« لای روبی درونم | Main | تارزان »
دوشنبه 14 آبان 86 :: November 5, 2007
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کی گفته که فروغ باید یک زن مودب و همیشه خرسند و مرتب و منظم باشد؟ ها کی گفته؟
کی گفته که حق ندارم غر بزنم به مقادیر زیاد تا دلم خالی شود؟
کی گفته که وقتی خیلی خوشحالم ننویسم مبادا بگویند خل و چل تا دیشب که می نالیدی؟
این ماسک مسخره آدم بودن را کی تعریف کرده که من مدام با خودم همراه میبرم در حالیکه اصلا نمی دانم آدم بودن چه رنگیست و با چند حرف نوشته میشود؟
چرا من باید به فکر یک وبلاگ شخصی بیافتم و فکر کنم به هیچکس آدرسش را نخواهم داد چون ممکن است پیکهای سینوسیام مربوط به یک دیوانه به نظر برسند؟
اصلا کی تعریف کرده دیوانه کیست و عاقل کی؟
من کیام وقتی خندیدن از ته دل را بلد نیستم و مثل یک کلاس اولی ترسو حتی وقتی با خودم تنهایی فیلم میبینم دست به سینه مینشینم؟
این خودی که از خودم می شناسم و هی تعریفش می کنم و وادارش میکنم لابلای فرمولهای خوانده و نخوانده بگنجد ، چیست؟ چند تومان می ارزد؟
من هیچ چیز از خودم نمی دانم.
بیش از اینکه با قالب یک خانم زندگی کنم بهتر نبود زن لکاته ای بودم که جیغ زدن بلد بود، قهقهه زدن می دانست..وقت عصبانیت فحش میداد و وقت خوشی نگاهش حرف میزد؟
این که روزها در بالماسکه مدیرعامل میشود و شبها هی ادیت میکند.. هی پاک میکند و بعد به بلاگ اسپات فیلتر شده فحش میدهد که راحت باز نمیشود تا وبلاگ شخصی بزند، مسخره نیست؟.
این من !! که حتی بلد نیست توی یک دشت خالی جیغ بزند! هیچ وقت از شدت خنده خودش را خیس نکرده. هیچ وقت هیچ کاری نکرده که کسی جرات کند او را غیر از خانم بنامد؟
این خانم بودن چی برایم آورد؟ این خوب بودن در نظرها که خودم را برایش جر میدهم ؟
اصلا به کل نمی دانم خودم چی دوست دارم.. فقط به فکر اینم که چکار کنم تا خوب باشد..چه بگویم زشت نباشد..چه بپوشم شایسته باشد..چطور بنویسم کسی بدش نیاید..
. می توانید تا دلتان می خواهد بد و بیراه بگویید. اصلا فرض کنید صاحب اینجا خل است. با فرض خل بودنش بخوانید. من می خواهم برای خودم یک کاری بکنم. یک کاری. نمی دانم چه کاری.
Posted by froogh at November 5, 2007 10:35 PM
نظر
فروغ جان، ته دلمان همه یک جورایی از قضاوت شدن میترسیم فقط کم و زیادش فرق میکنه.شاید اگر مثل هم اسمت باشی، فروغ شاعر، که از قضاوت شدن نترسید....شاید اونطوری زندگی شیرین تر و واقعی تر و حتی دردناکتر بشه .نمیدونم
Posted by: ترانه at November 10, 2007 8:10 AM
اولا خودت گفتي
دوما چرا كامنت قبلي منو پابليش نكرديد خانم
Posted by: مهرداد at November 8, 2007 10:51 AM
اي ول! بدو چند تا كارتون بخز كه قهقه ت درست شه.
من اولي شو پيشنهاد مي كنم حتي اگه تكراري باشه!
The Cars!
Posted by: غزاله at November 7, 2007 9:02 AM
داري كم كم دختر خوبي ميشي
مرديم از دست اينهمه نصيحت هايي كه ميكردي
انگار من هم هر روز مجبور بودم كارهامو با كارهات بسنجم و ببينم چقدر تونستم مثل تو رفتار كنم
داشتم خفه ميشدم
با با پس تو هم دوس داري بعضي وقتي اينجوري باشي
من فكر كردم حتما من يه چيزيمه
يا هنوز عقل رس نشدم
اخيش
Posted by: مهرداد at November 7, 2007 8:48 AM
«اصلا فرض کنید صاحب اینجا خل است. با فرض خل بودنش بخوانید.»
در اين كه شكي نيست! و ما همين خانم خله و نوشته هاي در هم و بر همشو به نوشته هاي فلسفي (بخوانيد فسيلي) بعضي ها ترجيه ميديم. (ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد)! :D
.
قصدم مزاح بود.
تو مثل خودت باش، بدون ماسك و تضاهر. دوستداشتني تر هستي. :)
Posted by: منفرد at November 6, 2007 11:59 AM
پست مادام بواری را بین ارشیوت پیدا کردم و مترجمش را دیدم. اما در مورد کتاب هرمان هسه چیزی ندیدم
فروغ»
کتاب دومی که گفتی نخوانده ام.
Posted by: Nloufar at November 6, 2007 9:23 AM
توی پست های قبلی یک کامنت بود که خیلی شاکیم کرد..فکر کردم که جوابش را بدم...بعد صبر کردم تو یک جیزی بگی...بعد فکر کردم اگر من بودم حتما یک عکس العملی نشون میدادم...یه ذره بعدترش فکر کردم کاش من هم جای تو بودم و سکوت میکردم....بعد دیدم خون خونم را میخورد اگر جواب نمیدادم....همینطور با تو و وبلاگنویسی و خودم داشتم میرفتم که
.....
