« من از اون آسمون آبی می خوام... | Main | . »

شنبه 28 مهر 86 :: October 20, 2007 

بالغ بیاندیشید تا پیشرفت کنید.

چند روز قبل محمود چیزی درباره کارش نوشته بود. دوست دارم درموردش حرف بزنیم.
محمود نوشته که مدتهاست می‌خواهد از کار فعلی‌اش کناره‌گیری کند و هربار که تصمیم‌ می‌گیرد و موقعیت خوبی برایش پیش می‌آید، به‌دلیل نیاز شرکت ،دچار معذوریت‌ اخلاقی می‌شود.
به‌نظر من خوب است به‌دومسئله در این‌باره دقت کنیم:
۱- گاهی خود آدم نمی‌تواند تصمیم قطعی بگیرد. بنا به‌علل مختلف که ساده ترین و رایج‌ترین آنها، ترس از جابجایی‌ست. کاملا هم قابل درک است.
کار بهتر پیدا می‌شود اما به‌شرایطی که سالها بهش عادت کرده‌ایم، وابسته‌ایم. برای امتحان کار و وضعیت جدید به حد کافی ریسک پذیر نیستیم یا اصلا آدمهای قدیم را دوست داریم و مواجهه با افراد نو برایمان سخت است.
بنابراین کار را با این بهانه که به‌ من نیاز دارند، عوض نمی‌کنیم و کم‌کم امر به‌خودمان هم مشتبه می‌شود.
باید توجه داشت که این یک بازی‌ست. بازی همه‌اش تقصیر تو بود. اگر می‌مانیم، نباید دچار حس قربانی باشیم، چه امروز و چه آینده. و باید بدانیم که با رفتن هیچ کسی حتی بهترین مدیرعامل شرکت، سیستم بیش از چند روز دچار افت نخواهدشد.
۲ - گاهی می‌مانیم و واقعا برای رفتن وجدان‌درد داریم و مطمئنیم که بازی هم نمی‌کنیم.
در این‌ صورت باید بسیار بالغانه با مدیر گفتگو کنیم. به‌او بگوییم فلان جا کاری با شرایط بهتر برایم هست. دوست دارم با شما بمانم اما آن شرایط خوب، با توجه به‌آینده من ،اقتضا می‌کند بروم.شما چه پیشنهادی دارید؟
در این حالت دقت کنید :
- مدیر را سر دوراهی نگذارید. نگویید که آن شرایط را به‌من می‌دهید یا بروم؟ اکثر مدیران در این حال باید تصمیم مدیریتی بگیرند و خواهند گفت: برو.
از موضع قدرت برخورد کنید. ولی بالغ نه والد. والد دستور می‌دهد اما بالغ راه پیشنهاد می‌کند.
- شرکت امام‌زاده نیست. هیچ علتی وجود ندارد که کسی از شما خدمات اضافی بخواهد بی‌آنکه پاداشی برایش منظور کند. اگر واقعا فکر می‌کنید لیاقت دارید، درباره‌اش با مدیر فعلی‌تان گفتگو کنید.
همه به دلیل نیاز مالی کار می‌کنیم، همه آینده بهتر را دوست داریم، همه انتظار داریم از خوش‌خدمتی‌مان تجلیل شود.
- هر فرصتی همیشه فرصت نیست. وقتی شرکت در مرحله نیاز به‌شماست و شما موقعیت محکمی هم در داخل و هم در خارج از شرکت دارید، شرایط را مطرح کنید. این یک تفاوت مهم بین آدمهایی‌ست که بالا می‌روند و آدمهایی که همیشه کارمند می‌مانند .فرصت‌ها را با تعلل و عدم قدرت تصمیم‌گیری شهید نکنید.
- این مثل ، درکار کاملا مصداق دارد که می‌گویند تا نگرید طفل ، کی نوشد لبن؟
معمولا اکثر مدیران حتی اگر کاملا به‌لیاقت شما برای دریافت اضافه حقوق یا پاداش آگاه باشند، تا وقتی خودتان حرفی نزنید، سکوت می‌کنند.
- قدر خودتان را بشناسید. نه زیادتر از آنچه هستید خودتان را بزرگ بدانید و نه حقیرانه فکر کنید.
- اگر با تمام این اوصاف ،جواب منفی شنیدید حتما مدیر فعلی شما تشخیص داده که برای میزان کار شما، و نه خود شما، همین حقوق و مزایا یا شاید کمتر از آن کفایت می‌کند. بنابراین شما یا با خیال راحت کار جدید را انتخاب می‌کنید و یا اگر هنوز می‌ترسید ، هیچ اتفاق بدی نیافتاده ، بر می‌گردید به‌نقطه اول . بدون این‌که به‌روی خودتان بیاورید،می‌مانید، و بالغانه فکر می‌کنید: من به‌خاطر خودم ماندم.

