« دم حسن فتحی گرم | Main | سهم من »

سه شنبه 24 مهر 86 :: October 16, 2007 

شبهای تنهایی 6

مدتی‌ست نمی‌نویسم..آنچه که نوشته‌ام، آن نیست که به‌دل خودم بنشیند..حداقل در این یکی دوهفته آخر..
هیچ‌چیز برایم هیجانی ندارد..نه کار.. نه آدمها..
همه خوبند..اما بی‌رنگ و بی‌مزه‌اند..حتی کتابهایی که می‌خوانم، حسی ایجاد نمی‌کنند..تنها چیزی که حس واقعی برایم ایجاد کرد همین سریال حاج یونس بود و بس..
اشکال در من است..در این ترمومتری که هم‌چنان یخ‌زده ..نه.. من اشکال ندارم.چیزی هم اشکال ندارد.فقط کسی قادر نیست ترمومترم را به‌کار بیاندازد. و من تا وقتی در این حال بمانم، همه چیز زندگی‌ام سرد و بی‌روح است..
شاید علت علاقه‌ام به آن سریالی که خیلی‌ها عقیده داشتند بی‌خود و تکراری و سطحی‌ست، همین باشد..که برای من سطحی نبود.بعد از مدتها بوی عشق در ذهنم پیچید..بوی خلص عشق..
اصلا سریال بهانه بود.. می‌فهمید چه می‌گویم؟ بهانه.
من به‌دنبال آن عطر می‌گردم..
به‌دنبال کسی که هوای پاییز را باز برایم دونفره کند..که باز با باران برقصاندم..که باز از ته دل به‌خاطرش قهقهه بزنم.. که وقتی نگاهش می‌کنم، از شدت دوست داشتن، اشک به چشمانم بنشاند ..که با او شعر بخوانم .. و بی‌دل شوم و کتاب را پرت کنم و در آغوشش از شدت عشق گریه‌کنم..
دلم برای اینها تنگ شده است..و هیچ‌کس قادر نیست مرا از دلتنگی درآورد.
چقدر ناتوانند...

Posted by froogh at October 16, 2007 10:10 PM

نظر

salam foroogh, chera neminevisi?

