« من و موزقون | Main | روزانه »

جمعه 20 مهر 86 :: October 12, 2007 

بیایید گپ بزنیم. :)

کامنت‌های مطلب صبح را که خواندم، مخصوصا کامنتی که نویسنده آن، برای بار دوم نوشته‌است، فکر کردم شاید بهتر باشد به‌جای اینکه روی نقاط ضعفم زوم کنم، و به‌قولی مدام نق بزنم، از وقایع مثبتی که درنتیجه نقاط قوتم رخ می‌دهند بنویسم.
مثلا بنویسم که با سعی فراوان می‌خواهم یاس رازقی‌ام را نجات بدهم. از وقتی که برگهایش به‌دلیل نامعلومی سوخت، شایداز آفتاب زیاد، هنوز قهر کرده است و تازگی نیز با اینکه پراز غنچه می‌شود اما غنچه‌ها هنوز گل نشده، می‌سوزند.
ولی من از رو نمی‌روم. دیروز خاکش را خیش زدم. و متوجه شدم ریشه‌ها دارند به سطح می‌رسند. حالا وقت عوض کردن گلدان نیست. باید یک ماه دیگر این کار را بکنم. بنابراین مواد غذایی به‌قدر کافی به‌ریشه ها نمی‌رسد. یک‌شنبه برایش کود مناسب می‌آورم.
دوم اینکه بگویم کارهای شرکت را خوب جلو می‌برم. تقریبا هیچ‌کار نیمه‌تمامی در باکس روزانه ام ندارم. برنامه زمان‌بندی پروژه مرتب پیش می‌رود. آبان قرار است محصول را وارد بازار کنیم.
دیگر چه؟
کتاب می‌خوانم. بخشی از کتاب تازه تمام‌شده‌ام را در پست قبل گذاشته‌بودم.حالا امیلی و پنی لوپه را شروع کرده‌ام.
به‌خودم می‌رسم! خوب می‌خورم. نه زیاد ولی سرشار از ویتامین. دکتر تنها راه نجات موهایم را ویتامین تراپی می‌داند.خوب می‌خوابم. و خوشحال هم هستم.
و آخر از همه ، چیزی که باید به‌خاطرش به خودم کاپ بدهم :
با اینکه داروی افسردگی را قطع کرده‌ام حالم بسیار خوب است! هیچ اثری ازش نیست. به‌خودم یاد دادم که افسردگی ندارم وفقط تلقین می‌کنم. افکار منفی، غصه‌ها و کابوس‌ها جایشان را به آرامش دلنشینی داده‌اند. آرامشی که قدرش را بسیار خوب می‌دانم.
حالا شما از مثبت‌هایتان برایم بنویسید.

Posted by froogh at October 12, 2007 9:43 PM

نظر

سلام
منم دو ماه پيش يه گلدون رازقي خريدم كه هي تند و تند گل داد و دو روز نشده هم گلهاش ريخت و بعدش هم نوك برگ هاش زرد شد. اول بردمش جايي كه نصف روز آفتاب بخوره گل دادنش بيشتر شد اما باز هم زود افتادند ولي برگ هاش درست نشد حالا گذاشتمش جايي كه نورش خيلي زياده ولي آفتاب بهش نمي خوره توي حياط خلوت خونمونه و حسابي سبز شده و ساقه جديد داده گلفروش گفته هر روز آبش بدم منم هر شب يا غروب آبش ميدم
مطمئنم مال تو هم زنده مي شه بازم مراقبش باش
فروغ:
مرسی از راهنماییت. من مشکل گلم رو فهمیدم. گلدونش براش کوچک شده. یادت باشه که هر چند وقت یه بار خاک روی گلدون رو بررسی کنی و ببینی که ریشه ها اومدن بالا یا نه.
دوم این که گلهای یاس رازقی رو هر روز که باز می شن باید چید. نباید روش بمونه.