Posted by froogh at October 20, 2007 11:29 PM

نظر

اين در مورد آن مطلبت كه در مورد "سخنان رييس دانشگاه كلمبيا" نوشته بودي هست. به تازگي خوندمش
رييس جمهور رژيم ايران نه كشور ايران . چرا به كشور ايران توهين ميكنيد؟ توي ايران مبناي گزينش "رييس جمهور" بين بد و بدتر است بد رو انتخاب كنندگان انتخاب ميكنند ولي در اين دوره برعكس "بدتر" اومد روي كار . قسمت عمدة آراي اين فرد تشكيل شد از شناسنامه هاي جعلي و آراي بسيج و سپاه و افراد"شعار فريب" كه هر چه شعار پوپوليستي ترباشه و بوي پول نفت و پخش دلار و عدالت و ارزاني....و شعارهايي شبيه اينها در حرفهاي هر كانديدي بيشتر باشه بطرف اون ميرند.يه گروهي هم فقط به دليل اينكه اون يكي آخوند بود اين نبود بهش راي دادند غافل از اينكه بعضي ا زغير آخوندها از نظر واپسنگري و ارتجاع و كهنه انديشي بسيار بدتر از بعضي از آخوندها هستند بعضي از آخوندها هستند در حال حاضر كه حتي اختراع جمهوري اسلامي يعني "ولايت فقيه" رو قبول ندارند.قسمتي هم كه دليل رايشون به اين فقط بيزاري از اون يكي بود .حرفشون هم اين بود كه فقط اون نشه هر فلان فلان شدة ديگه اي كه ميخواد بشه ، بشه. بكوش كمتر بازوي رژيم وبوق تبليغاتي آن يعني صدا سيما بر تو تاثير بگذارد. نوشتي كه نبايد وجودش را منكر شويم .وجودش را منكر نميشويم . رييس جمهور كشورايران بودنش را منكر ميشويم.خوب يكي از هفتاد ميليون از ملت ايران بودنش چه چيزي را عوض ميكند؟ توهين به بيشترين ملت ايران كردي . ملت ايران هفتاد ميليون هستند نه آن تعدادي كه به او راي دادند .و از بين همين راي دهندگان نيز فقط راي دهندگاني كه از روي شباهت مرام و طرز فكرشان با او بهش راي دادند (راي دهندگان به اواز بسيج و سپاه ) شبيه او بودند و در خصوصيات هم مشتركند . بقية آرا رو در بالا توضيح دادم.رييس دانشگاه كلمبيا توهين نكرد بلكه حقيقت رو گفت و شخصيت فرهنگي بودنش دليل بر اين نميشه كه دروغ بگويد مثلا كلمة "ديكتاتور" رو تبديل به "دموكراسي خواه" بكنه.همان حرفي رو زد كه دانشجويان امير كبير و به تازگي دانشجويان دانشگاه تهران بهش گفتند. و خيلي معموليتر ازميليونها فحشي را كه ملت ايران هر روز نثار او و سران رژيم و حاميانش ميكنند بود. حرفهاي ملت ايران كه در داخل نميتوانند چشم در چشمش بهش بگوين او بهش گفت حتي اگر توهيني هم ميكرد توهين به شخص بود نه كشور و ملت.حرف دلت رو در اين چند تا جمله گفتي "اگر احمدی نژاد که یک شخصیت مردمی‌ ست" --"احمدی‌نژاد رییس‌جمهور ایران است"--" نماینده یک مملکت است، " اگر كسي كمي دقيق شود نه فقط به اين مطلبت بلكه به ديگر مطالبي كه مينويسي به خودت و آنچه هدفت است پي ميبرد .
رژيم حاكم برايران و حاميانش خاك بر سر ايران كرده اند اين را هر ايران دوستي ميداند.

Posted by: حميد at October 22, 2007 9:30 AM

پس كامنت من كجاست؟!؟ يعني حذفشده!!! يا پست نشده بوده
فروغ:
من چیزی رو حذف نکردم.

Posted by: سپیده at October 22, 2007 9:12 AM

بابا مدیر! من هر چی خوندم دیدم مو لای درز توصیه‌هات نمی‌ره.
فروغ:
اوه ایرج جان تو که تایید کنی معلومه کارم درسته . :)

Posted by: Once Again at October 22, 2007 1:16 AM

صدر جدول ملكوت رو از دست دادي!
بجنب بابا!
فروغ: چکار باید بکنم؟

Posted by: منفرد at October 21, 2007 8:48 PM

تجلیل قشنگی بود فروغ جان.