اگر بدونی چه قدر الان از عکس العملت خوشحالم چون حالا به خودم این اجازه را میدهم که نظرم را بگم..چون یک جورایی حالا از بی ربطی در امده و باربط شده..ربط داره به پستت
ان هم اینکه
وبلاگ ادم ٬ چهاردیواری شخصی ادمه که از خونه ای که توش زندگی می کنه امن تره....وبلاگ ادم حریمی هست که هرچقدر بخواد میتونه پاهاش را دراز کنه یا شیک و اتوکرده باشه...هروقت هرطور که دلش خواست
کسی ناراحته ٬ میتونه نخونه...کمااینکه انگار بعضی ها خودشون هم میدونن
ادم میاد توی وبلاگش که بنویسه...هرچی...یک روز بحث فلسفی ..یک روز کتاب و موسیقی...یک روز اجتماع...یک روز غر...یک روز شادی....حالا چند خط در میونش مهم نیست
یا یکی هم مثل من دلش میخواد بیاد و به زبون خودش با خدا حرف بزنه....و بخاطر اینکه یکی پیدا میشه که هزارتا بدو بیراه میگه ٬ در وبلاگش را میبند یک مدت
من ممکنه هر روز ده بار سراغم به وبلاگ هایی بیفته که از حرفاشون خوشم نمیاد...بی سرو صدا راهم و کج میکنم و نمیخونم....نمیفهمم چرا همه باید شبیه هم باشن
حتی ممکنه من از خوندن وبلاگی لذت ببرم که نویسنده اش از خوندن وبلاگ من بالا بیاره....یا بالعکس.....چه اهمیتی داره!
میدونم خیلی نق زدم توی خونت ولی دلم پر بود....شاید حتی از چیزهایی که دیلیت کردی و من توی ذهن خودم دوست داشتم ان لحظه هارا هم شریک بشم و ازشون یاد بگیرم...اما در نهایت من و امثال من باید بفهمیم که تو نویسنده وبلاگ خودت هستی
این کامنت دانی را هم نذاشتن برای اینکه به نویسنده وبلاگ ها بگیم تو این را بنویس این جوریباش....ان طور نباش
برای اینه که نظرهای مختلف و عقاید مختلف گفته بشه تا هرکی هرچی میخواد را ازش یاد بگیره
مباحثه و تبادل نظر با دخالت فرق میکنه
...
چپ جپ نگام نکن :) دلم پر بود خوب
..........
درضمن دوتا سوال
مادام بواری را با ترجمه کی خوندی؟
ناتسیس و گلدموند هسه را خوندی ؟ و احیانا اگر خوندی همین چاپ را خوندی یا اونی که نرگس و زرین دهن اسمش بود؟و باز هم اگر خوندی ٬نظرت چی بود؟
اینا هم دوهزارتا سوال بود نه دوتا
Posted by: Niloufar at November 6, 2007 9:20 AM
اينها به نظر من جمع نقيضين نيست يعني مي توان و بلكه بايد هم اينگونه بود . ماسك زدن ، خوب علت عمده اش عدم اعتماد به نفس و عدم باور شخصيت خود است . يعني ما در برابر عرف و جامعه دست به خود سانسوري مي زنيم چون هم خود را باور نكرده ايم وهم مي ترسيم از له شدن زير چرخهاي عرف . مثلا عرف جامعه ما (حتي در مدرنترين جاها) به زني كه در محل كار خود لبخند به لب دارد و يا لباس شيك و آرايش زيبا دارد به راحتي برچسب هرزگي مي زند و يا مردي را كه بانشاط است وديگران را هم شاد مي خواهد مشنگ و خل مي داند . خوب در اينجاست كه يا بايد از ترس اين برچسب ها دست به خودسانسوري زد و يا بايد با تكيه بر شخصيت خود و اعتماد به نفس بالا خود را آنگونه كه هست به ديگران نشان داد و باوراند ، بدون ماسك .اما متاسفانه اكثر ما راه اول را انتخاب مي كنيم ( چون ظاهراكم هزينه تر است ) . آدمهاي بدون ماسك كمند و ما اغلب خود را يا بخشي از آنچه هستيم ( خودسانسوري)و يا آنچه نيستيم ( خالي بندي ) نشان مي دهيم .
Posted by: شوكين at November 6, 2007 9:05 AM
doost dashtani i...az in door doorA dAre dAd mizanE!...
Posted by: Apple at November 6, 2007 6:51 AM
من از محدودیت بیزارم ،و معتقدم آدم نباید از ترس
جرم ناکرده خودش رو در آزادی حبس کنه.
بعضی وقتها من به خودم میگم که درباره رفتارم هیچ ضرورتی نداره که به کسی توضیح بدم.چون همه چیز به خودم بر میگرده
Posted by: بابک at November 6, 2007 1:42 AM
هرکس هم گفته باشه مهم نیست. مهم اینه که خودت اینجوری فکر میکنی. وگرنه این پست به نظر من خیلی هم عاقلانه بود.
Posted by: Anar at November 5, 2007 11:16 PM
کی گفته که فروغ باید یک زن مودب و همیشه خرسند و مرتب و منظم باشد؟ ها کی گفته؟
....
کی گفته؟! هیچکس.... خودت گفتی! نگفتی یعنی،ولی اینطوری فکر می کنی! هیچکس همیشه اینجوری که تو می گی «خانم» نیست و هیچکس از کس دیگه ای هم نباید انتظار داشته باشه! نمی دونم تو چرا از خودت انتظار داری....
فکر کنم ایده آل گرا باشی،اون هم خیلی زیاد!
Posted by: Ng at November 5, 2007 11:07 PM