Posted by: غزاله at October 15, 2007 4:58 PM

ما شرقیها هم برای خودمان نوعی لذت زندگی را درک میکنیم. ما از رنج خود لذت میبریم و چه اشکال دارد بالاخره لذت مهم است. هر که شد محرم دل در حرم یار بماند... وآنکه این کار ندانست در انکار بماند. کامیاب باشی

Posted by: farhad at October 14, 2007 10:28 PM

چه جای خوبیه وبلاگت ، دوست دارم اینجا رو . ه

Posted by: سیاوش at October 14, 2007 3:05 PM

سلام بانو فروغ نازنین
راستش در موقعیت بدی این سوال را می پرسی
بگذار اول با خودت شروع کنم. من نمیدانم در مورد دردها صحبت کردن کار درستی است یا نه اما مطمئنا اولین دلیلی که کسی مینویسد این است که خودش را سبک کند. و همین است که آدم از نقاط ضعفش مینویسد
حالا برگردیم به سوالی که پرسیدی
راستش دو روز است اصلا حال و هوای خوبی ندارم
دیشب یک متن در موردش نوشتم به نام "همهمهء سکوت" یادت باشد که بعدا اگر روی وبلاگم گذاشتم بخوانی و متوجه بشوی منظورم چه بوده
(البته اگر دلت خواست)
اما امروز صبح که نخوابیده بیدار شدم و زنگ زدم به تنها کسی که قدرت آرام کردنم را دارد (نمیدانم چرا زودتر این کار را نکردم.) و او اینها را گفت که جواب سوال تو هم می شود:
مریض نیستم، بدهی ندارم، در رشتهء درسی ام موفقم، خانواده ام را دوست دارم و دوستم دارند، دوستانی دارم بهتر از برگ درخت،
و... پشتکارم زیاد است
راستی فروغ جان
اگر گاهی نظرات تلخ برایت میگذارم امیدوارم ناراحت نشوی
من را گاهی با هزار من عسل هم نمیشود قورت داد
اما من دوستت دارم. یعنی نوشته هایت را دوست دارم
حتی سیاههایش را
باید یکی از این روزها یکی از متنهایت را که خیلی دوست دارم لینک کنم
خیلی وقت از قصد دارم اما هی وقت نمیشود
موفق و سبز باشی بانو

Posted by: farinaz at October 14, 2007 12:40 PM

سه ضربه هم براي كفشدوزك
تق تق تق !!!!

Posted by: شوكين at October 14, 2007 12:39 PM

بگذار یه کم فکر کنم...خیلی وقته به نکات مثبتم فکر نکردم..همش به خودم غر زدم این چند وقته....آها دیروز دو ساعت با خواهر کوچیکه کنکوری فیزیک کار کردم....دارم زبان می خونم..بدون این که کلاس برم...می خوام آماده شم برای تافل..اوه داشت یادم می رفت..دیشب خودم ابروهامو برداشتم...خودم صورتم و بند انداختم خیلی شاهکار بود...انگار رفتم آرایشگاه.....دیروز بالاخره یه کیف خوشگل خریدم... ..بابا الان که دارم فکر می کنم ما هم کارمون خیلی درسته ها.. !!...

Posted by: کفشدوزک at October 14, 2007 12:06 PM

افکار منفی رو اصلا به ذهنم راه نمی دم تا مجبور نشم بیرونشون کنم. شاید دلیل اینکه در طول تاریخ زن ها بیشتر از مردها غصه می خوردن نداشتن عضوی یه که مردها همه چیز رو به اون حواله میدن.
می خوام برم دکتر پوست. برای اینکه پوست زود پیر نشه. یعنی می خوام جوون بمونم.
خودم رو هم دوست می دارم!

Posted by: دختر at October 14, 2007 10:41 AM

محض خاطر گل روي شما خودمان را از سر تا پا ورانداز كرديم ، بارها و بارها ، اما دريغ از يك نيم نكته مثبت كه بيابيم و به عرض برسانيم !!
فقط توانستيم براي اين پست سه مرتبه بكوبيم به تخته
تق تق تق !!

Posted by: شوكين at October 14, 2007 8:51 AM

اقای رجبی....بیشتر از دو سال گذشته....یادمه میگفت به اسم کوچک صداش کنیم چون دوتا رجبی هستن که نمیخواست با هم قاطی بشن
بعد اینکه کلاسم را تماشاگه راز میرفتم....یوسف اباد
فروغ:
مرسی. معلم من یک نفر دیگه است.