Posted by: ترانه at October 21, 2007 7:01 PM

وقتی یک مدیر عامل مهربان (اینو از نوشته های خودت دزدیدم) شدم میام اینجا و میگم که توصیه هاتو گوش کردم! فقط من می خوام اون شرکت مال خودم باشه ها..باشه؟!..
فروغ:
امیدوارم یه روز مدیرعامل مهربون بشی. برای داشتن یه شرکت از آن خودت، یه توصیه کوچک دارم. اول تجربه کسب کردن رو با مال بقیه انجام بده. تجربه اندوزی با مال خود آدم خیلی سخته. توی یه شرکت دیگه می تونی سعی و خطا کار کنی با هزینه کم.
موفق باشی.می بوسمت

Posted by: کفشدوزک at October 21, 2007 5:10 PM

من هم دارم يك تغيير ميدهم كه سخت تر به نظر مياد
دارم دفترم رو مينيمال مي كنم
بخش عمده رو ميرم يك سازمان دولتي
خيلي سخته ولي ممكنه
يعني استرس هاي خيلي كمتري داره
مسئوليت مشخص تري داره
دستمزد هم بد نيست
اين مدلي هم كمي سخته البته
تصميم گرفتنش
ولي الان از محل كار جديدم دارم مي نويسم
فروغ:
موفق باشید.امیدوارم کار با سازمان دولتی خوب باشه.

Posted by: parviz at October 21, 2007 4:23 PM

سلام فورغ جان
از نوشته‌ات ممنون :)

اميدوارم كه توي كارهات هميشه موفق باشي :)

Posted by: رها at October 21, 2007 12:54 PM

من در زمینه جابجایی کاملا با تجربه ام! چند وقت پیش به دلیل شرایط بد زندگی تو عسلویه و البته کار نامناسب تو شرکت و... از یک شرکت بزرگ تقریبا دولتی تو عسلویه درآمدم که برم تو یه شرکت بازرگانی. با اینکه رشته ام فنی بود. اونجا هم شرکت بزرگ و خوبی بود و شاید می شد تو این زمینه توش خیلی پیشرفت کرد. اما به خاطر همون ترس و تردید برگشتم عسلویه.
تا بعد از چند وقت که کار بهتر پیدا کردم برگردم.یادمه اون موقع تا یه ماه همش فکر می کردم آیا کارم درسته؟!
حالا دوباره آمدم تو یه شرکت. حالا می دونم که اون شرکت بازرگانی جای خوبی بود ولی حالا دیگه دیره!
تو این شرکت جدید هم که آمدم هنوز غر می زنم و با اینکه از زندگی تو عسلویه کاملا بدم می آد یه وقتایی فکر می کنم؛ آیا بیرون آمدن از اونجا درست بود؟!!!
اما تو تمام این جابجایی ها دوستم که از بیرون گود من رو می دید و از من آرام تر بود بهم می گفت: در هفته اول اصلا راجع به این که کار جدیدت خوبه یا نه تصمیم نگیر.
با نظرت راجع به فداکاری نکردن واسه شرکت هم موافقم.

Posted by: دختر at October 21, 2007 12:12 PM

من کتابهای ترجمه فارسی را توی شرکت کتاب پیدا کردم..میتونم سفارش بدم تا بفرستند فقط میخوام بدونم بازی ها هم در همین مورد هست؟
چون هیچ توضیحی در مورد کتاب توی سایت نیست...البته سعی میکنم توی نوشته های خودت هم سرچ کنم
بقیه ان کتاب ها را هم خوندم
فقط گاهی نیاز به مرور بعضی چیزها دارم...چیزهایی که ته ذهنم هست ولی زشون استفاده نمیکنم
می بوسمت و مرسی که هستی

Posted by: نیلوفر at October 21, 2007 12:07 PM

مرس از معرفی کتاب...متاسفانه من به اسم انگلیسی کتابها نیاز دارم برای اینکه اینجا بتونم تهیه کنم
اگر تونستی و دم دستت بود برام بنویس
دوباره میام
مرسی

Posted by: نیلوفر at October 21, 2007 11:31 AM

سلام
به قول معروف، love your work but never fall in love with your company
در سالهاي گذشته در تمام مدت از خودم براي كار مايه گذاشتم و خلاقانه ترين روش هاو كارآمد ترين اونها رو براي سازمانمون بكار بردم طوريكه اسمم رو در كشورهاي همسايه و در دفتر مركزيمون در يك كشور اروپايي هم مي دونستن اما بخاطر خجالتي بودن و اينكه تمام مدت به خود كار فكر مي كردم نه به نحوه ارائه اون، كارم براي مديران داخلي در ايران ناشناخته ماند اين مسئله همراه با بدشانسي هايي كه همين اواخر پيش اومد باعث شد كه مشمول تعديل نيرو بشم و كارم رو بزودي از دست بدم.

