« شبهای تنهایی 5 | Main | Friendship Quote Of The Day »
دوشنبه 9 مهر 86 :: October 1, 2007
روزهای خوب
دوران راهاندازی پروژه بهنظرم پرکارترین و بهترین ایامی ست که یک شرکت طی میکند.همهچیز سرشار از امید و همه حرکتها روبهجلوست.
کاتالوگ و طرح جعبه محصولمان بسیار خوشگل شده. شیک و اغوا کننده :) . مدیرعامل مهربان میگوید طبق سلیقه بازار درست کن نه سلیقه خودت. ولی فکر کنم حتی بازار سنتی ما هم با نوآوری موافق خواهدبود.
دو پروژه خوبمان جواب داده. یکی درآستانه تولید است و دیگری را برای شرکتی که سیستر کمپانی ماست، در فاز تحقیقات بهانجام رساندهایم و فقط بهسازی مصارف مواد و قیمت تمامشده باقی مانده است..
انگار خدا یکباره یاد ما افتادهاست.
قراردادی که سالها برای دولت انجامش میدادیم و درگیر و دار اصل خصوصیسازی هوا شدهبود، با مصوبه مجلس دوباره درحال انعقاد است.
با همان شدت چهارسال قبل که در دو شرکت کار میکردم، کار میکنم و خسته میشوم.. یک خستگی خوب.
راستی.. امروز لپتاپ خریدم. دفترخاطراتم را که نگاه میکردم، جزو خواستههای سهسال قبلم یادداشت کرده بودم. خوشگلست. برای شرکت خریدم با این فرض که من و شرکت نداریم :).
...
این سریال اغما چرا یکمرتبه کمآورد؟ چرا شبیه همه سریالهای ایرانی دیگر شده؟
ولی درعوض حکایت این حاجاقای میوه ممنوعه دیدنیست.
بهش بخندیم یا گریه کنیم؟
...
پنج روز در هفته ورزش میکنم. روزهای زوج پیاده روی، روزهای فرد باشگاه . لهشدم بابا !! هیچجوری هم از دست خانم همسایه خلاصی نیست.خیلی پشتکار دارد !!
...
امروز یکی از دوستان ده سال قبلم را دیدم. باهم یک پانسیون بودیم. با دوستان قدیمی دوره دارند. همه مجرد و همه هم سن و سال خودم. فکر کنم بساط یک دوره خوب جور شد.
وقتی نیت کاری را میکنی، شرایط هم از آسمان میرسد.
...
این را هم بنویسم و بروم.
دیشب نصف تهران را برای خرید یک جفت کفش درست درمان که رویش بند بخورد و اسپرت باشد، گشتم. پیدا نشد.
درعوض طبق معمول سر از کتابفروشی درآوردم. و از بس این خانم تعریف این دو کتاب را کرده بود، خریدمشان :
امیلی و پنهلوپه.
بیست و یک شاهکار ادبیات فرانسه. ( یا اسمی با همین مضمون )
بهم خوش بگذرد . :)
Posted by froogh at October 1, 2007 8:59 PM
نظر
سلام فروغ عزیزم
خوشحالم
هم برای تو که شاد و پرانرزی شدی و زندگی رو می چرخونی به جای اینکه اون تو رو بچرخونه
هم برای خودم که این همه ادم مثل من هست و من تنها نیستم
حالت رو لحظه هات رو شرایطت رو
خوب می فهمم . برای تو و خودم شادی و عشق می خواهم
Posted by: نیوشا at October 4, 2007 8:46 AM
لپتاپ نو مبارک. امیدوارم همیشه خوب و خوش باشی
فروغ:
مرسی:)
Posted by: علیرضا at October 2, 2007 10:03 PM
عالي،عالي، عالي
چه روزهاي هيجان انگيز خوبي رو ميگذروني
اميدوارم هميشه حداقل انرژيت در همين سطحي که هست بمونه وهر روز بالاتر بره فروغ جان
Posted by: سحر at October 2, 2007 1:38 PM
عجب پشتکاری داری تو ورزش . برات دارم هورا میکشم و کف میزنم.
در مورد سریالهام موافقم.
Posted by: آورا at October 2, 2007 11:52 AM
خوشحاليم كه خوبيد براي شما و البته كار
مي فهمم كه در كار هيچ چيز لذت بخش تر از به نتيجه رسيدن يك تحقيق يا جواب دادن يك پروژه نيست .
در مورد سريالها، از اغما خوشم نيامد از همان اول. براي حاج يونس نه گريه كردم و نه خنديدم بلكه تحسينش كردم ( البته نميدونم سهم كدوميك بيشتر بود حاج يونس يا نصيريان ) . چنين كاراكتري را من كه تا بحال نديده بودم در سيما و سينماي خودمان ، يك شيخ صنعان امروزي كه عشق را پذيرفته و ايمان را هم مي خواهد .
در مورد لب تاپ هم بايد بگم : بابا ! لب تاپ قشنگ!
Posted by: شوكين at October 2, 2007 10:03 AM
کتابها را نخواندهام، از کار هم فراریام. موفق باشید!
