« October 2007 | Main | December 2007 »
November 30, 2007
در خدمتیم :)
ماموریت بودم. کیش نمایشگاه داشتیم. برخلاف نمایشگاه اراک، کار برگزارکنندگان اینجا عالی بود.
درست تا قبل از رفتن فکر می کردم کاش با اینهمه کار شرکت نمیکردیم.و فکر میکردم اصلا بازدیدکنندهای نداشتهباشیم. درعوض برعکس تصورم، چیزی در مایههای نمایشگاه تهران ، بازدیدکننده داشتیم و همه مهم و کارساز. من یکروز زودتر برگشتم و همکارم ماند. بهتر بود تا روز آخر میماندم.
هوا عالی بود. کلا کیش برای ریلکسیشن جای خوبیست. اگر اهل بازار نباشی. روز آخر حالم از قیافه هرچه مغازه بود، بد میشد.
این پارک پرندگان و دلفینها هم جای جالبیست. در مقایسه با باغ پرندگان اصفهان، چیزی نیست اما با توجه بهشرایط کیش، زحمت زیادی کشیده شده.
بقیه چیزها خوب است.
از فردا باید بدویم. :)
ممنون برای کامنتهایی که گذاشتید. یادتان باشد وقتی از یک وبلاگنویس خبری نیست، سرش جای خوبی گرمشده. لااقل درباره من این قضیه صادق است.
بازهم از لطف همهتان متشکرم.
Posted by froogh at 5:39 PM | Comments (11)
November 24, 2007
پازل ناتمام من
تازگیها تصمیم گرفته ام گوشهای از ذهنم مال عشق باشد نه تمامیاش..
فکر میکنم به حرف آنکس که گفت:من تمام عمر بهدنبال کسی مثل تو بودم..تمام عمر..
و فکر میکنم..راست میگفت..من هم تمام عمر بهدنبال اینچنین کسی بودم..
بگذریم که نشد بهاو برسم..یا بههم برسیم..
اما انگار قطعهای از وجودم گم شده بود.. قطعهای که سالیان سال، به قدر تمام عمرم، در گوشهای از دنیا پنهان مانده بود..وقتی که آمد، بیهیچ سختی و فشاری سر جای خودش نشست..آن قدر همه چیز کوک بود که فکر میکردم این خود من است.. وجودش را دوست میداشتم.. حسش نمیکردم..
شده بودن کسی آنقدر آرامش بهتان بدهد که حسش نکنید؟
مثل یک قطعه موسیقی زیبا..
وقتی موسیقی کلاسیک گوش میکنم، یک قطعه شاهکار، ناخودآگاه صدایش را از یاد میبرم..جزئی از زمان و مکان می شود..و فقط میفهمم که لذت میبرم..
بودن او برایم همین بود..
گفت: هرگز دیگر مثل مرا نخواهی یافت..این همه شبیه به خودت..و اینهمه هماهنگ.. گفت که او سالها گشته و نیافته..
شاید راست باشد..
شاید هم نیمه سومی از ما هست که نمیدانیم کجاست..
بههرحال باخودم فکر کردم تمام این سالها زحمت کشیدم تا خودم را ، نیازم راو علایقم را بشناسم..گرچه شاید دستآوردم به قدر زمان و زحمتی که گذاشتم، نباشد، اما همینقدر هست تا بفهمم عشقی که مال من است و سهم من از دنیاست، چه رنگ و بویی دارد..
سزاوار نیست از خیر اینهمه بگذرم..
آدم بزرگی نیستم..او هم نبود..اما گاه پازلی را میچینی ..و فقط قطعهای بهقدر یک ناخن از آن کم داری..اگر پیدا شود و سرجایش گذاشته شود، پازل تو زیباست..وگرنه مال او نباشد، زیباترین و بزرگترین قطعه دنیاباشد، دل آزار میشود..
بعضیها میگذارند..جای خالی را نمیتوانند تحمل کنند..
بی خیال دل آزاری..
خالی نماند که بگویند یک پازل بلد نبود بچیند..
بعضی دیگر آن قطعه کوچک را از سر اتفاق یافتهاند اما در تمام عمر قدرش را نمیفهمند..
که اگر نباشد چه خلاء بزرگیست ..
اصلا بودنش قابل قیاس با قد و قواره اش نیست... یعنی ربطی بههم ندارند..
من از آن گروهم که جای خالی را میبینند..و میدانند که چه قطعهای گم است..اما رضایت بههر چیزی نمیدهند..
گروه ما تا آخر عمر میگردد..گاه میان یک سمساری قطعه را مییابد..گاه میان خیابان.. گاه توی ویترین یک جواهرفروشی..
و گاه به روز آخر عمر میرسند و همچنان پازلی حل نشده برایشان میماند..
Posted by froogh at 9:10 PM | Comments (39)
November 23, 2007
...
خوشا بهحال کسی که سرگردان است و نمیداند دنبال چه میگردد.. آرمانش را نمیشناسد..مختصاتی از آن در ذهن ندارد..
میگذارد تا دنیا شگفتزده اش کند..هربار شگفتزده تر از بار قبل..
وقتی میدانی چه میخواهی، زندگی سخت میشود.