با نظرتون كاملا موافقم كه شركت امامزاده نيست. ياد گرفتم كه معرفت بازي درآوردن و در نظر گرفتن معذورات اخلاقي براي كار حد و حدودي داره و از خود مايه گذاشتن بدون در نظر گرفتن پاداش يا امتيازي در شرايطي كه به كيفيت بالاي كار خودتون ايمان داريد اشتباه محضه. در كنار خوب كار كردن آدم بايد بتونه اون رو خوب هم ارائه بده. خيلي ها رو ميشناسم كه كيفيت كارشون پايينه اما خوب بلدند اون رو به چشم مديران بيارند و يا حتي كار افراد ديگه رو زيركانه به اسم خودشون جا بزنن ، به راحتي در كارشون پيشرفت مي كنن يا در موقعيت بهتري جابجا ميشن بدون اينكه احساس ديني به شركتشون يا مديرشون داشته باشن.

Posted by: Banoo at October 21, 2007 11:20 AM

با تشكر فراوان از خانم مدير عامل
دارم ميرم سراغ مدير
ميخوام حقمو بذارم كف دستش
نه ! يعني ميخوام حقمو بگيرم
دعا كن كنف نشم
فروغ:
اول مطمئن شو که باید بری و بعد برو:)

Posted by: شوكين at October 21, 2007 7:52 AM

برام جالب بود....من جز اون دسته از ادمهایی هستم که الان توی شرایط جابجایی کار هستم و شدیدا از این مساله میترسم
یعنی اصولا از اشنایی با محیط جدید میترسم...هنوز بعد از شش ماه که اومدم اینجا هیچ دوستی پیدا نکردم و از تا اونجاای هم که ممکن باشه سعی میکنم که توی محیط کارم کتر حرف بزنم که مبادا یک اشتباه توی حرف زدنمم داشته باشم
میدونم موقعیت کار جدیدم خیلی عالیه...خیلی ها برای رسیدن به ان دوندگی میکنن ولی من که الان تو یچند قدمی کار ایستادم..میترسم
ولی اخرش اینه که باید برم تو دل ترس....وگرنه به قول خودت فرصتم شهید میشه
واقعا چرا بعضی از ادمها مثل من از رفتن به فضای جدید وحشت دارن؟
این حتی به کوچکترین مسایل هم برمیگرده...مثلا رفتن به یک رستوران جدید...یک سوپرمارکت جدید
میدونی ..من از شتباه کردن میترسم...از اشنا نبودن به قوانین محیط جدید
از اینکه با یک چیزی مواجه بشم که برام قابل پیش بینی نیست...
باید برم در مورد این پستت خوب فکر کنم...شاید هم لازم باشه چندتا کتاب در موردش بخونم...نمیدونم
ولی الان که دارم مینویسم باز ان حس ترس برگشته
فروغ:
حس ترس تو در همه هست. حتی من وقتی که از شرکتی که سیده سال توش کار کرده بودم به این شرکت فعلی اومدم که در این هم همزمان با قبلی چند سالی بودم و افرادش همه با قبلی مشترک بودن، می ترسیدم. اما واقعا بهت می گم عین ترس های دیگه می مونه. باید بری توش. مثل ترس از سوسک یا گربه که غیر واقعی اند و وقتی بهشون نزدیک می شی می بینی که ترست چقدر بی اساس و زاییده فکر خودت بوده.برو جلو . گاهی هم که خیلی می ترسی بی حس شو . این دست خودته. در ضمن وقتی می ترسی بقیه می فهمن. توصیه می کنم کتاب مردانه بازی کن ، زنانه پیروز باش رو بخون. خیلی خیلی موثره و تکنیک های خوبی یادت می ده.

Posted by: نیلوفر at October 21, 2007 2:45 AM

سلام
چرا نمي‌گي كتاب بازي‌ها نوشته‌ي اريك برن رو بخونن؟
راستي، يه چيزي نوشتم، دوست دارم بخوني و نظر بدي
اگه يه سري بزني ممنون مي‌شم
خوش‌تر باشي

فروغ:
قبلا درباره کتاب بازی ها نوشته ام و بارها خوندن اون و وضعیت آخر و ماندن در وضعیت آخر و هفت عادت مردمان موثر رو پیشنهاد داده ام.

Posted by: yek mard at October 21, 2007 12:41 AM

فروغ جان حرفات كاملن مديريتي بود و بالغانه و پند آموز و ... خلاصه استفاده كرديم مدير عامل قصه گو ! :)ا

Posted by: مهدي at October 21, 2007 12:25 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