« یاد شب قدر | Main | میوه ممنوعه »

جمعه 13 مهر 86 :: October 5, 2007 

پاییز .. فصل آدمهای تنهاست.

خسته از شرکت برمی‌گردم..کلید را در قفل می‌چرخانم..سرشار از حرفم..سرشار از خشم..گرسنه‌ام..سکوت خانه را گرفته است..

شب جایی دعوتم ..
مدتهاست برایم رفتن به این‌مهمانی‌های فامیلی سخت است.. همه بچه‌های کوچک که یک‌روز برایشان قصه می‌گفتم، جفت شده‌اند..
مجبورم بروم..
و بازهمان داستان همیشگی..همان حرفهای زندگی‌های دونفره.. عروس..داماد..
از من درباره مادر و پدرم می‌پرسند.. و کارم و شرکت..
حالم بهم می‌خورد..از شرکت که مثل یک دم به‌من چسبیده‌است..هرجا که می‌روم..

می‌خواهم بروم.. فضا سنگین شده..
دو نفرها سر رساندنم به‌خانه بحث می‌کنند..
همه را قسم می‌دهم که دلم می‌خواهد خودم بروم..
حالم بهم می‌خورد .. که عقب ماشین دونفرها بنشینم..
تحقیر می‌شوم..کسی نمی‌فهمد.

سر راه آژانس را نگه می‌دارم..یک کوزه سفالی می‌خرم..و به‌خانه برمی‌گردم..

هم‌چنان سکوت است..
پیغام‌گیر تلفن چشمک می‌زند..چند وقت پیش سفارش تلفنی خریدی را به‌مردک غریبه‌ای داده بودم. وقتی که آورد، فهمید تنهایم.
پیغام را گوش می‌کنم..مردک غریبه است.می‌گوید اگر چیزی نیاز دارم، تلفن بزنم.
کثافت.

گلدان سفالی را پایه گلدان دراسینا می‌کنم..خوشگل شد.
یاد معلم موسیقی‌ام می‌افتم..
گفت مواظب باشم خودم جزو دکوراسیون خانه نشوم.

سکوت موج می‌زند.
گوشی را برمی‌دارم. مثل هرشب به‌مادرم زنگ می‌زنم. و به‌دوستم.و می‌خندم. و چرند می‌گویم.

احساس می‌کنم فرقی با آن گلدان سفالی ندارم.

Posted by froogh at October 5, 2007 12:10 AM

نظر

هر از گاهي اين پستتو ميخونم.هميشه برام تازگي داره.هر وقت ميخونمش چند خاطره برام زنده ميشه.
يه روز داشتم تو خيابون ميرفتم كه ديدم يه خانم محجبه با چادر و تشكيلات تو مسير ايستاده.كلي بار همراهش بود.بارها رو گذاشته زمين و داشت نفس تازه ميكرد.معلوم بود خيلي خسته شده.رفتم جلو گفتم اجازه ميديد كمكتون كنم؟ يه نگاه معني داري بهم كرد و گفت نه مرسي.يه بار ديگه پرسيدم و همون جواب.رفتم.الان پيش خودم فكر ميكنم شايد اون خانم توي وبلاگش منو كثافت خطاب كرده باشه...منو كه فقط براي رضاي خدا و نوع دوستي به طرفش رفتم.
شايد بشه گفت اون از من درخواست كمك نكرده بود.ولي تكليف، دستگيري از همنونعانه.
روزگار بديه.تفكر مسمومي در جامعه حكمفرماست.حتي اين سم در فكر و انديشه روشنفكران هم نفوذ كرده.
دارم خفه ميشم

Posted by: nobody at October 29, 2007 9:46 PM

سلام من خیلی دلم می خواهد در مورد بیماری پنیک اطلاعاتی به دست بیارم نزدیک سه ماه این مریضی" همه ولی هیچ"رو گرفتم و خیلی نگرانم بی نهایت خوشحال می شم اطلاعاتی رو ازطریق ایمیل بهم بدین

Posted by: مهتاب at October 14, 2007 10:12 PM

اين كثافتو خوب اومدي

Posted by: مهرداد at October 8, 2007 11:03 AM

سلام
من در خارج از ایران زندگی می کنم و اینجا خیلی ها مثل شما زندگی می کنند. خیلی ها تنها هستند مخصوصا خانم های ایرانی. معمولا برایشان حالت تحقیر ندارد. به نظر من تنها بودن تحقیرآمیز نیست. یک انتخاب است.
در ضمن از این که این همه مردها برای شما "کامنت" گذاشتند و ابراز همدردی کردند خیلی خوشحالم. ایران مردهای مهربانی دارد!
قدرشان را بدانید. به هر حال از نوشته های شما خوشم آمد.

Posted by: صابره at October 7, 2007 10:36 AM

قسمتی از دکوراسیون شدن رو فراموش کن ؛) این در مورد شما یکی اصلاً صدق نخواهد کرد

Posted by: آوا at October 6, 2007 8:36 PM

فروغ جان چرا جایی که دوست نداری میری؟ هیچ دلیلی موجه نیست اگر اینقدر احساس بد بهت دست میده! تو که دوست هات روپیدا کردی بیشتر وقتت رو با اونا بگذرون! هیچ جمعی بهتر از جمع دوستان خوب نیست و با وجود اونا و خانواده خوب احساس تنهایی بی معنی هست!