Posted by froogh at 9:55 PM | Comments (14)
November 21, 2007
تا اطلاع ثانوی :)
خوب ! به ذهنم ریلکسیشن کامل دادهام.
کاملا ارادی .
باید بگویم بیش از هرچیزی کامنتها و ایمیلهای شما در اینراه موثر بود.
سرانجام از مغموم بودن خجالت کشیدم . :)
میدانید.. من مینویسم تا شنیده شوم، گپ بزنم و حرف بزنید. و این لابلا شاید نقدی که گاهو بیگاه، و معمولا بسیار بااحتیاط ، میکنید در ابتدا آزارم بدهد، اما وادار میشوم فکر کنم.
بهنظرم با توجه بهاینکه تقریبا مدام مینویسم و شما هم مدام میخوانید، متوجه شدهاید که اینها تجربیات یک زندگی روزمره واقعیست.من هم متوجهشدهام که بسیاری از شما را درگیر دوستی باخودم کردهام. پس قضاوتتان در حد قضاوت یک دوست حقیقی نه مجازی ، برایم ارزشمند است.
لاف دوستی نمیزنم ها. عین واقعیتیست که دربارهتان فکر میکنم.
بگذریم.
تقریبا تمام مسائل ناراحتکننده فکری را کنار گذاشتهام. در حال حاضر بزرگ ترین مشکلم این است که چطور عذر بلبل را بخواهم؟
بلبل و گنجشک را یادتان هست؟ همان دو دختری که با من کار میکنند. بلبل بهشدت بینظم است و بهاین دلیل و دلایل دیگر بهاین نتیجه رسیدم که باید برود. این اولین اخراج عمرم است. مدتها قبل فهمیدهبودم که بهدرد سیستم ما نمیخورد. اما فرصت میدادم. از همان فرصتها که عادت دارم به همه بدهم مبادا زود قضاوت کردهباشم.
بهداییام میگویم عادت بدیست که هی میایستم و فکر میکنم آیا تصمیمم درست است یا خیر؟
میگوید نه اتفاقا. میدانی در مدیریت این یک امتیاز است؟ من خیلی وقتها تصمیمات عجولانه ای گرفتهام و چون حاضر نبودم تجدید نظر کنم، تاوان دادهام.
نمیدانم. برای من این توقفها همیشه وقتگیر بوده. اما درعوض وقتی تصمیمی را عملی کردهام، از اینکه بهترین انتخاب آن زمانم بوده، اطمینان داشتهام.
وقتهایی هم شده که در آیندههای دور با خودم گفتهام کاش نکرده بودم، کاش فکر امروز را آن روز داشتم.. اما این تصور بیخودی ست و بر میگردد بهعدم اعتماد بهنفسی که گهگاه دچارش میشوم.
حالا بلبل باید برود. یک دلیل تعللم سختی فرآیند اخراج است. یک بار مدیرعامل مهربان واسطه شد و من بیهیچ حرفی قبول کردم که ادامه بدهیم. و بیش از آنکه بخواهم به تصمیمم شک کنم، فرار از بار فکری این داستان و مخصوصا گفتن این جمله بود: که بلبلجان .. با اینکه دوستت دارم و این را میدانی، اما بهدرد هم نمیخوریم. :(
واقعا کار سختیست.بههرحال دندان کشیدنی را باید کشید.
Posted by froogh at 10:54 PM | Comments (17)
November 20, 2007
!!
بعدش لطفا بگین چه نمره ای گرفتین.
--------------------
من 49 شدم. توضیحی هم که بهم داد ، مشابه اونی بود که به انار داده. انار توی کامنت بهش اشاره کرده. و در مورد من توضیح کاملا درستیه.
سعی کردم سوالات رو با صداقت با خودم جواب بدم. همین طوری بد نبود که ؟! بود؟ از وبلاگ غم انگیز دایره ای خوندن که بهتر بود !!
Posted by froogh at 9:44 PM | Comments (52)
November 19, 2007
@
با اینهمه تلاشی که در راه دانستن میکنم، باز فکر میکنم در نقطه آغاز هستم.
تغییر محیط آسانتر از تغییر خود است. تغییر که نه.. رفتار با محیط..من با خودم نمیتوانم طوری رفتار کنم که انگار کسی مقابلم قرار دارد..
دلم میخواهد من را بنشانم جلویم..زبان عشقی که ازش میشناسم برایش بهکار بگیرم..و با او بههمین زبان سخن بگویم. زبان اول من جملات تاییدآمیز است. هدیه دادن و گرفتن و تماس فیزیکی زبانهای بعدی منند. دلم میخواهد بهخودم بگویم که بهچه دلایلی دوستش دارم... همانطور که بسیار راحت به دیگران میگویم و نه دروغی درکار است و نه تظاهری.
فکر میکنم هرچه بیشتر میخوانم و هرچه بیشتر فکر میکنم و هرچه بیشتر حرکت میکنم، فقط آن دایره بسته زندگی را بزرگتر کردهام..همچنان سر و تهش بسته ماندهاست..دوست دارم شکافی درآن درست کنم و از بیرون بهخودم و بهدنیا نگاه کنم.
دوست دارم بزرگ شوم. دوست دارم مغزم از این حرکت دایرهوار دست بردارد و روی یک خط صاف با شیب مثبت بیاندیشد.
