« حاج یونس آخرش الماس می شی یا خاکستر؟ | Main | شبهای تنهایی 6 »

دوشنبه 23 مهر 86 :: October 15, 2007 

دم حسن فتحی گرم

امشب تکرار حاج یونس را دیدم. و خوشحالم که دیشب با آن وضع خواب‌آلود فیلم را شهید نکردم..
به‌نظرم بهترین کار صدا و سیمای پس از انقلاب بود شاید به این خاطر که زیباترین دلایل هستی آدم را با کمترین سانسور در تقابل با هم قرار داد.
علی نصیریان با آن بازی بی‌نظیر و نمایش عمیق احساسات درونی.. و امیرجعفری ..
نویسنده هم که جای حرفی باقی نگذاشت با دیالوگهای فراموش‌نشدنی‌اش..

متاسفم که برداشت اولم از فیلم سطحی بود و تازه بعد از اعترافش در مسجد بزرگی‌اش را به‌رخم کشید.

شاید امثال حاج فتوحی در جامعه ما کم نباشند.. با آن روح پاک و با آن خلوص ..

اما آن عشق دردانه و آن‌که هستی شوی و نصیبت دیدن آن‌ بزرگ مرد باشد، حسرت‌برانگیز است.

Posted by froogh at October 15, 2007 11:44 PM

نظر

اينكه "هستي" شود آدم از آن جنبه هاي مثبت زندگي ام است كه با وجودش افسردگي افسرده شده!از مبارزه بي ثمر خود. و لذتش بي حد

Posted by: پرنيان at October 17, 2007 8:35 PM

در جواب اون چرا که توی کامنت پست قبل پرسیدید، باید بگم به نظرم اگر می مرد انگار واقعی تر می شد. نمی دونم، من آخرشو اینجوری دوست داشتم...ا

Posted by: یاسمن at October 16, 2007 9:06 PM

دیشب تکرار رو دیدم . در مجموع خوب جمعش کرده بود . بازی نصیریان هم فوق العاده .

Posted by: لیلا at October 16, 2007 7:21 PM

فروغ جان عطف به جمله اخرت جسارتن معشئق شدن و نه طرف هوس
قرارگرفتن را هرگز گدايي نكن و نكنيم

Posted by: فرزاد at October 16, 2007 6:07 PM

اصلن منظورم این نبود کل سریال کلیشه ای بود
نتیجه گیری نهایی همه به صورت یک جا و در یک قسمت ..........موافقم با کلی از دیالوگها بالا و پایین شدم .
گفتگوی فتوحی و همسرش در کارگاه فرش ...گفتگوی هستی و فتوحی در بیمارستان.....آره ولی گل و بلبلی آخرش رو مخ بود........سینا رفت دانشگاه همه آشتی کردن.....کارخونه کذایی راه افتاد با حساب داری که لبخنداش آزار دهنده بود و رابطه قراردادی مسخره که مثل خواهرمی و قصد ازدواجی در کار نیست به نظرم مصنوعی تموم شد بعضی جاهاش.
در کل شاید به قول شما از بهترین کارای سیما پس از انقلاب بوده

Posted by: lonely at October 16, 2007 1:15 PM

خمر خوردم بت پرستيدم ز عشق
كس مبينادآنچه من ديدم ز عشق
كس چو من از عاشقي شيدا شود
وآنچنان شيخي چنين رسوا شود

Posted by: شوكين at October 16, 2007 8:12 AM

در ميان شيخ و حق از ديرگاه
بود گردي و غباري بس سياه
اين غبار از راه او برداشتيم
در ميان ظلمتش نگذاشتيم

Posted by: شوكين at October 16, 2007 8:06 AM

فروغ:
کامنتت رو پاک کردم چون آدم بسیار بی تربیتی هستی . بفهم که کجا چی می نویسی.

Posted by: binam at October 16, 2007 5:53 AM

به هرحال خوشحالم كه اين سريال اينجوري تموم شد و ما تا يه مدتي از دست پست هاي ضد آقايون (نگفتم فمنيستي كه متهم به چيزي نشم !)شما و ديگر دوستان مظلومتان راحت شديم . تا سريال بعدي هم خدا كريمه :)ا

Posted by: مهدي at October 16, 2007 4:38 AM

فروغ جان نه به اون شمشيري كه از رو بسته بودي براي حاج يونس نه به اين بتي كه حالا ازش ساختي ! حاج يونس مرد بزرگي نبود مرد صادقي بود و البته همينش هم خيلي كميابه

Posted by: مهدي at October 16, 2007 4:34 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