Posted by: نیلوفر at October 14, 2007 12:36 AM

این ها رو به کسی بگو که تو رو نشناسه از همین فردا دوباره چس ناله هات شروع می شه
فروغ: حالا یه شب ناله نمی کنیم نباید ناشکری کنی. :)

Posted by: ابوالهول at October 13, 2007 8:54 PM

ميگن وقتي يه تصميمي ميگير طبيعت بيشتر باهات سر ناسازگاري ميزاره تا ببينه چند مرده حلاجي... منم هر بار ميگم صبورتر ميشم اشكان كوچولو پوست كله ام رو ميكنه تا قدرت م رو محك بزنه.كه هميشه هم همه بهم ميگن خيلي صبوري ولي فكر كنم صبورتر از اوني كه هستم به نظر ميام!

Posted by: yasaman at October 13, 2007 8:28 PM

یعنی گل یاس، توی گلدون، اون هم توی این فصل گل می‌ده؟!
من عاشق یاس‌ام...همه مدل‌اش رو دوست دارم، مخصوصا یاس بنفش.

Posted by: رها at October 13, 2007 8:05 PM

مدتهاست دلنوشته هاتونو دنبال ميكنم.اولينباري نيست كه از مثبتهات مينويسي.ولي اينبار ديگه خيلي مثبته.
چند تا مثبت هست كه گاهي به مثبت بودنشون شك ميكنم.
يكي اينه كه همه آدمها رو دوست دارم فارغ از جنسيت و اصليت و اهليت.... به آدما صميمانه عشق ميورزم و احترامشون ميكنم.پشيماني زيادي هم برام به بار مياره.
آدم راستگويي هستم ولي ازش زياد ضربه خوردم.گاهي راستگويي آدمو به تظاهر و فريب متهم ميكنن و گاهي هم عليه آدم ازش سواستفاده ميكنن.
بارها پيش اومده دوستي بنا به دلتنگي خواسته ملاقات داشته باشيم در كمال گرفتاري وقتي رو براي اون دوستم آزاد كردم. ولي در مورد من اونها مساعدت نكردن.
بهتره از نوشته هاي شما و نظرات دوستانت استفاده كنم.
مرسي

Posted by: م.د at October 13, 2007 7:29 PM

دوستای مثب اندیشت هم خیلی باحالن
می دونستی؟
:)
فروغ:
آره. :)

Posted by: مصطفی at October 13, 2007 6:11 PM

مفهوم زندگی


اگر هوا افتابی است بگو جه روز درخشانی

اگرهوا ابری است بگو جه ارامشی

اگرهوا بارانی است بگو چه بارانی/ رقص قطره ها را نگاه کن

اگر درختان سبز است بگو این طیف سبز جه زیباز است

اگر پاییز است بگو برگها دارند زرد- قهوای میشوند بیداد است از زیبایی


صدای ان پیرمرد موزه تاریخ طبیعی یادت باشد

/نمیخواهی جلو مدرسه بروی صدای بچه ها را بشنوی


زندگی است/ زندگی است که میدود

/

Posted by: s at October 13, 2007 4:27 PM

گفتی بیا گپ بزنیم ..حالا من گپ زدنم گرفته
:)
نوشتی گیتار رو دوست داری ..دوست داری یاد بگیری و انتخابش کردی چون شاده و بقیه باهاش میخونن و ....
حالا یه سوال
تو چقدر ادم اجتماعی هستی؟منظورم از اجتماعی اهل مهمونی رفتن ؟توی این مدت که میخونمت حس کردم نباید خیلی دختر مهمونی باشی
میخوام بگم بیا یک جور دیگه نگاه کن
حالا که واقعا دوست داری گیتار را یاد بگیری...و این فکر خودته....بیا به این فکر کن که برای ساعت های تنهاییت دوست داری اهنگ های شاد بزنی...برای خودت
مثلا بیا محیط خونه را تغییر بده موقع تمرین....شمع روشن کن....چای یا قهوه برای خودت اماده کن.....
یه جوری که شبیه خلوت خودت باشه....یه جای دنج برای خودت و گیتارت
یه چیز دیگه اینکه من معلم گیتام بهم میگفت روبروی اینه تمرین کن
امتحان کن
.....
من حاضرم بپذیرم همه اینایی که نوشتم اشتباست...فقط چیزی که توی ذهنم بود را نوشتم بلکه یه راه حلی از بین این همه پر حرفی پیدا شد
...
با این هم موافقم که مثبت نگری خوبه حتی کوتاه مدت..چون حتما خودت بهتر از من میدونی که اینا همش دوره ای هست...جاهاشون عوض میشه....من هردو دوره را دوست دارم..هم غمگین هم شاد و مثبت
....
خوب باشی..همیشه
فروغ:
من نگفتم که حرفهات اشتباه ست. گفتم؟
راستی معلم گیتارت کی بود؟ می شه بگی؟ فکر کنم دوتامون یه معلم داریم!