این فکر را نه فقط درباره زندگی شخصیام دارم که درباره هرچه بیشتر میخوانم و آزمایش میکنم، بزرگیاش و ناتوانی خودم در مقابلش برایم آشکارتر میشود..
نمیخواهم خسته شوم و منفعل عمل کنم..باید راهی برای باز کردن این دایرههای ذهنی باشد..حتما هست..
میترسم درآخرین روز زندگی بفهمم که اینهمه دست و پازدن در دنیا نتیجهای بهتر از آنانکه روی این دریا دراز میکشند و آسمان را نگاه میکنند و جریان آب عبورشان میدهد، عایدم نکرده است.
Posted by froogh at 8:05 AM | Comments (11)
November 17, 2007
من هیچ ... ما نگاه
شب می یای ..
سر شب می یای ..
دم صبح مییای..
مییای بهخوابم..
دم به دم پرپر کنی
صد باغ گل
بر رختخوابم..
Posted by froogh at 11:00 PM
پنج زبان عشق مجردها
معلم موسیقیام سفارش کردهبود کتابی به نام پنج زبان عشق مجردها را برایش بخرم.
خریدم و چون تا دوشنبه بیشتر فرصت ندارم، به سرعت باد درحال خواندنش هستم.
کتاب بسیار جالبیست. به همه ،خصوصا مجردها ،خواندنش را توصیه میکنم. هم کاربرد شخصی و هم کاربرد اجتماعی دارد.
موضوع کتاب در باره پنج روشیست که آدمها برای ارتباط با هم و بالابردن نوازش خون ( پر کردن مخزن عشق ) یکدیگر بهکار میبرند.
در این کتاب گفته شده که هر انسانی برای درک عشق طرف مقابل یک زبان خاص دارد و اگر طرف مقابل سخنگفتن با آن زبان را بیاموزد، ایجاد و ادامه رابطه بسیار ساده میشود.
اولین زبان بهکار بردن کلمات تاییدآمیز است.
برای یادگیری این زبان باید بهنقاط مثبت افراد فکر کرد.. آنها را شناخت و بعد در مکالمات بکار برد. با کلمات، لهجه تحسینآمیز و بخششی که در گفتار مشخص باشد.
بهنظر کار سادهای میآید. امابهعقیده من ابراز محبت ، گفتن دوستتدارم، بیان نقاط مثبت افراد بدون آنکه بهظرفیت طرف مقابل فکر کنیم، شخصیت قوی و اعتماد به نفس بالایی میطلبد بهطوریکه بسیاری از ما حتی قادر نیستیم از مادر خود تشکر کنیم یا کودکمان را بغل کنیم و بهاو بگوییم عاشقش هستیم.
بیشتر توضیح نمیدهم چون ممکن است کتاب را شهید کنم و ترجیح میدهم حتما بخوانید و استفاده کنید.
همینقدر بگویم که دیشب با اینکه خودم در پایینترین سطح انرژی بودم، تصمیمگرفتم از آن درمورد همکارانی که زبان عشق آنها جملات تاییدیست، استفاده کنم.
نتیجه بسیارخوبی گرفتم. درطول روز خنده را روی لب خیلیها نشاندم و حتی یکی از کسانی که باما کار میکند، تلفنی گفت خانم فروغ ترجیح میدهم شنبه ها را با شما شروع کنم تا اینهمه انرژی مثبت بگیرم!!
خواستم بگویم نبودی دیشب را ببینی :(
تاثیر مثبت حال خوب همکارانم، مرا هم از آن مود مزخرف رها کرد.
باید از روی کتاب فیشبرداری کنم و دستوراتش را یکی یکی بهکار ببندم. خداراچه دیدید؟ شاید در این راه دچار عشق هم شدم!! (قابل توجه علیمان که هی میخندد! )
----------
مشخصات کتاب:
نویسنده: گری چاپمن
مترجم:سیمین موحد
نشر: ویدا
چاپ اول
قیمت :2400 تومان
Posted by froogh at 7:55 PM | Comments (6)
November 16, 2007
چشمانم را نوازش کن ...
با خودم فکر میکنم همه آدمها راهی برای طلب نوازش دارند..از بزرگ تا کوچک.. از بچهای که نیمهشب برای دستان مادرش گریه میکند تا آقای حسابدار ما که ماهی یکبار میگوید میخواهد استعفا بدهد، چشمش پر اشک میشود و وقتی دلیلش را میپرسم میگوید فکر میکنم نکند باری برایتان باشم.. دلداریش میدهم و مطمئنش میکنم که بدون او خانوادهمان کامل نیست و دوستش دارم.. تا ماه بعد ..
....
من برای طلب نوازش هیچوقت استعفا ندادهام..یادم نمیآید..قهر نکردهام..حس کوچکی بهم میدهد..حس اینکه از اعتماد دیگران بهدروغ استفاده میکنم..اما درباره آقای حسابدار اینفکر را نمیکنم.. فقط فکر میکنم نوازش خونش نیاز به محبت من دارد که بشنود مهم است و دوستداشتنیست..
....
