« سهم من | Main | بالغ بیاندیشید تا پیشرفت کنید. »

جمعه 27 مهر 86 :: October 19, 2007 

من از اون آسمون آبی می خوام...

شب از نیمه گذشته است..فردا صبح زود عازم ماموریتم..فکر کردم کسر خوابم را بین راه جبران کنم.. برنامه بازهم زندگی را از شبکه چهار دیدم..درباره بازی‌ها و فکر کنم مشاور همراه بیژن بیرنگ ،دکتر صنعتی بود.تکرار آن جمعه عصر ساعت چهارخواهد بود.
توصیه می‌کنم ، اگر به روان شناسی علاقه‌مندید ،ببینید.
بعد از آن دکتر الهی قمشه‌ای درباره عشق سخنرانی داشت. حرفهایش را بسیار دوست دارم..می‌گفت در ادبیات ما تناقض بسیار است.از طرفی می‌گویند عاقل باش و از طرفی می‌گویند تا علم و عقل بینی، بی‌خبر نشینی..از طرفی می‌گویند عاشقی اصلش مردن است و از طرفی حقیقت هستی را عشق می‌نامند..از طرفی می‌گویند: حاشا که من به موسم گل ترک می کنم، من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم.. و از طرفی می‌گویند کدام عاقلی می ‌نوشد آن زمان که اگر عربده بکشد به او نسبت می‌دهند و اگر بخشش کند به می..
و می‌گفت که عشق کور است و عاشق نابینا... و هم این‌که عاشق به‌کل ذرات عالم بیناست..باید عاشق باشی تا به دیگران بیاندیشی و دنیا برایت معنا پیدا کند.
عاشق که باشی غم رفتگر می‌خوری و به اسقاطی‌فروش کوچه‌ات فکر می‌کنی که آیا امروز چیزی فروخته‌است یا نه؟ عاشق که هستی حساس می‌شوی..
راست می‌گوید..
دایی‌ام می‌گفت : وقتی عاشقی، آسمان رنگ دیگری دارد، دروغ است که می‌گویند آسمان همه جا یک‌رنگ است..با عشق حتی ساده ترین فرآیند زندگی، برایت رنگی می‌شود..
معلم موسیقی‌ام می‌گوید:عاشق باش..که برای عاشق دنیا لطیف است..و خشن‌ترین کلمات ، دارای ملودی..

من اینها را باور دارم.. و لمس کرده‌ام..و خوشحالم که لااقل یک بار در عمرم عاشق بوده‌ام .. گرچه به‌خطا..
سعی می‌کنم فقط به آن عاشقی و به آن صیقلی که به‌روحم بخشید، بیاندیشم..
حالا که آرامم و خشمی ندارم.. نمی‌خواهم بهترین طعم دنیا را فراموش کنم.. و از صمیم قلب آرزو می‌کنم اگر شده یک‌بار، حتی برای چند روز کوتاه، آن‌قدر خوشبخت باشید که عشق خلص و ناب را تجربه کنید.. همان عشقی که زیر باران آدم را می رقصاند..چشم را تر می‌کند..و آن‌قدر روحت را بزرگ می‌کند که احساس کنی تن خاکی‌ات طاقت نمی‌آورد و فکر ‌کنی اگر همان لحظه بمیری، خوشبخت‌ترین انسان زمین بوده‌ای ، بی هیچ آرزوی دیگری..
شاید روزی آن‌قدر قوی باشم که خودم سرچشمه این لذت شوم..اما به‌نظرم در نهایت قدرت هم که باشی باید خلل و فرجی در وجود دیگری باشد تا بتوانی دراو جاری شوی...
و فکر می‌کنم نه تنها من خوشبخت بودم که آن عشق دردانه نصیبم شد ، که طرف مقابل نیز به‌همان اندازه بخت یارش بود ..
شاید او هم دیگرظرفی به‌اندازه مظروفش نیابد..

Posted by froogh at October 19, 2007 2:24 AM

نظر

سلام
این خیلی خوبه که شماهمه چیز رو خراب نکردی.چون اغلب در چنین مواقعی تمام گذشتشون و زیر سوال می برند.واقعا لذت بردم

Posted by: زنبوردار at October 22, 2007 4:12 PM

بلاخره به يه دردي خورديم! :))))

Posted by: منفرد at October 21, 2007 12:43 AM

خيلي عزيزي :)
فروغ:
بابا !! من کامنت های تو رو که می خونم نوازش خونم می ره بالا . :)مرسی

Posted by: منفرد at October 20, 2007 11:18 PM

چقدر خوبه که وقتی اتفاق بدی می افته..اون قسمت خوبش یادمون بمونه .با این نوشته این همیشه یادم می مونه..مرسی فروغ جان.. ..
فروغ:
بله خوبه. باید هر دو قسمت رو در ذهن نگه داشت و برای هر کدوم یک حساب سوای دیگری باز کرد.