Posted by: marmar at October 18, 2007 10:22 PM

والا ما كه گيج شديم
يه وقت داستان اون مسابقه فوتبال بود كاپيتان و كاپ والباقي
يه زماني گفتي از اين سريال به تعداد ما مردا تكثيرشه
حالا ميگي عشقي كه توش بوده ناب بوده
خداييش بگو ببينم
اگه يكي با شرايط حاج يونس پيدا بشه چه برخوردي ميكني
چرا فكر ميكني مثلا اون كثافتي كه گفتي چون فهميده تنهايي بهت زنگ زده بود و پيغام گذاشته بود واقعا عاشقت نشده و نمي تونه تجربه هايي كه ميخاي رو برات تكرار كنه ؟
ادمها چجوري بايد بهت نزديك شن كه تو تهمت منحرف يا خيانت كار يا سودجو بهشون نزني ؟
(جون تو من اون كثافته نيستم ا)
بيا با خودت روراست باش
راحت باش
بزار ادمها اونجوري كه هستند و همونجوري كه بلدن بهت نزديك شن
نه اونجوري كه تو تو ارزوهات ميبيني
اخرش ازدستت ميميرم !ميموني ها
فروغ:
حق داری که گیج بشی. اینجا آدم فقط یک خطهایی از خودش و دلش رو می نویسه. اون که زنگ زد اون شب یه مرد غریبه بود که صرفا فکر کرده بود من تنهام و شاید به درد بخورم. :)) که متاسفانه تیرش به خطا رفت.
در مورد حاج یونس هم به اشتباه انداختمت. سوای خطایی که مرتکب شد و به خانواده پشت کرد، اما از ناب بودن عشقش نمی شه گذشت. می شه ؟ می شه کتمان کرد؟ اگر فقط عشق او رو جدا از خانواده اش در نظر بگیری؟
من که گفتم هستی بودن حسرت برانگیزه برای این نبود که به امثال حاج فتوحی جواب مثبت می دم اگر بیان.. نه.. بازهم منظورم رو درست ننوشتم.. خواستم بگم دیدن آدمهای بزرگ در زندگی ، آدمهایی که جدا از انسانهای معمولی باشن.. آدمهایی که واقعا با تمام وجود اعتقاد داشته باشن، به خودشون، یا به خدا یا به کایر که می کنن یا به عشق، دیدن اینها شانس می خواد.. ما در روز شاید اینها رو می بینیم ولی وارد جزییات زندگی شون نمی شیم.. فقط می بینیم و رد می شیم اما هستی دید و مواجه با این بزرگی شد و شاید هم بزرگ بودن رو آموخت.. در مورد کسی که هستی را از زندگی اش گرفت،اما او هستی اش را از خدا با تمام وجود و با تمام عشق خواست ..بی این که رفتار اون دختر در عشق او تاثیری بزاره.. حاج فتوحی عشق رو به خاطر کلمه ناب عشق ، عاشقی کرد بی واسطه..منظورم این بود که این روزها دیدن کسانی که این طور با تمام وجود درگیر چیزی بشن، حتی درگیر یک چیز مادی مثل کار، کمه..اگر کسی عاشق می شه، به محض این که نفعش از بین بره ، رابطه رو قطع می کنه.. حتی خود من که نقد می کنم..اگر کسی داره کار می کنه.. اگه کسی زن یا شوهره ، اگه کسی رفیقه.. اگه کسی هرکاری می کنه یه طرف قضیه خودشه.. به جز مادر. شاید این عشق خالص فقط در مادر هست و بس.. و شاید رفتار سالم انسانی همینه.. و من از رفتار غیر سالم و غیر نرمال حاج فتوحی کیف کردم..که عشق را عاشقی کرد.
در ضمن..
با تو موافقم که باید اجازه بدم آدمها همون طور که هستن به من نزدیک بشن نه مثل آرزوهای من.. اما من در دنیای روز که نمی تونم از آرزوهام بگم..خیلی غیر واقعی هستن. در این دنیای مجازی ولی گاهی دوست دارم بگم ته ذهنم به چیزهای غیر واقعی هم فکر می کنم..
خودم هم می دونم پیدا کردن یک آدم ، کسی که من رو متحول کنه، خیلی کمه.. یعنی من اون آدم ناب نیستم که آدمهای ناب سراغم بیان.. اما هستی هم ناب نبود..آدمهای ناب خودشون همه چیز می شن و دست تو رو می گیرن و با خودشون می برن.. اگر انعطاف و پذیرش داشته باشی باهشون می ری.. و من این رو می دونم که این پذیرش رو دارم.. خیلی خیلی خیلی دلم می خواد با یک انسان ناب مواجه بشم تا از این قالب خاکی و معمولی منو خارج کنه.. کسی که با او نوع دیگری زندگی کنم.. آدمهای معمولی برای من هم زیادن.. مطمئن باش برای زنی با شرایط من، آدم معمولی پیدا می شه..مسئله خود منم که مذبوحانه به دنبال غیر معمولها می گردم..

Posted by: مهرداد at October 18, 2007 1:56 PM

چیزهایی که می خوام اینجا بگم ..تجربه ایه که شاید تا حالا به کسی نگفتم..می خواستم یه روز تو وبلاگم بنویسم.شاید به نظر خیلی ها مسخره باشه ..ولی برای من یه دنیاست..شاید بتونه برای شما یه تلنگر باشه..همون جوری که برای من با یه تلنگر از یه دوست آغاز شد..
این حس و من چند وقت پیش داشتم بیشتر از دو سال پیش...ولی هنوز همون قدر برایم آشناست...زندگی برام بی مزه شده بود و منتظر عطری بودم که هوای پاییز و برام دو نفره کنه .منتظر کسی بودم..که بتونم به وخاطر اون هم زندگی کنم..از زندگی کردن فقط برای خودم..خسته شده بودم با پیشنهاد هایی که داشتم هم نمی تونستم کنار بیام..یا صرفا احساسی بودن یا صرفا عقلی...همون موقع از خدا خواستم..از ته دل..از اعماق وجود...با خودم عهد کردم برای رسیدن به این آرزو..به یه عشق پایدار..40 شب یاسین بخونم این کارو کردم..شاید باور نکنید..ولی دقیقا شب چهلم..وقتی آخرین یاسین و خوندم..اومد..کسی که اصلا نمی شناختمش..ولی مطمئن بودم که خودشه..اعتماد کردم.. می دونم اگه طور دیگه ای بود..به این راحتی اعتماد نمی کردم و تصمیم نمی گرفتم..الان بیشتر از دو سال از اون موقع می گذره...مطمئنم اگه هر کس دیگه ای غیر از اون بود...زندگی به این خوبی پیش نمی رفت.. ......
فروغ:
می فهمم و برات خوشحالم..

