حرارت ببیند تا آلودگی هایش رفع شوند. ولی منت کشیدن از رفقای حیاط دار را با کمال میل حاضرم. حالا رفیق حیاط دار از کجا بیاورم؟

Posted by: Ali at November 6, 2007 5:02 PM

اگر قبلا به حدود سن و سالت توی وبلاگ اشاره نگرده بودی...با به کار بردن واژه کمیته میتونستم حدس بزنم که چندسالته....دقت کردی که این واژه مدتهاست تغییر کرده.نمیخوام بگم خیلی مهمه یا حالا هرچی...منظورم اینا نیست....منظورم ا....نمیدونم حال و هواش فرق داره...پاترول های یشمی با خط سفید
ان روزا....تو دختر ان روزایی

Posted by: Nloufar at November 6, 2007 1:43 PM

نمی دونم چرا. ولی همین جوری دوست دارم به شما یک لبخند کوچک بزنم. :)
لبخند زدن درسته؟؟؟

Posted by: چندگانه at November 6, 2007 12:22 PM

«گفت که ابرویش به اندازه یک عدس کچل شده.»
مثالهاتونم زنونه ست و آشپزخونه اي و آشي و آبگوشتي!!! 8->

Posted by: منفرد at November 6, 2007 12:04 PM

نگران نباش. اصلا. خواب زن چپه! :D

Posted by: منفرد at November 6, 2007 12:01 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