Posted by: میثم یوسفی at October 2, 2007 4:29 AM
اهمیت روزهای خوب به تکرار شدنشونه...!
روزهای خوبت پر تکرار...!
Posted by: یک آرش at October 2, 2007 4:08 AM
اوووف... خيالم راحت شد که با من مشکلی نداری. گفتم آخه اينکه اصلاً منو نميشناسه. چرا محل نميذاره...
خوش بحالت کاش بساط دوره و ورزش واسه منم جور ميشد...
درمورد اغما و ميوه ممنوعه حسابی باهات موافقم.
Posted by: ليلی at October 2, 2007 2:06 AM
از صمیم قلب برات خوشحالم فروغک عزیزم. :-)
Posted by: سوسکی at October 2, 2007 1:46 AM
سلام . امشب كلي ذوق مي كنم هر وبلاگي كه مي روم! چقدر همه چي خوب است بانو جان! داشتم به شما فكر مي كردم چند ساعت قبل تر، درباره همان كه يكي براتون نوشته بود هي برنامه ريزي مي كنين ولي عمل نمي كنين و اين حرفا. ولي خيلي كار خوبي است اين كار. دست كم آدم مي تواند بنويسد چه مي خواهد يا نمي خواهد! و تكليفش با خودش و دنيايش مشخص مي شود. يك جورايي انگاري همه ناخودآگاه آدم مجبور مي شود بهش فكر كند. اين لب تاپ كه خريدين مباركتان باشد. اين حاج آقاي ميموه ممنوعه هم ، با عاشقيتش و ديالوگ هاي معركه اش حال مرا خوش مي كند اين شبها. خيال كنم نبايد بهش خنديد يا برايش گريه كرد حتا. آدم را هي ياد خودمان مي اندازد. هر جايي كه باشيم، با هر مسلك و صنف و عقيده و موقعيت، چقدر تنهاييم. چقدر هيچكس حرف آدم را نمي فهمد. چقدر آدم غريب است حتا با خودش. چه مي دانم. خوش بگذرد بهتان. اين كامنت كمي درهم شد و آشفته. منظورش اما خير بود. شاد بماني بانو
Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at October 1, 2007 11:45 PM
سلام دوست عزيز؛ ممنون از لطف و توجهي كه به معرفي كتاب هاي كوچك و شخصي من داريد. خوشحالم كه يك نفر ديگر هم در لذت خواندن بيست و يك انتخاب بي بديل نجفي شريك مي شود. در مورد اميلي و پنه لوپه آنقدرها مطمئن نيستم كه با سليقه هركسي جور باشد اما صميمانه اميدوارم اين يكي هم باب ميلتان دربيايد. بي صبرانه منتظر خواندن نظراتتان راجع به اين دو كتاب هستم. راستي لينكي كه گذاشته ايد لينكي است به يكي از پستهاي اوليه من كه اتفاقا معرفي چندان جذابي هم نيست. فكر كنم اشتباهي شده است. به هرحال لينك معرفي اين دو كتاب اين هاست : بيست و يك داستان از ادبيات معاصر فرانسه:http://baharvin.blogfa.com/post-189.aspx
و اميلي و پنه لوپه:
http://baharvin.blogfa.com/post-183.aspx
كاش اگر فرصت كرديد و زحمتي نبود لينك را درست كنيد كه خوانندگان پرشمار وبلاگ شما كه قدم رنجه مي كنند و تشريف مي آورند با يك مطلب نامرتبط مواجه نشوند. با سپاس و شوق و انتظار.
فروغ:
چشم حتما لینک را درست می کنم.
و این را هم بگویم که یکی از بهترین وبلاگهایی که ردباره کتاب دیده ام وبلاگ شماست. سلیقه تان در مورد آنچه هر دو خوانده ایم با من یکی ست و مطمئنم درباره نخوانده های دو نفری هم همین طوری ست.
بیست و یک داستان را که دوست دارم.شروع کرده ام و خوب است. ممنون باز هم.
Posted by: آروين at October 1, 2007 10:32 PM
یک سری برید کهن چرم توی خیابان ونک بعد از مرکز خرید ونک. کفشهای خیلی راحت چرمی بندی با لژ نه خیلی کوتاه و نه خیلی بلند داره. حسنش اینه که
برخلاف اکثر کفشهای چرم زود هم چروک نمی افته . من که خیلی ازشون راضیم
Posted by: mana at October 1, 2007 10:07 PM
Forough Jon,
You have never responded to me. And I have been following your blog for three years now. I see so much from my self in you. Your depressions saddens me and your hope gives me energy. I am in one of those very very bottoms. So nice to hear a fresh air from you. What can I say? If my guy friend betrays me and my daughter does not care where I am and what I do? I should think, since I am at the bottom, everything will go up again from here.
A friend,
Mariam
Posted by: Mariam at October 1, 2007 9:36 PM
واقعن با نظرت دز مورد اغما موافقم. اين همه اتفاق خوب ! بد نگذره خانم تنها:) ...واقعن پاييز فصل روزهاي خوب خداست ( حركت كن و منتظر نباش باد با خود چيزي بياورد
Posted by: مهدي at October 1, 2007 9:31 PM