Posted by: نیلوفر at October 13, 2007 2:05 PM

هفته ای دو روز ایروبیک و یک روز ایروبیک دنس میرم .
صبح های جمعه پیاده روی یا کوه پیمایی مخصوصا اخر هفته هایی که پارتنر گرامی اینجاست .
غذای سالم : چربی و کلسترول کمتر و سرشار از پروتئین و ویتامین . هفته ای حداقل یه نوبت ماهی .
شروع هفته ای یک کتاب البته نه رفرنس های کاری و تخصصی . یه کتاب دلی !
فروغ:
بابا دمت گرم !! همه اش حسادت برانگیزه. مخصوصا پیاده ر.وی با پارتنر گرامی :))

Posted by: لیلا at October 13, 2007 1:04 PM

سلام فروغ جان

به تازگي خواننده وبلاگ شما شده ام واز خواندن آن لذت برده ام. شايد عجيب به نظر برسد كه قبلا مي خواستم كامنت بگذارم اما منصرف مي شدم اما انگار عنوان بياييد گپ بزنيم دعوتي از شما بود براي من كه با شما صحبت بكنم

مثبت نگري مطالب شما در شرايطي كه بسياري از وبلاگ نويس هادر حال ناله و غر غر و گله و جنگ و دعوا هستند اميدوار كننده و انر‍‍ي زاست. زندگي همه ما نكات منفي و مثبت زيادي دارد اما نوع نگاه و برخورد ماست كه مي تونه نكات منفي رو بزرگتر كنه يا اونها رو محو كنه.

و اما در مورد مثبت هاي خودم. بدونيد كه الان در بدترين دوره زندگيم هستم : تنها هستم و در محيط كار مشكل دارم و به زودي بيكار ميشم و دكتر هم داروهاي افسردگي برايم تجويز كرده و ... اما شايد كوچكترين نكته مثبت در اين شرايط سخت كه انگار به آخر زندگيم رسيدم اينه كه هنوز اميدوارم كه روزي اين طوفان سخت بگذره - هنوز ته دلم فكر ميكنم يه چيز بهتري پشت تمام اين مشكلات هست كه وقتي بهش برسم تمام اين سختي ها برام بي اهميت مي شه

براي همين شايد در حال حاضر همين اميدواري بزرگترين نكته مثبت منه كه بخاطرش من هم دارو هاي افسردگيم رو مصرف نكردم. من هم آهسته آهسته به سلامتيم و شرايط فيزيكي محل زندگيم مي رسم . فرانسه مي خونم كتاب مي خونم و فيلم مي بينم و سعي مي كنم دنبال چيزهاي جديدي باشم كه من رو بيشتر و بيشتر اميدوار و مثبت نگر بكنه
فروغ:
دوست خوب .. من همیشه در بدترین روزهای زندگی یه جمله از کتاب اسکاول شین یادم هست. و اون اینه که هیچ شب سیاهی در دنیا نیست که بعدش سپیده نزنه. تا حالا دیدی؟ پس دوران سخت تو هم می گذره. امکان نداره نگذره.پس آرامش داشته باش.
دوم این که نمی دونم قطع کردن داروهات درسته یا نه؟ مطمئنی خطری نداره؟
و سوم اینکه خیلی خوبه که خودت داری روحت رو درمان می کنی..بهترین دوست آدم خود آدمه.


