« زندگی و زمانه تکاورها | Main | زندگی و زمانه تکاورها »
جمعه 4 آبان 86 :: October 26, 2007
چه کسی اشتباه کرد؟
بهسادگی از دسترفتهام فکر میکنم..و بهصداقتی که جزو اصول اولیه آدمیت فرضش میکردم..
بهاینکه نمیدانستم زندگیام را برای که در طبق اخلاص میگذارم و میگذاشتم..و با آن خلوص، خودم بیش از هرکسی کیف میکردم..
بهاینکه امروز چقدر از همه اینها پشیمانم..و برای راضی کردن خودم میگویم تو هرچه کردی برای دل خودت بود..کسی در آن عشق، در آن شعف ، در آن یکرنگی شریکت نشد..او یک وسیله بود تا تو به اوج برسی..
میدانم که سرخودم را هنوز هم کلاه میگذارم..میدانم که عمیقتر از هر زمانی در زندگی رنجیدهام..و عمیقتر از هر وقتی نفرت در تنم لانه کردهاست..
هنوز نمیفهمم که آن صداقت درست بود یا نبود؟ بلاهت بود یا صداقت؟ نمیفهمم چطور آدمی مثل من با اینهمه ادعا، توانست دچار این بلاهت شود؟
و باز نمیفهمم چطور آدمها میتوانند تا این حد سادگی را به لجن بکشند؟
من هیچکدام از اینها را نمیفهمم..
واقعا نمیفهمم..
نه میتوانم هضم کنم و نه نمیتونم بههیچ روشی بلاهت خودم و دورویی دیگری را توجیه کنم..
امروز که فرودگاه بودم، صحنهای از غمانگیزترین روزهای عمرم در ذهنم زندهشد..من بهطرزی عمیق و فجیع غصه میخورم..
نمیتوانم باور کنم..
و نمیفهمم از خودم عصبانیام یا از او؟
فقط آنقدر زخمخورده ام که دیگر راضی بهشنیدن حرف هیچ آدمی نمیشوم..تا کلمهای گفتهمیشود، کلیدی در مغزم کلیک میکند : دروغگوست..باور نکن.و این در اختیارم نیست..
از این هم رنج میبرم..دلم برای خودم تنگ میشود..دلم برای آن آدمهایی که در مقابلشان ابله بودم و هرگز از دهاتی بودنم سوء استفاده نکردند، تنگ میشود..
همه میگویند خوش شانس بودی با این خریت بیانتهایت بلایی سرت نیامد..
و من فکر میکنم اتفاقا بدشانس بودم..
مهره شانس روزهایی با من بود که خر بودم و همراه با آدمهایی مثل خودم ،ساده و بیریا و بیآلایش روزگار میگذراندم..
حالا مهرهام نیست.. وقتی که او رفت، مهره از دستم رها شد .. گمش کردم..
عمیقا رنج میکشم..و نمیتوانم بفهمم چطور کسی دلش آمد تنها دارایی یک زن دهاتی را از او بدزدد؟
Posted by froogh at October 26, 2007 10:39 PM
نظر
سلام
ميتوانم به عنوان خواننده ات در بيش از يك سال گذشته به تو اعتراض كنم؟ اميدوارم كه وقتي خواندي الگر عصباني شدي نگوئي ؛ميتواني ديگر اينجا نيائ؛ چون من فكر ميكنم درست به اندازه اين يك سال و خورده اي هفته اي 3 روز اينجا آمدن حق دارم كه اظهار نظر كنم. دخترك: شما زندگي را بر خودت حرام كرده اي. نكن. فكر ميكني قبل از تو كسي عاشقنبوده؟ دروغ نشنيده؟ شكست نخورده؟ حتي آن كسي كه اين بلا را سر تو آورد. فكر ميكني خود او زماني مشكل تو رت نداشته؟ حالا گذشته و رفته . ميشود بگوئي تا كي قرار است غصه بخوري؟ تا كي ديگران بايد به واسطه گناه ديگري از تو دور بمانند؟ آن ديگرا هم بالاخره يكي را پيدا ميكنند و ميروند. تا كي فروغ بايد خود را عذاب بدهد.
ميگوئي كه ديگر حرف ديگران را باور نمينم. خوب عزيز دل برادر تو كه خودت را بيش ازهمه از اين ناباوري عذاب ميدهي. راستش را بخواهي من براي خودم بيش از تو ناراحتم. از تو خواستم ببينمت. نه به عنوان اينكه اگر تو پسنديدي و مورد قبولت بودم با تو دوست بمانم و... بلكه برايم مهمتر اين بود كه ببينم آيا ؛؛ما؛؛ ميتوانيم. همديگر را بپذيريم يا خير. اما تو با اين فكر كه انتخاب كننده من هستم و به عبارتي با يك خودخواهي مطلق نپذيرفتي و قطعا در اين مدت من تنها كسي نبودم كه با او اينطور رفتار كردي. به هرحال نتيجه اين روش تنهائي ادامه دار توست. ميدانم مديري. ميدانم باهوشي. ميدانم خيلي تجربه داري. ميدانم خيلي خوانده اي و خيلي ميفهمي.و ميدانم اين زياد دانستن تو پذيرفتن ديگران را برايت مشكل ميكند. چون عيوب /انها را بزرگتر ميبيني. اما حتي آن هم بهتر از نديدن است. راستش من نويسنده خوبي نيستم و رشته كلام در حين نوشتن هميشه از دستم خارج ميشود. بنابراين متن من زيبائي و هماهنگي دست نوشته هاي تو را ندارد. اما درد تو خود تو هستي. خودت را درست كن لطفا. در ضمن ببخشيد كه مثل ديگران ننوشتم؛؛ تو را ميفهمم، من هم مثل تو بوده ام ، چقدر مثل هم فكر ميكنيم، آخيش دلم سوخت، فروغكم....، اصلا هرچي تو ميگي درسته و اون آدمهاي بد....؛ و هزار تا تملق جورواجور ديگه.
