« برو کار می کن مگو چیست کار | Main | لای روبی درونم »

شنبه 12 آبان 86 :: November 3, 2007 

...

چند خط نوشتم. سی بار ادیت کردم و هربار تکه ای را پاک کردم..دست آخر از خیر همه اش گذشتم. تکرار مکررات بود..
اینجا برایم غریبه شده.

Posted by froogh at November 3, 2007 7:09 PM

نظر

سلام.اگر اینجا برای شما غریبه شود.دیگه کجا و محبت و پاکی رو توی یه بلاگ پیدا کرد؟...

Posted by: بهاره at November 7, 2007 9:53 AM

با مهدي خيلي مواقفم.
خطاب به سينا؛ در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است * صراحي مي ناب و سفينه غزل است
سفينه غزل فروغ اينجاست و مي نابشو در نوشتن در اينجا پيدا كرده. به نظر من اين كمال سلامت عقله كه يه نفر بتونه بر خلاف عرف حاكم ، سرخوردگي ها و خستگيهاي روزمره اش رو به نحو احسن تخليه كنه تا براي روزهاي آتي سرخلق به زندگي ادامه بده.
بني آدم و چوعضوي رو همه از بر هستن. چه اشكالي داره هر كس به سهم خودش باري از اين سنگيني بكاهه؟ هر كس نتونه يا نخواد ، نياد تا از افكار پريشون و طبيعي يه آدم دلخسته نشه.
فروغ عزيزم ، تو چرا ناراحت ميشي؟ مگر در جامعه ما غيز از اينه كه اگر مصدومي روي زمين افتاده باشه عابران به جاي كمك ، با يك لگد مصدوم رو مراهي ميكنند؟
به خودت ببال كه در جامعه مجازي تو ، انسانهايي كه دستگيري ات ميكنند به مراتب بيشترند . حال در اين بين افرادي هم يافت شوند كه طبق عرف جامعه حقيقي رفتار كنند.
همراهان خوبي و فهيمي داري كه مايه قبطه دلخستگاني چون من است.
شادكام باشي

Posted by: منفرد at November 5, 2007 9:28 AM

بازم زود دیر شد
مگه نه؟

Posted by: مصطفی at November 4, 2007 8:00 PM

خانم فروغ
وب لاگ شما مصداق بارز ضرب المثل وقت سیب وستاره خاله خبر نداره و قت گریه زاری برید خاله رو بیارید هست .... شخصا در تمام این مدت که خواننده وب لاگتان هستم یکبار ندیدم بیایید بگویید هی خواننده ها من عاشق شده ام (همان زمانی را عرض می کنم که درگیر عشق بودید و هنوز بی وفایی و دردسر نیامده بود )چیزی از خوشهایتان هم نمی گفتید اما حالا یک روز در میان مرتب ناله می کنید حالا هم از موفقیتها و از خوشیهای زندگیتان نمی گویید این که مثلا مادر پدر تهران بودند کجاها رفتید تا به آنها خوش بگذرد و....اما فورا برای ناله به اینجا می آیید کمی به خواننده های خودتان هم احترام بگذارید البته من می توانم دیگر اینجا را نخوانم که همین قصد را هم دارم چون شما اینجا را کیسه بوکس خود کرده اید در صورتی که در زندگی واقعیتان اوضاع خیلی بهتر از آن است که اینجا جلوه می دهید و من تعجبم از اینکه قصد شما از زدن این وب لاگ صرفا یادداشت بدبختیها و شکستها بوده؟یادم است زمانی قصد عوض کردن نام وب لاگ را داشتید توصیه می کنم اسمش را بگذارید وب لاگ چس و ناله ها
اینها را گفتم که فکر نکنید یک مشت آدم نفهم حرفهایتان را می خوانند و متوجه این بازیهای عجیب شما نمی شوند با معذرت اگر تند رفتم
فروغ:
واقعا مایلید هاطرات خوب بخوانید یا دور از جان مثل شعبان جعفری برای شلوغ کاری این بد و بیراه ها را نوشته اید؟
امیدوارم حالت اول باشد. در این صورت اگر از یک سال و نیم قبل هم خواننده اینجا بوده اید خاطرات خوب را خوانده اید. آن هم نه کم.
و باز با این امید که همان حالت اول درست باشد توصیه می کنم زبان پاکیزه داشته باشید وگرنه من یکی که باورم نمی شود شما جزو دسته آدمهای فهمیده ای باشید که اینجا را می خوانند..
در ضمن برای یک آدم فهمیده که از اینترنت به عنوان ابزار ارتباطی استفاده می کند داشتن ایمیل بدیهی ست. قایم شدن پشت یک ماسک و زشت نویسی هنری ست که فقط به درد آدمهای بی اعتماد به نفس می خورد.