من هم نیاز زیادی برای طلب نوازش دارم..اما نیازم آن نیست که شما میخوانید..شما برای من مثل خانوادهاید..خانوادهای که عصر کنارشان مینشینی و باهشان گپ میزنی..درددل میکنی.. غر میزنی..میخندی..و فردا همین تکرار میشود..بیآنکه کسی به حساب جلب ترحم بگذارد..نمیدانم شما بر اساس چهحسی مینویسید یا حتی این وبلاگ را میخوانید..اما یک دلیل بزرگ من برای نوشتن همین است..
...
باخودم فکر میکنم تا بهیاد بیاورم کی طلب نوازش کردهام..
چقدر کم..
انگار فقط یکبار .... بیمار بودم..سردرد امانم را بریدهبود..دوستی که بسیار دوستش داشتم، خانهام بود.. و برای اولین بار در عمرم از کسی خواستم به خاطر من بماند و نازم کند..حس خوب دستانش همیشه در ذهنم میماند..
...
باخودم فکر میکنم شاید اگر مثل آقای حسابدار بلد بودم نیازم را بهمردم بگویم حالا آدم خوشبختی بودم.
Posted by froogh at 10:17 PM | Comments (24)
November 15, 2007
بیخوابم.
فردا..
پارچه میخرم..
کرباس سفید..
چرخ خیاطی نومانده را روبراه میکنم..
تنپوش میدوزم..
یک تنپوش گرم ..
تا دیگر از رذالت مردمان نلرزم.
و سپید..
تا مردان سیاه خوابم را ندزدند.
Posted by froogh at 12:57 AM | Comments (11)
November 14, 2007
خیلی دیر اتفاق افتاد.
از دنیا اخراج شد.
و مرد.
Posted by froogh at 10:36 PM | Comments (4)
شیشه
باز مثل کودکی خزیدم لب پرتگاه زندگی.. و باز دستم را گرفت ..
Posted by froogh at 9:04 PM | Comments (1)
کماکان
جالبه که من اگه صد ساله هم بشم و بزرگ ترین آدم فامیل باشم و یا توی شرکت از همه یه روز مهم تر بشم و حرف اول و آخر مال من باشه بازم روم نمی شه یه سری کارهای بسیار ساده رو که ته دلم از اول عمرم دوست داشتم، انجام بدم.
همیشه فکر می کردم بزار چهل سالم بشه.. بزار مدیر شم.. بزار .. ولی همه اینها شد و من هنوز از برادر کوچکم خجالت می کشم چه برسه به آدم گنده های دیگه..
و از همه جالب تر این که من با این خاصیت شدیدم از تنها آدم بزرگی که اصلا برای هیچی خجالت نمی کشم و وقتی باهش حرف می زنم انگار توی آینه با خودمم ، مدیر عامل مهربونه !!!! فکر کنم اون البته با من رودروایسی داره خیلی :)
Posted by froogh at 2:30 PM | Comments (2)
منو با خودت ببر... لعنت بر تو
در این لحظه شرکت می تونست آخرین جایی باشه که هوس بودن توش رو داشته باشم..
دلم یک جایی رو می خواد.. یک جایی که یک آدم بسیار دوست داشتنی توش منتظرم باشه.. با یه بوی خوب.. و یک هوای کرخت ..و یک موسیقی خیلی خوب .. خیلی خوب.. دلم اصلا الان شرکت رو نمی خواد. داره گریه ام می گیره از بس نمی خوام.
Posted by froogh at 12:43 PM | Comments (7)
November 13, 2007
باران شو بر سرم ببار..
عاشقی حال و هوای عجیبی دارد.. بهقول دایی حتی قطرات آب زیر دوش مزه دیگری دارند.. هوا و برگهای پاییز و آسمان و خیابان و همهچیز..
و این بین از همه عجیبتر خود آدم است که با عاشقی خواستنی تر میشود.. مهربان میشود..با گذشت میشود..
....
بلاخره گل بنفشه آفریقایی تصمیم گرفت قهرش را بهپایان برساند.. بعد یک سال و اندی گل داد ..
بهفال نیک میگیرم..
....
بهمعلم موسیقیام درباره آقای خ میگویم..میگویم که احمق بود و منتالیتی اشکال داشت..عاشقی نمیدانست..
میگوید بس که سادهای.. او نهتنها خر نبود که آدم سالمی هم بود..یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز بهدیگری.. مگر خودت عاشقی بلدی؟ خودت را نمیبینی که چقدر جدی و سرسختی؟
میگویم بله.. ولی باید یخم را ذوب کرد..
میگوید چرا همه وظیفه دارند یخ تو را ذوب کنند؟ شاهزادهای؟ تو چرا سعی نمیکنی یخ دیگران را ذوب کنی؟
میگویم آن وقت نکند پشت سرم حرف بزند؟
میگوید بهدرک..برای کی این آبرو و حیثیت را نگهداشتهای؟ هجدهساله ای که نکند بیست و دو سالت که شد کسی برایت حرف درآوردهباشد؟ خانم .. شما در آستانه چهلسالگی داری زندگی را میبازی.. برای کی؟ برای کسانی که چندغاز نمیارزند.. برو جلو.. برو یخش را آب کن.. برو کیف کن.. تا هرجا که تو دلت می خواهد..نه او.. لااقل شبهایت را از این بهتر میگذرانی..دعوتش کن .. به یک شام و یک پیک عرق و کمی موسیقی..تلاش کن..ایستاده ای تا زندگی برایت تلاش کند؟
....