Posted by: کفشدوزک at October 18, 2007 12:26 PM

يك سوال دارم فروغ كه اميدوارم پاسخ هم بگيرم.
فكر كن الان يكي پيدا شود با همان شرايطي كه ميخواهي.
فكر ميكني تو آدمي باشي كه بتواند او را بپذيرد؟
منظورم اين است كه ميتواني بدون تجربه هاي قبلي و پيش داوري طرف را دوست داشته باشي.
اگر يك روز دير تماس گرفت يا خلاف نظرت رفتار كرد در ذهن خودت يك داستان نسازي...
فروغ:
بله می تونم. به شرط اینکه واقعا همون باشه که باید باشه نه این که خودش فقط ادعا کنه.

Posted by: تنها at October 18, 2007 8:55 AM

چقدر بالا و پائین شدنهات و تغییر حس دادن هات سریع دارن اتفاق میافتن. اثر پائیزه یا اینکه به این وضع خو کردی؟گمانم همه مان نوعی عشق آزاد بدون گیرهای بچگانه میخواهیم ... نمیدونم شایدم درکت میکنم

Posted by: آزاده at October 18, 2007 12:07 AM

چرا همه غمگینن این روزها....
(و من هم هیچ استثنائی نیستم)
در هر حال... شاید متنهای خودت به دل خودت ننشسته باشه اما به دل من که مینشست

Posted by: farinaz at October 17, 2007 11:20 PM

عشق می خوای یا شوهر
فروغ:
سوال های اساسی نکن آهای ابولهول !

Posted by: ابوالهول at October 17, 2007 10:30 PM

این روزها شبها وقتی خسته میام خونه اولین کارهایی که می کنم بلاگ رو چک می کنم خسته گیام در میاد.....

زندگي اجبار است , مرگ اخطار است , دوستي فقط يکبار است اما جدايي بسيار است

Posted by: lonely at October 17, 2007 9:26 PM

شوكين در مورد جمكران خيلی خوب گفته. فقط كسی می‌تونه اينطوری بگه كه لمس‌ش كرده باشه.
شايد بد نباشه اگر امتحانش كنی.
.
برای شوكين عزيزم: دوستت دارم دوست گرامی. برای ما هم دعا بفرماييد.

Posted by: يه‌دوست at October 17, 2007 8:42 PM

فروغ ! بخواه از ته دل. ببين شان عميق و باورشان كن با همه وجود .هستند توانمند و عاشق . آينه مقابل تست همين

Posted by: پرنيان at October 17, 2007 8:40 PM

اين جور عشقها هنوز وجود دارن؟

Posted by: elham at October 17, 2007 8:25 PM

چند روز پیش به مریم-بغض بیقرار- میگفتم که شب قدر وقتی میخواستم واسه دوستام و اونایی که دوستشون دارم از خدا چیزی بخوام فکر کردم که زندگیشون چی کم داره و بعد دیدم زندگی خیلیهامون عشق رو کم داره واسه همین اون شب از خداواسه همه عشق خواستم عشقی گرم و پاک و مطمئن.شاید باورتون نشه اما واسه شما هم خواستم از صمیم قلب . . . لطفا پابلیشش نکنید!

Posted by: بهار at October 17, 2007 5:25 PM

می فهممت . برات ادمی رو ارزومندم که با امدنش همه هیجان ها دل تنگی ها خنده ها گریه ها شادی ها ووو .. رو بهت هدیه بده .

Posted by: لیلا at October 17, 2007 4:58 PM

آتش است این بانگِ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

Posted by: مصطفی at October 17, 2007 4:39 PM

سلام
به نظر من عشق دو وجه کاملاً متفاوت داره: عاشق شدن یا معشوق بودن اما این دو وجه یک نکته مشترک دارن اونم اینه که غیر اختیاری هستند پس نمیشه زیاد دنبالش گشت تنها باید به انتظارش نشست. اما اگه توی انتظار کشیدن بی حوصله باشی شاید هیچ وقت نتونی پیداش کنی

Posted by: حمید at October 17, 2007 2:36 PM

میتونم احساس شما رو درک کنم دوستون دارم

Posted by: لاله at October 17, 2007 12:39 PM

بس که دیوار تنهائی ما کوتاه است
هر که بر ما گذرد سنگ زند وای بگوید برود ما ادمها شعار دادن را ذاتا بلد هستیم اما هنوز یاد نگرفته ایم که در زندگی شعار کافی نیست
دلم از این زندگی گوسفندی گرفته
کاش می شد حور دیگری بود
دوست داشتن رقصیدن خندیدن راستی هنوز یادت مونده