Posted by: nasrin at October 6, 2007 5:33 PM

فروغ جان
بعضی وقتا حرفات ، حرفای خیلی از آدماست.
خیلی شهامت می خواد که اینقدر صریح همه حرفات رو می نویسی اینجا

منم عاشق پاییزم
به امید شادی

Posted by: الهام at October 6, 2007 1:09 PM

:(
فروغ پاييز به اين زيبايي
به اين رنگارنگي
بستگي داره چطوري نگاش کني
اما راجع يه گلدون سفالي،‌ميدوني فرقت با گلدون سفالي چيه ؟ اين که حس داري . اين که درک داري و همينه که زندگي رو گاهي زيبا و خواستني و گاهي هم سخت ولي بازم خواستني ميکنه
به پست چند روز قبلت نگاه کن تا بفهمي چي ميگم

Posted by: سحر at October 6, 2007 12:01 PM

سلام قدر این تنهایی را بدون میخواهی بلایی که سر من امد سر توهم بیید هرکسی میاد باادم به بهونه مشکلی که داره رفیق میشه وبعد ول میکنه میره راستی تازهگیها به مرز خود بسندگی رسیدم خوشحال میشم مطلبم را بخوانی ونظر بدهی

Posted by: علی زادمهر at October 6, 2007 2:46 AM

فکر می کنم باید اینجوری بگیم:
پاییز فصل آدمهای تنها نیست...


نه..نیست

Posted by: ماشنکا at October 5, 2007 11:09 PM

فروغ جان سلام ،الان يه ايميل بهت زدم منتظر جوابتم زود زود

Posted by: مهدي at October 5, 2007 10:56 PM

و همه سرگرمیها و کارها ومشغله های عالم رو هم اگه داشته باشیم باز لحظه هایی میاد که سایه تنهایی با تمام دلتنگی که درش هست به ما هجوم میاره.گاهی در اون لحظه ها مثل طلبکارا میرم سراغ خدا و

Posted by: مسافر at October 5, 2007 9:30 PM

و همه سرگرمیها و کارها ومشغله های عالم رو هم اگه داشته باشیم باز لحظه هایی میاد که سایه تنهایی با تمام دلتنگی که درش هست به ما هجوم میاره.گاهی در اون لحظه ها مثل طلبکارا میرم سراغ خدا و

Posted by: پویا at October 5, 2007 9:28 PM

...هیچکس تنها نیست

"همراه اول"

:)

Posted by: nilufarane at October 5, 2007 9:09 PM

salam man nemidonam sho ma ki hasti man dashtam dar morede panic jostejo mikardam residam be in web nemidonam ki dar morede panic neveshteh vali kheyli moheme bedonam salem shod ya na man nazdike 5 sale natonestam darman besham
فروغ:
سلام . من خودم پنیک اتک داشتم. آقای دکتر افتخار معالجه کرد. آدرس پستی که در مورد این بیماری نوشتم رو براتون پیدا می کنم. خوب می شین. نگران نباشین

Posted by: مرتضی at October 5, 2007 6:59 PM

اونقدر این پست رو دوست داشتم که وسطش نتونستم سیگار روشن نکنم!

Posted by: سیاوش at October 5, 2007 5:57 PM

دوست دارم که اینقدر راحت هر چی تو دلتونه می گین

Posted by: مونا at October 5, 2007 5:20 PM

چقدر با :: كثافت :ك موافقم درباره آن مردك ... همه مردك هاي عوضي دنيا

Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at October 5, 2007 1:06 PM

سلام فروغ جان!
خیلی وقته وبلاگت و می خونم ولی فقط می خونم... منتها تیتر این نوشته ت!...

به هر حال تنها نیستی...
یه وقتایی همین تنهایی هم عالمی داره :)

شاد باشی

Posted by: لیلا at October 5, 2007 12:15 PM

ای ديده نظر كن اگرت بينایی‌ست ... در كار جهان كه سر به سر سودایی‌ست
در گوشه‌ی خلوت و قناعت بنشين ... تنها خو كن كه عافيت تنهايی‌ست

Posted by: يه‌دوست at October 5, 2007 5:39 AM

امشب واقعن از ته دل برات دعا كردم( به اسم ) ، فقط يادت باشه فردا خدا هر چي كه بهت داد پنجاه پنجاه

Posted by: مهدي at October 5, 2007 4:02 AM

دلم می خواد چیزی بگم که تسکینی باشه اما نمیدونم جی؟

Posted by: سیامک at October 5, 2007 2:23 AM

salam
az oon posthaye ehsasati bood
va tebghe mamool ba inke adam kamelan mifahme vali mimooneh chi bege
oza behtar mishe khanoom

Posted by: اکبر at October 5, 2007 2:01 AM

ببين مي خوام يه خبر خوب بهت بدم : از امشب من هم وبلاگ مي نويسم ! حالا براي اينكه احساس كني فرقي با اون گلدان سفالي داري ! ازت مي خوام به عنوان اولين نفر به وبلاگ من سر بزني ، حتمن حتمن ، منتظرتم

Posted by: مهدي at October 5, 2007 1:22 AM

فروغك مهربان من ! يك روز رسد غم به اندازه كوه ، يك روز رسد خوشي به اندازه دشت ،افسانه زندگي همين است عزيز ، در سايه كوه بايد از دشت گذشت

Posted by: مهدي at October 5, 2007 12:59 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