میترسم بهحرف معلم موسیقیام گوش کنم..میترسم بروم جلو..میدانم که در مردم بهدنبال بهانهام برای رد کردنشان..عادت ندارم یخ کسی را ذوب کنم..عادت ندارم تلاش کنم تا کسی عاشقم شود..گرچه به این باور دارم که باید..
آخرین عاشقی مثل باران بهار بود..و من روحم را بیآنکه ارادهای داشته باشم بهدست شکوفه و باران و بهار سپردم..
کاش کسی بتواند تکرارش کند..
باران بودن سخت است.. همیشه فکر میکردم که باید باران بود.. وحالا جراتش را ندارم..
Posted by froogh at 9:32 PM | Comments (13)
November 11, 2007
کتاب - صد سال تنهایی
صد سال تنهایی را برای بار سوم میخوانم. تقریبا اواخر کتاب است.
بازهم مثل دوبار قبل ،از اینهمه اسم سرگیجه گرفتهام و برایم جالب است که چطور سر رشته داستان از دستم در نمیرود.
اما دلیل اصلی سهباره خواندنم این بود که بفهمم واقعا چرا این کتاب جزو صد کتاب برتر دنیاست؟ و بازهم نفهمیدم.
موضوع داستان درباره خانوادهایست که روستایی بهنام ماکوندو را بنا میکنند و مادر خانواده طی یک قرن سرنوشت پسران و دختران و نوه و نتیجه و نبیره خود را میبیند.
اسامی افراد اکثرا تکراری و خصوصیات آنها نیز کاملا وراثتی بههم منتقل می شود. در این بین عروسهای جدید اضافه میشوند و با اینکه سعی دارند دخل و تصرفی در نظام آن خانه بوجود آورند اما باز درنهایت ناموفق میمانند.
خانواده جنگ بزرگی را در دوران پسران ارشد خود میبیند و بهواسطه اینجنگ پسر بزرگ میمیرد و پسر دوم که در ظاهر نرمخوتر از اولی مینماید، سردمدار اقلاب و در نتیجه کشتار زیادی میشود و مادر خانواده درصد سالگی خود میفهمد این پسر برخلاف ظاهرش از عشق و محبت هیچ نشانی ندارد و قادر بهدوستداشتن کسی نیست.
مرگ افراد خانوداه یکی از یکی غریبتر اتفاق میافتد درحالیکه زنجیر زندگی این نسل با نوه و نتیجه و نبیره باز بافته میشود.
من چند کتاب دیگر از مارکز خواندهام و بهنظرم این کتاب دربرابر عشق سالهای وبا جاذبه زیادی ندارد.
اولین ترجمه این کتاب را بدون سانسور خواندم و البته نام مترجم را بهیاد ندارم. دوبار آخر ترجمه دکتر محیط را خواندم که علاوه بر سانسور بسیار زیاد، نیاز به چندینبار ویراستاری دارد و اشکلات تایپی و گرامری آن اعصابخوردکن است.
بهنظرم مثل بقیه کتابهای بزرگ دنیا و بهویژه کتابهای مارکز، باید چندبار خوانده شود تا کاملا در ذهن بنشیند.
با اینکه برای من بهزیبایی عشق سالهای وبا نبود، اما قدرت فوقالعاده نویسنده در بافتن زنجیری که در عین تکراری بودن سرنوشت نهایی هر حلقه، هریک خود داستانی میشود، بیآنکه قصه اولین نفر را میان آنهمه نام مشابه فراموش کنی، قابل ستایش است.
راستی.. خبر خوش برای کتابخوانها : آخرین کتاب مارکز با نام خاطره دلبرکان غمگین من به بازار آمده است.
Posted by froogh at 8:40 PM | Comments (14)
November 10, 2007
نمی شه دخترم رو عروس نکنم؟
دیشب بهشدت عصبی و ناراحت بودم. از دست مسئولین نمایشگاه و از دست خودم که چرا آنقدر عصبانی شدم. من که عادت دارم تمام طول راه سفر را میخوابم، نهتنها بین راه بیدار بودم بلکه شب را هم بهسختی خوابیدم.هرقدر بهخودم فرمان دادم که دست از سرزنشکردن خودم بردارم، نشد. تا حدی که همه قابلیتها را زیر سوال بردم و دست آخر گفتم هیچوقت مدیر خوبی نخواهمشد.
خوب البته این پروسه رفتاری من است. قبلا که گفتهبودم. تحمل، انفجار، سرزنش کردن خود و بعد وارد فاز منطقی شدن.
امروز که با آرامش فکر کردم، متوجه شدم عصبانیتم درست بوده. قرارداد نمایشگاه را یکبار دیگر خواندم و دیدم هیچ جا اثری از این نیست که وظیفه داریم تا روز آخر حضور داشتهباشیم.بعد که با پرسنلمان که هنوز بهزور در نمایشگاه هستند، صحبت کردم، گفتند مشابه دعوای دیشب ما بازهم درمورد چند غرفهدار دیگر تکرار شده و مسئولین بهآنها هم اجازه تخلیه ندادهاند. فردا مراسم اختتامیه با حضور استاندار است و رفتن ما باعث شرمساری برگزارکنندگان خواهدشد.