اصولا زنها از اين كه باهاشون همدردي بشه بيشتر لذت ميبرند تا اين كه كسي بهشون بگه ايراد از خودتونه.. اميدوارم كمي فكر كنيد. نميدانم اين كامنت را ميگذاريد در معرض ديد همه يا اين كه محفوظ ميماند. خود دانيد. اما براي آخرين بار از شما ميخواهم كه يك بار ببينمتان. و اگر ؛؛هردو؛؛ از ديدن هم خرسند شديم دوستي ادامه خواهد يافت.
Posted by: تنها at October 27, 2007 1:03 PM
If you accept it, then you'll overcome it
چه توصيه هوشمندانه اي
شديدا موافقم
حتما ارزش امتحان کردن رو داره.نه؟
اينکه آدم خودش رو ببخشه خيلي سخت تر از بخشيدن اشتباهات ديگرانه ،حتي اگه اون اشتباه در حق ما باشه
Posted by: سحر at October 27, 2007 12:40 PM
با سلام ودرود بر فروغ خانم عزيز و گرامي
گاهي وقتي كه يه گل مفت ميخوريم چنان دستپاچه و منگ
ميشيم كه حواسمون نيس چند فرصت باحال گلودر آينده پس از زمان گل خوردن از دست ميديم كه اگه از يكيش استفاده ميكرديم غم گل خورده عقلا و احساسا از وجودمون پاك ميشد و يادآوريشم نه كه آزارمن نميداد لذت هم ميبرديم و جسارتا خركيف هم ميشديم ولي هيهات....نه فرصتها هميشگيست نه روزگار نازكش .با نفرتم هيچي به آدم نميدن . اگه پامونو با جهالت و نفهمي و غرور محكم به يه ديوار بزنيم فقط پامون درد ميگيره
Posted by: فرزاد at October 27, 2007 12:29 PM
"عین بچگی هممون که میخواسیتیم بدونیم دزد چه شکلیه ...وقتی میدیدم یه بدبختیه عین ما ...میفهمیدیم که غریبه نیست "
Posted by: استعداد درک نشده at October 27, 2007 10:20 AM
سلام.میفهمم که چه احساسی داری.ببین عزیزم، کسی که دروغ میگه ضعیفه. اینطوری به قضیه نگاه کن شاید بخشیدنش راحت تر بشه. بعد هم تو فکر میکنی دوران سوگواری برای یک قلب شکسته چقدر باید طول بکشه، نیمخواهی لباس عزداری رو از دلت در بیاری؟
Posted by: ترانه at October 27, 2007 6:44 AM
فروغ عزیز، امشب حرفت رو میفهمم. همین امشب که به اون همه صداقتم تهمت زد . و من مدام از خودم میپرسم یعنی نتیجه سادگی اینه؟
آدمهای زیادی رو هم میبینم که تنها چیزی که ندارند صداقته و در عوض خیلی چیزای دیگه دارند.
Posted by: maryam at October 27, 2007 2:25 AM
احساس من اینه که تو از خودت عصبانی هستی و این طبیعیه. من توی فاز مشابهی قرار گرفته بودم.
دوم اینکه که آدمهای خاص و باهوش اشتباه هایی به بزرگی هوش سرشاری که دارند می کنند. باور کن که این متاسفانه قانون زندگی است. آدمهای ابله اشتباهاتشان هم به اندازهء فهمشان کوچک و بیمقدار است. این رو اولین بار معلمم به من گفت وقتی از ازدواج بیمارم مطلع شد!! او گفت همیشه از من انتظار اشتباهی به بزرگی میزان هوشم داشته...
زندگی پر است از لذت و پر است از زمین خوردن... ولی درنهایت اگر آن پی آن زمین خوردنها را به تنت نمالی و خانه نشین شوی، هیچگاه لذت پریدن و خندیدن از ته دل را تجربه نخواهی کرد.
یک بغل محکم
Posted by: سوسکی at October 27, 2007 2:13 AM
Dear Foroogh:
In a real life people make some mistakes. Unfortunately, there doesn't exist an "Undo" command in a real life. I think the most important thing is to accept the mistakes that we make. If you accept it, then you'll overcome it.
Posted by: king of sorrow at October 27, 2007 1:49 AM
آمدي، اما چه آمدني.....
Posted by: منفرد at October 27, 2007 12:15 AM