Posted by: sina at November 4, 2007 10:47 AM

سنگی كه طاقت ضربه‌های تيشه را ندارد، تنديسی زيبا نخواهد شد. از ضربه‌های تيشه نهراس، كه وجودت شايسته‌ی تنديسی زيباست.

Posted by: يه‌دوست at November 4, 2007 9:23 AM

امیدوارم اسمش را جابجا ننوشته باشم برای اینکه مطمین نیستم دوباره مینویسم
eat,pray,love

Posted by: نیلوفر at November 4, 2007 9:04 AM

مردانه بازی کن ٬ زنانه پیروز باش را خوندم
امدم ازت تشکر کنم فروغ جانم
الان یک کتاب اینجا هست که خیلی پرفروشه و در عین حال من هم دوستش داشتم..فکر کردم شاید تو هم دوست داشته باشی بخونی
Love,Pray and eat by elizabeth Gilbert
باید ترجمه فارسی ن هم همین باشه ...یعنی حدس میزنم
این هم لینک امازونش هست...اگر اطلاعات بیشتری میخوای
http://www.amazon.com/exec/obidos/ASIN/0670034711/bookstorenow600-20
باز هم بخاطر معرفی کتاب ممنونم

Posted by: نیلوفر at November 4, 2007 9:02 AM

دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد

Posted by: شوكين at November 4, 2007 8:24 AM

آخ كه اين نوشتن و اديت كردن و كم كردن و پاك كردن و از خير همه نوشته گذشتنت منو كشته ! نمي دونم چه اتفاقي دقيقن مي افته كه اينجا براي صاحبش غريبه ميشه ولي يه چيزي رو ميدونم : اين كه وبلاگت يه سري خواننده هاي ثابت داره كه هميشه ميان بهت سر ميزنن دليلش اينه كه تو اينجا اينقدر بي آلايش مينويسي كه آدم احساس ميكنه يك دوست خيلي صميمي داره باهاش حرف مي زنه ، فروغك قصه گوي مهربان ! خيلي از آدم هايي كه ميان اينجا تو رو واقعن دوست دارن پس تو رو خدا غريبگي نكن ! باشه ؟

Posted by: مهدي at November 4, 2007 1:56 AM

فرق من و شما اينه كه من هر روز كه ميگذرد ميلم
نسبت به پيدا كردن عشق در يك مرد كم و كمتر شده
عشق براي چي ميخواهي دختر خوب
عشق توي خودته اونهايي كه عشق رو توي جفت خودشون پيدا كرده اند بهره هوشي كمي دارند چون پايه هاي سستي براي عشق خودشون گذاشته اند
بهترين شانه و تكيه گاه براي خودت توي خودته ازش غافل نشو
سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد
وانچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد

Posted by: شيرين at November 3, 2007 8:55 PM

فقط عشق كم داي تو زندگي؟
آدما قدر چيزهايي رو كه دارن نمي دونن و هر روز و هر لحظه پي نداشته ها ميدوند.
داشته ها و نداشته هاتو با هم بسنج در يك ترازو. ببين كدام كفه سنگيني ميكنه.
عشق به تنهايي سنگينه ولي مجموع داشته ها شايد از عشق سنگين تر شدند.
تو كه مدير موفقي هستي. حتم دارم در كار وزن كشي هم موفق عمل ميكني. :)

Posted by: منفرد at November 3, 2007 8:45 PM

سلام فروغ جان
اولين باره كه اينجا پيام ميگذارم
راستش شرايط شما و من خيلي شبيه هم هست تازه وضعيت من از شما خيلي بدتره- حداقل مثل شما سايه پدر و مادر بر سرم نيست- مثل شما كار خوبي كه دلخوشيم باشه رو ندارم و مدير موفقي نيستم
با اينكه ازدواج نكرده ام اما از يك مرد و چند مرد بعد از او نارو خورده ام نميتونم بگم گريه هايم تمام شده يا بغضم فروكش كرده ميدونم اين بغض تا آخر عمرم با من ميمونه
بارها شده كه اينجا شبيه اين پست رو خونده ام و چند روز بعد آمدم و ديدم كه ميگي حالم بهتره و اون جريان تموم شد
يه چيزي رو قبول كن (همانطور كه من كرده ام) هيچوقت اين اندوه براي من و شما تمام نميشه ميشه راجع بهش ساعتها روزها و تمام باقي عمرمان را بنويسيم
ولي مطلقا هيچ چيز عوض نميشه بيا يكبار براي هميشه اين رو بپذير
نه از سر اجبار نه از سر اكراه بلكه با شور و شعف كسي كه زندگيش متفاوت چرخيده برايش قبولش كنيم
بسه زاري از سرنوشت بسه از دلتنگي براي يك دست پر محبت - بهش فكر نكن بگذار ديگراني كه زيادند نگران وضعيت ما باشند خودمان در جبهه نگراني آنها نباشيم

Posted by: شيرين at November 3, 2007 8:36 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