این تجربه باعث شد که برای نمایشگاه کیش،حواسم را جمع کنم. در قرارداد مکتوبی که برای حضور در آن فکس کردهاند اثری از خط و نشانکشیدن نیست. فقط قربانصدقهمان رفتهاند که پول را بهچه حسابی واریز کنیم و مهلت پرداخت تا کی است و تنها درخواستشان رعایت شئونات اسلامیست اما در سایت نمایشگاه تا شده شرط و شروط گذاشتهاند. بازهم دستشان درد نکند که یکجایی حرفشان را نوشته اند. حالا حداقل برای گرفتن هتل و برنامهریزی میتوانم هماهنگ کنم.
دیروز نوشته بودم که بازدید کننده نداشتیم و بعد نوشتم که با روستاییان زیادی برخورد کردم. باید توضیح بدهم .
نمایشگاه حداکثر روزانه ده بازدیدکننده داشت. از این تعداد شاید سه نفر روستایی بودند. دو نفر مغازهدار و یکنفر مربوط بهارگانهای وابسته. بقیه هم خانوادههایی که بههوای خرید میآمدند و چون فروش درکار نبود، برمیگشتند.
برای من که تا بهحال درمورد کار با مصرف کننده اصلی-روستاییان-برخورد نداشتم، دیدن آنها جالب بود. بدون واسطه نیاز و نظرشان را میشنیدم و استفاده میکردم. اما بهنظرم برای هشتساعت، ده نفر بازدیدکننده ، کم است. این نهفقط نظر من که نظر افراد دیگری که سابقه حضور در نمایشگاههای استانی را داشتند، بود.
خلاصه گذشت. تجاربی کسب کردم. خسته هم شدم. جوش بیخود و بیجهت هم زیاد زدم. اما تازه آنجا بود که فهمیدم شرکتم را بسیار زیاد دوست دارم. من از بدو شروع بهتولید اینشرکت همراهش بودهام و حالا سپردنش بهدست دیگران عین عروسکردن دخترم میماند. بیخود نیست که میگویند شاخگاوی بدتر از داماد نیست !!
Posted by froogh at 7:02 PM | Comments (6)
November 9, 2007
پول و دیگر هیچ
همین حالا از ماموریت سهروزه برگشتم. نمایشگاه تا اینجا گذشت. تقریبا بازدیدکننده ای نداشت. شرکتی که کار برگزاری را بهعهده گرفتهبود بسیار ضعیف عملکرد و همین شب برگشتن دعوایمان شد و خستگی روی تنم ماند.
میخواستیم فردا غرفه را خالی کنیم ولی اجازه تخلیه تا یکشنبه که روز آخر است نمیدهند.و سر همین دعوا کردیم. ماندمان بهخاطر هیچ هزینه زیادی دارد. من آمدم و فردا و پسفردا کس دیگری جایم میماند.
چقدر از نمایشگاه برگزارکردن میترسیدم. فقط تجربهای شد که بفهمم ترسم بسیار بیخودی بود.
بعد از این باید حواسم را جمع کنم. بیخود نیست که ما جهانسومیم. هیچ مسئولیتی نداریم. نه درقبال پول مردم و نه در قبال زمان. همینکه پول را بگیریم، کافیست تا مشتری را بهحال خودش رها کنیم. تعداد شرکتهای موفق ایرانی بسیار کمند. آدمهایی که متعهد عمل کنند. کیفیت را تا آخر حفظ کنند و خدمات بعد از فروش را مثل آدم ارائه بدهند.
البته مردم هم عاقلند. کیفیت خیلی زود جای خود را باز میکند. بسیاری از مردم ما به جنس خارجی علاقه دارند نه برای اسم خارجی، برای اینکه میدانند با کیفیت ثابتی روبرو میشوند. بگذریم از چین که دست ما را از پشت بسته.
در این نمایشگاه با روستاییان زیادی برخورد کردم. درواقع گیرنده نهایی محصول ما روستاییان هستند. و برخلاف تصور عموم، بیاستثنا میگفتند که دیگر فهمیدهاند کیفیت قیمت را تعیین میکند. حاضرند محصولات اروپایی را با پنجبرابر قیمت ایرانی بخرند ولی مطمئن باشند که خسارتی نمیخورند. البته یکچیز را هنوز نمیدانند. ما ایرانیان کارکشته در تقلب ، بستههای اروپایی را باز میکنیم، نصفش را با جنس بیکیفیت پر میکنیم و کاملا با سلیقه همان اروپایی بیچاره بستهبندی مجدد میکنیم.
همهچیزمان بههم میآید.
...
راستی :
1- بابت دیر پابلیش شدن کامنتها ببخشید که نبودم. و ببخشید که خیلی خسته ام و نمی توانم جواب بدهم. اما یک چیز جالب است که عقیده غالب بر این است که زمان زخم را کهنه می کند و الزاما شفابخش نیست. داشتم به داروی زمان امیدوار می شدم.
2- کسی می داند از این شرکتهای مجری برگزاری نمایشگاه ها باید به چه ارگانی شکایت کرد؟ رییس شان کیست؟
Posted by froogh at 9:45 PM | Comments (6)
November 6, 2007
چقدر زیاد عاشق بودم..