Posted by: کفشدوزک at October 20, 2007 4:45 PM

آهسته زير لب گفت: خدا كند كه عاشق شوي
نفهميدم كه دعا كرد يا نفرين

Posted by: شوكين at October 20, 2007 3:15 PM

تناقضي وجود نداره با شروع عشق وارد دنياي جديدي ميشيم كه با دنياي معمول تفاوت شگرفي داره. همه چيزش و تمام تعاريفش متفاوته در دنياي عشق عقل عين جنونه و جنون عين عقل. اتش همونقدر لذت بخشه كه سيراب شدن و راستش بايد بگم تا كسي عشق رو درك نكنه نميتونه نعريف درستي از بهشت تو ذهنش داشته باشه

Posted by: parsa at October 20, 2007 1:04 PM

انتظار مشتاقانه و شادمانه حتما به نتایج بهتری میرسد تا انتظار با بی تابی و نگرانی ؛ اما حفظ اشتیاق و نشاط و آرامش وقتی انتظاری به درازا میکشد کار دشواریست

Posted by: مسافر at October 20, 2007 2:34 AM

خواجه ای گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم ای خواجه غافل هنری خوشتر از این؟

Posted by: ابوالهول at October 20, 2007 2:04 AM

دلم دوباره همون انرژی رو می خواد ... دلم یه سیکی ناب می خواد برا عاشق شدن ... خالص ..بی گناه..

Posted by: فرنوش at October 20, 2007 1:35 AM

فروغ جان اين اولين بار بود كه از اين زاويه به اون عشقي كه داشتي نگاه ميكني :و فکر می‌کنم نه تنها من خوشبخت بودم که آن عشق دردانه نصیبم شد ... !ا با اون نوشته هاي قبليت اصلن انتظار اين رو نداشتم

Posted by: مهدي at October 20, 2007 1:05 AM

I have been reading your write ups for a few weeks; since a friend of mine pointed it out to me. She enjoys your ups and downs. But, I find it mostly depressing and draining. May I ask what type of work you do? Where do you go for your business trips? I am surprised that some one with your emotional state can hold a job.

Cheers,
Ofir
فروغ:
سلام
خوب خوشحالم که به دوستانم یه نفر اضافه شده. نوشته ای که اغلب نوشته های من غمگینند. این تصوری ست که همه غیر از خودم دارند.به نظر خودم نوشته ای که حالا برایش کامنت گداشته ای غمگین نیست. یعنی من حال خیلی خوبی هم داشتم وقتی می نوشتم. می دانی یک وقتهایی ظاهر قضیه غمگین است نه باطنش. مثلا من وقتی دعا می کنم دوست دارم سر سجاده با خدا گریه کنم ولی حالم بسیار بهتر از زمان معمول است..
نوشته ای که بالا و پایین زیاد دارم. درست می گویی. من آدمی هستم که زیاد خودم را می جورم.. و مرتب در حال پوست انداختنم.این پوست اندازی طبیعتن همیشه بدون درد نیست..گاهی خودم پوست قدیم را با سختی می کنم تا نو شوم..این بالا و پایین شدن به خاطر این است که هی خودم را زیر و رو می کنم و مدام هم می نویسم.. چون نوشتن در موردش باعث می شود که بتوانم منسجم تر بهش فکر کنم.
سوال کرده ای کارم چیست؟
من مدیر عامل یک شرکت خصوصی ام.کارمان تولید مواد شیمیایی ست که گاهی برای دولت است و گاهی برای بازار آزاد. موفق هم هستم. و تقریبا فکر نمی کنم درجا زده باشم.و این هم به همان بالا و پایین شدن های زیاد روحی ام بر می گردد که حتی کارم و نتایجش را مثل وجود خودم هی زیر و رو و بالا و پایین می کنم. در ضمن یادت باشد اینجا شما بخشی از یک آدم را می بینید. شاید اگر مرا در روز میان مردم عادی ببینید باورتان نشود که همین فروغ باشم.
شاد باشی

Posted by: ofir at October 20, 2007 12:13 AM

salam
bayad begam ke shayad kamtar az shomareshe angoshtane ye dast, ta hala be inja sar zadam,ama unghad in postetun ghashang budo nab ke bi ekhtiar khastam inja commenti bezaram o tashakori karde basham.merci az lotfe bayanetun.

Posted by: shima at October 19, 2007 9:26 PM

سلام فروغ جان.عاشقی با همه دردهای قبل و بعدش ، احساس فوق العاد ه ای هست.من فکر میکنم آدم باید خیلی خوش شانس باشه که حتی برای یک بار هم شده این احساس رو تجربه کنه.وقتی عاشقی همه چیز قشنگتره انگار که عینک رنگی زده باشی...ولی خوب ، فعلا که برای ما اینوطوریه.....باید ساخت.

Posted by: ترانه at October 19, 2007 6:41 PM

are, dorost haminiye ke goftid, ehsas koni agar hamin alan bemiri khoshbakht tarin adame donya budi. va baz ham harfetun doroste: momkene be khataa ashegh shode bashid ama ghesmate khubesh (lezate tajrobe kardane eshgh) ro nabayad fadaye ghesmate badesh kard. beyne talkhi haaye khataa, residan be in mozu saade nist. khoshhalam ke shoma khali az khashm shodid va be in residid.
rasti, man be inja ziyad sar mizanam va neveshte haatun ro doost daram :)

Posted by: man(roozmare negar) at October 19, 2007 2:11 PM

فروغ عزیزم
چه زیبا به عشقی که دیگر نیست نگاه کرده ای
می دانی او دیگر ضرف دلخواهش را نخواهد یافت؟؟
تقریبا مطمئنم
دوست دارم با تو بیشتر صحبت کنم
قبلا هم برایت پیغام گذاشته ام
اگر مایل بودی به من میل بزن

Posted by: شبنم at October 19, 2007 12:36 PM

چه قدر این متنت رو دوست داشتم
شاد باشی
:)

Posted by: نسرین at October 19, 2007 11:25 AM

پست قشنگی بود

Posted by: tireng at October 19, 2007 9:00 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