« ... | Main | ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ »
یکشنبه 13 آبان 86 :: November 4, 2007
لای روبی درونم
۱-در کتابهای مدیریتی که خواندهام، سیستم مدیریت دموکرات روشی نسبتا خوب تعریف شده با این شرط که اگر فردا کارمندت پایش را روی میز دراز کرد، جا نخوری.
بارها این را دیدهام. نه اینکه کسی پایش را روی میزم دراز کند..چیزی در همین مایهها.
بهدلیل زن بودنم و کار در یک سیستم کارگری و همچنین به خاطر روحیه ای که دارم ،از ابتدا روش کارم رعایت دموکراسی بوده. ولی جز در یک یا دو مورد ندیدهام که کسی جنبه رفتار دموکرات مدیرش را با خود داشتهباشد. آنهم یک مدیر زن. معمولا پایشان را از گلیمشان زیادتر دراز میکنند و کار بهجایی میکشد که میخواهند وارد همه تصمیمگیریها بشوند و یا احساس پسرخاله و دخترخاله بهشان دست داده و متوقع شدهاند.
امروز فکر کردم یک اشکال دیگر در کار ما که باعث میشود همه افراد احساس کنند باید در تصمیمگیری بهمن مشاوره از نوع دخالتی شدید بدهند، سیستم چیدمان دفتر است. وجود پارتیشن و نه اتاق ،حتی برای مدیر، همه را در جریان همهچیز میگذارد.
قبول دارم که خودم وظیفه دارم بالانسی بین روش دستوری و دموکراسی برقرار کنم اما ظرفیت پایین افراد و پارتیشنهای مزخرف، مطمئنا ً از من موثرترند.
....
۲-تا امروز برداشتم از خودم ، یک آدم منعطف بودهاست.آدمی که دوست دارد کاستیهای رفتاریاش را اصلاح کند و ورودیهای مسدود ندارد.
تازه متوجه شدم چقدر در اصل با این برداشت فاصله دارم!
من بهعقاید مثبت و منفی افراد در جهت بازسازی خودم توجه می کنم و حتی بخشی از آنها را اگر از درستبودنشان مطمئن شوم، بهکار میبندم اما در عوض نقاط ضعفی که از هرکسی بهتر در مورد خودم میدانم و از آن بدتر اینکه روش اصلاحشان را هم بلدم، نمیتوانم عوض کنم.کار زیادی میبرد و باید مرتب تمرین کنم و هی یادم میرود. یکی از آنها همین بند ۱.
....
۳-امروز یک کار دیگر هم کردم. خودم را بیطرفانه بررسی کردم و دیدم در زندگی فقط از چهارنفر متنفر شدهام.
در مورد دو نفرشان، نفرتم خیلی زود جایش را بهحس حقارت یا شاید چندش داد. .
درباره دونفر دیگر ... فهمیدم که من از اینها متنفر نیستم. هر دو را در زندگی بسیار دوست داشتهام و شرایط روزگار طوری بوده که ناگزیر از جدایی شدهام..بهعبارتی نشد که مال من باشند. و حالا این نفرت نیست که در دلم دارم..یک حس عجیب و غریب است..مخلوطی از دوستداشتن زیاد و ناتوانی زیاد..
یکی از اینها آقا شیره، مدیر فنی سالهای قبلم بود..هرچه کردم نتوانستم بهش بفهمانم که دوستش دارم و نسبت بهش وفادارم..و وقتی مطمئن شدم که عاجزم، این حس عجیب درونم ساختهشد..تا همین امروز فکر میکردم باید نفرت باشد.
Posted by froogh at November 4, 2007 9:02 PM
نظر
در مورد شماره1 به شدت درست میگی
Posted by: ادریس یجیی at November 6, 2007 10:01 AM
داشتم فكر ميكردم از كي متنفرم. ديدم متنفر نه اما بعضي ها رو واقعا دلم نميخواد تا اخر عمرم ببينم اين به نظرت اسمش تنفره؟
Posted by: ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا) at November 5, 2007 6:26 PM
هر مشکلی که برام پیش اومده..هر ناراحتی...یا هر چیزی که می خواستم و بهش نرسیدم...حتما خودمو مقصر دونستم..نقاط ضعفم رو فهمیدم..اما این مساله دو چیزو برام بوجود آورده..یکی اینکه نتونستم این نقاط ضعف و برطرف کنم به همون دلیلی که گفتی و بیشتر به خودم غر زدم ...و دیگر اینکه..در خیلی از روابط باعث شده طرف مقابل کاستی های خودش و نبینه..
!در مورد پست قبل هم...تو بنویس...تکراری بنویس...
Posted by: کفشدوزک at November 5, 2007 10:39 AM
بند دو؛
اين يعني رسيدن به كمال اخلاقي. اشتباه نكردم آدم بزرگي هستي و بزرگتر خواهي شد.
البته تغيير حالت در بزرگسالي بسيار سخته ولي حلاوت خاصي داره.
برات آرزوي توفيق دارم.
Posted by: منفرد at November 5, 2007 9:32 AM
"" تا امروز برداشتم از خودم ، یک آدم منعطف بودهاست.آدمی که دوست دارد کاستیهای رفتاریاش را اصلاح کند و ورودیهای مسدود ندارد.
""
خيلي مطمئن نيستم كه درست گفته باشي.بگذريم... دو سه روزي بود كه فروغ باز نميشد. نميدانم اشكال از سيستم من بود يا جاي ديگري. ولي خيلي ناراحت شدم. گفتم شايد دوباره نوشته هاي را نخوانم. امروز كه خواندم خوشحال شدم كه هستي
فروغ:
خوب منم خوشحالم که شما سراغم را می گیری و درباره آن جمله بگویم که خط بعذ از آن را هم اگر بخوانی می بینی که خودم هم مطمئن نیستم.
Posted by: tanha at November 5, 2007 9:07 AM
You have wonderful talent for choosing nice topics like this new post about having district in our managing .
I am totally agree with you and please keep in your mind in such our society people couldn't obey and accept the women thoughts so, be yourself withought any doubt you would have more succeed in your job and life.
Posted by: nazanin at November 5, 2007 8:17 AM