عجب داروییست زمان. هیچچیز به شفابخشیاش نیست..
خاطرات بد را بهآرامی از دلت میشوید..
و نمیفهمی کی یاد خوشیها در دلت نشست..
هر روز نگاهت به آن شیشه آبلیموی دستافشان میافتد..
و دلت نمیآید لفاف این آخرین یادگاری خوشیها را دور بیاندازی..
تو..
همین تو که یک روز هرچه بوی عشق و گذشته میداد کنار کوچه گذاشتی.
Posted by froogh at 7:29 PM | Comments (19)
تارزان
دیشب تا صبح خوابهای پرت و پلا میدیدم. خواب میدیدم لباس مهمانی پوشیدهام و سرپل تجریش دم پاساژ تندیس کمیته مرا هم با بقیه دستگیر میکند. یک دامن پلیسه پاییزه ، جوراب ساپورت و بلوز سفید. خوشگل شده بودم و توی مغازههای سعد آباد دنبال دوست پسر گمکرده ام میگشتم. با زن دیگری لابلای جمعیت دیدهبودمش و میدویدم تا بهش برسم و بگویم که خیانت میکند. اما کمیته مهلت نداد. قراربود شب ببرندمان وزرا...
و خواب میدیدم نمایشگاه فردا را دارم برگزار میکنم. کلی چیز یادم رفتهبود. غرفهمان بهطرز مسخرهای کمبود و کسری داشت. همان وسط خواب فهمیدم که ای آخ !! نمونه محصول برای نمایشگاه یادم رفته و تا صبح با همین فکر کلنجار میرفتم.
و خوابهای دیگر..
امروز عصر برای بستن یک قرارداد شرکت جلسه داریم. چهجوری نمونه گیر بیاورم؟
دوستم زنگ زد و گفت نهار برویم پارادیزو. گفت که ابرویش به اندازه یک عدس کچل شده. مژههای یک چشمش هم سفید شده اند. این اتفاق بعد از یک استرس شدید یک شبه برایش پیش آمده.
بروم ببینم.
من استرس نداشتهباشم؟
نه خدا را شکر.
مدیرعامل مهربان گفته بیست سی تا گلدان بخرم و محصولات شرکت را در خانه امتحان کنم. توی یک فضای هفتاد متری با سی گلدان، میتوانم تارزان شوم.
اما کار جالبیست.حیف که این یاس بدبخت را با همین امتحانها نسبتا خشکاندم و دیگر ازش قطع امید کردم.
خاک گلدانهایم، از خاکبرگ بهداشتیست که توی گلفروشیها میفروشند. اما نمیدانم چرا هرنوعش را میخرم پشه میگذارد.
خانه سرشار از پشههایی به اندازه نوک سوزن است.باید برای این هم فکری بکنم.شاید توی نمایشگاه یک سم پیدا شود.
دوست صمیمی معلم موسیقیام مرد. گریه و زاری درکار نبود. فقط معلمم گفت : ببین..زندگی را سخت نگیر .. آن هم بهخاطر کسانی که احتمالا ده روز بعد از تو در قبر خواهندگذاشت .صبح که بیدار میشوی بهخدا بخند و بگو مرسی که یکبار دیگر آفتابت را میبینم. در طول روز فکر کن هر ساعت که میگذرد سلولهایت دارند پیر و پیرتر میشوند، چه کنی که در این یک ساعتها زندگی را زندگی کنی.. و شب که میخواهی بخوابی بگو : آی خدا! امشب را بیخیال من شو که فردا هنوز برای زندگی برنامه دارم..فردا شب باز با هم حرف میزنیم!
Posted by froogh at 9:57 AM | Comments (11)
November 5, 2007
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کی گفته که فروغ باید یک زن مودب و همیشه خرسند و مرتب و منظم باشد؟ ها کی گفته؟
کی گفته که حق ندارم غر بزنم به مقادیر زیاد تا دلم خالی شود؟
کی گفته که وقتی خیلی خوشحالم ننویسم مبادا بگویند خل و چل تا دیشب که می نالیدی؟
این ماسک مسخره آدم بودن را کی تعریف کرده که من مدام با خودم همراه میبرم در حالیکه اصلا نمی دانم آدم بودن چه رنگیست و با چند حرف نوشته میشود؟
چرا من باید به فکر یک وبلاگ شخصی بیافتم و فکر کنم به هیچکس آدرسش را نخواهم داد چون ممکن است پیکهای سینوسیام مربوط به یک دیوانه به نظر برسند؟
اصلا کی تعریف کرده دیوانه کیست و عاقل کی؟
من کیام وقتی خندیدن از ته دل را بلد نیستم و مثل یک کلاس اولی ترسو حتی وقتی با خودم تنهایی فیلم میبینم دست به سینه مینشینم؟
این خودی که از خودم می شناسم و هی تعریفش می کنم و وادارش میکنم لابلای فرمولهای خوانده و نخوانده بگنجد ، چیست؟ چند تومان می ارزد؟
من هیچ چیز از خودم نمی دانم.