Posted by: Banoo at October 13, 2007 9:51 AM

من فکر نمیکنم تحت هر شرایطی باید گیتار تمرین کرد
همممممم
من فکر میکنم اگر واقعا گیتار را دوست داری ...واقعا واقعا ارومت میکنه باید تحت هر شرایطی تمرین کنی
ولی خیلی وقتا تمرین نکردن ادم از سر تنبلی نیست...از سر اجباری که به مرور توی ذهن ادم نشسته و هیچ منطقی نداره
...........
ببخشید فروغ جان من چون اول پست قبلی را خوندم ٬نظرم را اونجا هم نوشتم.
....
مثبتهای من اینه که دوشنبه باید برای مصاحبه کارم برم یو سی ال ای
الان اسمش هم که مینویسم وحشت زده میشم-
با پشتکار تمام یه مجله برای خودم درست کردم با پیجز...هی جمله های مثبت مینویسم و هی عکس به در و دیوارش اضافه میکنم و هی ...هی هی
خلاصه افتادم روی دنده مثبت نگری و مثبت فکری
تو میتونی از پسش بر بیای ..تو میتونی
:)
بعضی چیزا فقط یک اسمه...یک اسم که با ذهنیت ادمها توی ذهن ادم بزرگ میشه...غول میشه
نتیجه اینکه از پس هرچیزی میشه بر اومد
و مثبت ترین مثبت ترین اینکه
الان یک مدتیه تجربه تلخ گذشته ام فقط یک تجربه است که دیگه اذیتم نمیکنه و مثل ادم از کنارش رد
میشم و میخندم
....
راستی
میبوسمت بخاطر اینکه باعث شدی فکر کنم این روزا چه کارای مثبتی انجام دادم

فروغ:
جالبه منم زیر نظر قبلی ات جواب داده بودم!!
همیشه شاد باشی. مثبت اندیشی حتی اگر مدتش کوتاه باشه برای جسم و روح لازمه.

Posted by: نیلوفر at October 13, 2007 7:17 AM

یکی از مثبتها اینکه دارم یاد می گیرم به آدمها و حوادث پیرامونم همانقدر بیندیشم که شایسته اش هستند.
دیگر اینکه کار پیدا کرده ام در این مملکت
باور کن خود را بین هلندی ها جا زدن کار راحتی نیست.پس میشه به این هم گفت مثبت
فروغ:
چه خوب !! مخصوصا اولی خیلی خوبه. به نظرم در همه قسمتهای زندگی به آدم کمک می کنه.

Posted by: پرستو at October 13, 2007 1:36 AM

(:
(:
خیلی باحالی
می دونستی؟

Posted by: مصطفی at October 13, 2007 1:05 AM

فروغ جان از اين مثبت ها تا دلت بخواد دارم :)0

Posted by: مهدي at October 13, 2007 12:20 AM

خب حالا كه اصرار ميكني يكيشون اينه كه خيلي آدم منظميم ! اگه باور نميكني همين الان يه سر به وبلاگم بزن و پست آخرم رو بخون ، خواهي ديد كه من چقدر منظمم

Posted by: مهدي at October 12, 2007 10:34 PM

من اگه بدونم با کامنت من به مثبت ها فکر می کنی و به افکار منفی و بلا تکلیف کاری هات و کنسل کردن هات اجازه ورود نمیدی حاضرم هر روز به محض روشن کردن کامپیوترم این کامنت را برات بذارم تا کم کم ملکه ذهنت بشه که میشه خوبی ها و مثبت ها را دید . میشه همچنان به یاس رازقی فکر کرد و اینکه مرده - زنده باید با خانم همسایه به پیاده روی رفت و تحت هر شرایطی باید گیتار را تمرین کرد . من منکر این نیستم که همیشه همه چیز به بهترین نحو جلو نمیره ولی شدیدن معتقدم که این خود ما هستیم که به نکات منفی اجازه ورود میدم فروغ جان. بسیار دوستت دارم

دوست
فروغ:
تو رو خدا بگو اسمت چیه؟ دارم از فضولی می میرم !!راضی به مردنم نیستی که؟؟
راستی !! مثبت هات چی شد؟؟ چرا یه سوزن به خودت نمی زنی یه جوالدوز به این فروغک؟؟ :)

Posted by: دوست at October 12, 2007 9:56 PM

فروغ جان من مثبتهام خيلي زياده ! نمي دونم از كدوماش بگم آخه :)ا
فروغ:
حالا یکی رو بگو تا کیف کنیم. بقیه رو بعد می پرسیم. :))

Posted by: مهدي at October 12, 2007 9:51 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