بیش از اینکه با قالب یک خانم زندگی کنم بهتر نبود زن لکاته ای بودم که جیغ زدن بلد بود، قهقهه زدن می دانست..وقت عصبانیت فحش میداد و وقت خوشی نگاهش حرف میزد؟
این که روزها در بالماسکه مدیرعامل میشود و شبها هی ادیت میکند.. هی پاک میکند و بعد به بلاگ اسپات فیلتر شده فحش میدهد که راحت باز نمیشود تا وبلاگ شخصی بزند، مسخره نیست؟.
این من !! که حتی بلد نیست توی یک دشت خالی جیغ بزند! هیچ وقت از شدت خنده خودش را خیس نکرده. هیچ وقت هیچ کاری نکرده که کسی جرات کند او را غیر از خانم بنامد؟
این خانم بودن چی برایم آورد؟ این خوب بودن در نظرها که خودم را برایش جر میدهم ؟
اصلا به کل نمی دانم خودم چی دوست دارم.. فقط به فکر اینم که چکار کنم تا خوب باشد..چه بگویم زشت نباشد..چه بپوشم شایسته باشد..چطور بنویسم کسی بدش نیاید..
. می توانید تا دلتان می خواهد بد و بیراه بگویید. اصلا فرض کنید صاحب اینجا خل است. با فرض خل بودنش بخوانید. من می خواهم برای خودم یک کاری بکنم. یک کاری. نمی دانم چه کاری.
Posted by froogh at 10:35 PM | Comments (12)
November 4, 2007
لای روبی درونم
۱-در کتابهای مدیریتی که خواندهام، سیستم مدیریت دموکرات روشی نسبتا خوب تعریف شده با این شرط که اگر فردا کارمندت پایش را روی میز دراز کرد، جا نخوری.
بارها این را دیدهام. نه اینکه کسی پایش را روی میزم دراز کند..چیزی در همین مایهها.
بهدلیل زن بودنم و کار در یک سیستم کارگری و همچنین به خاطر روحیه ای که دارم ،از ابتدا روش کارم رعایت دموکراسی بوده. ولی جز در یک یا دو مورد ندیدهام که کسی جنبه رفتار دموکرات مدیرش را با خود داشتهباشد. آنهم یک مدیر زن. معمولا پایشان را از گلیمشان زیادتر دراز میکنند و کار بهجایی میکشد که میخواهند وارد همه تصمیمگیریها بشوند و یا احساس پسرخاله و دخترخاله بهشان دست داده و متوقع شدهاند.
امروز فکر کردم یک اشکال دیگر در کار ما که باعث میشود همه افراد احساس کنند باید در تصمیمگیری بهمن مشاوره از نوع دخالتی شدید بدهند، سیستم چیدمان دفتر است. وجود پارتیشن و نه اتاق ،حتی برای مدیر، همه را در جریان همهچیز میگذارد.
قبول دارم که خودم وظیفه دارم بالانسی بین روش دستوری و دموکراسی برقرار کنم اما ظرفیت پایین افراد و پارتیشنهای مزخرف، مطمئنا ً از من موثرترند.
....
۲-تا امروز برداشتم از خودم ، یک آدم منعطف بودهاست.آدمی که دوست دارد کاستیهای رفتاریاش را اصلاح کند و ورودیهای مسدود ندارد.
تازه متوجه شدم چقدر در اصل با این برداشت فاصله دارم!
من بهعقاید مثبت و منفی افراد در جهت بازسازی خودم توجه می کنم و حتی بخشی از آنها را اگر از درستبودنشان مطمئن شوم، بهکار میبندم اما در عوض نقاط ضعفی که از هرکسی بهتر در مورد خودم میدانم و از آن بدتر اینکه روش اصلاحشان را هم بلدم، نمیتوانم عوض کنم.کار زیادی میبرد و باید مرتب تمرین کنم و هی یادم میرود. یکی از آنها همین بند ۱.
....
۳-امروز یک کار دیگر هم کردم. خودم را بیطرفانه بررسی کردم و دیدم در زندگی فقط از چهارنفر متنفر شدهام.
در مورد دو نفرشان، نفرتم خیلی زود جایش را بهحس حقارت یا شاید چندش داد. .
درباره دونفر دیگر ... فهمیدم که من از اینها متنفر نیستم. هر دو را در زندگی بسیار دوست داشتهام و شرایط روزگار طوری بوده که ناگزیر از جدایی شدهام..بهعبارتی نشد که مال من باشند. و حالا این نفرت نیست که در دلم دارم..یک حس عجیب و غریب است..مخلوطی از دوستداشتن زیاد و ناتوانی زیاد..
یکی از اینها آقا شیره، مدیر فنی سالهای قبلم بود..هرچه کردم نتوانستم بهش بفهمانم که دوستش دارم و نسبت بهش وفادارم..و وقتی مطمئن شدم که عاجزم، این حس عجیب درونم ساختهشد..تا همین امروز فکر میکردم باید نفرت باشد.
Posted by froogh at 9:02 PM | Comments (6)
November 3, 2007
...
چند خط نوشتم. سی بار ادیت کردم و هربار تکه ای را پاک کردم..دست آخر از خیر همه اش گذشتم. تکرار مکررات بود..
اینجا برایم غریبه شده.
Posted by froogh at 7:09 PM | Comments (12)