Posted by: علی at October 17, 2007 12:17 PM

دخترجان شما چقدر عجوليد!
من بعد از هفتاد سال به اينجا رسيدم
اونوقت شما...
كمي صبر داشته باشيد دختر جان
( يونس . ف )

Posted by: شوكين at October 17, 2007 11:16 AM

نميدونم تا حالا جمكران رفتي يا نه ( حالا كاري ندارم كه درسته يا نه ،صحبتم چيز ديگه است ) تو چشماي خيلياشون ميشه انتظار و عشقو ديد ، اشكايي كه بي اختيار سرازير ميشه و دلهايي كه به رقص در ميان.
اصلا اين انتظار جزئي از عشقه ، اصلا اگه معشوق بياد و اين انتظار نباشه فرق اونا با بقيه چيه ؟
فقط مهم اينه كه اين انتظار دل آدمو صيقل بده نه اعصابشو !
ته ته دل خيلي از آدما همين حرفاييه كه گفتي ، اما اكثر ماها جسارت نداريم كه اينقدر با خودمون روراست باشيم و سعي مي كنيم با توجيهاتي مثل اينكه اينا همش توهماته يا اينا حرفاي آدماي سيره يا خيالات آدماي گشنه است يا... صورت مساله رو پاك كنيم

Posted by: شوكين at October 17, 2007 10:31 AM

فروغ جان. کاملا درکت می کنم. چ.ن خودم هم در این شرایط هستم. می فهمم که گاهی چقدر داشتن یه عشق خوب بی هیچ فکر و حساب کتاب مرهم و التیامه. واست آرزوی گریه شوق؛رقص زیر بارون و قهقهه از ته دل رو دارم!

Posted by: مونا at October 17, 2007 9:18 AM

خانوم روشنفکر' به خدا ديگه از اون عشق هاي پاک خبري نيست همش هوسه خوبه كه خودت هم تازه گي مزشو چشيدي دنيا دنياي قرارداد شده ...باور کن

Posted by: nazanin at October 17, 2007 8:18 AM

باور مي‌كني اگه بگم يكي از آرزوهاي بزرگ من اينه كه تو به اون اتفاق خوبي كه در موردش حرف مي‌زني برسي؟
علتش رو نمي‌دونم. من كه هيچ جاي اين پياز نيستم.اما احساس مي‌كنم بدجوري برام مهمه.

Posted by: محسن .الف at October 17, 2007 3:08 AM

«فقط فکر می کنم چرا یک نوشته را فقط اسکن می کنید ؟»
از كوزه همان برون تراود كه دراوست

Posted by: . at October 17, 2007 12:35 AM

:(

Posted by: مهدي at October 17, 2007 12:33 AM

فروغ خانم عزیز
عشق اصیل و نه هوس باید در خانه دل بصورت خودبخودی
بیایدو امدنش هم نه اختیاریست ونه اجباری (اوکی؟)و نه با التماس وگدایی .وذلت بعد از آنهم اگر بوجود آید گاهی صیقل است و گاهی کمپلکس و عقده ایجاد کن .عشق قابل ارزو هم به ان معنا نیس اصلن یه چیزیست واسه خودش انچه شما میخواهید ظاهرن سنگ صبوراست که لزومن معشوق یا معشوقه نیست افرادی که کمی گنده ترند خود به چیزهای معمولی مزه دلپذیر میدهند و خود مزه افرینند و نه مزه طلب. .
فروغ:
شما چه راحت و چه با اعتماد به نفس ، حکم می دهید.چطور با این سادگی می نویسید که من سنگ صبور می خواهم؟
چیزی که فراوان است ، سنگ صبور.
چطور می گویید آدم های گنده مزه طلب نیستند؟ شما در کدام مقام و با چه تجربه ای این را می گویید؟ چرا مزه طلب بودن نشانه حقارت است؟
چرا بیان این که من به دنبال آن بارقه می گردم، برای شما نشانه ذلت است و گدایی؟
حرفهایی زده اید از آن دست که که آدمهای معمولی وقتی برای خالی نبودن عریضه و اظهار نظر برای هر حرف و هر سخنی ، به نظرشان می رسد که باید بگویند ، می گویند.
چرا نوشته را دوبار نمی خوانید و بعد بقیه نوشتهای مرا و بعد کمی فکر کنید که گاهی می شود حرف هم نزد، وقتی قرار است بی حساب حرفی زده شود؟
شما با چند خط نوشته من به ذلتم رسیدید؟
در ضمن من عصبانی نیستم.. فقط فکر می کنم چرا یک نوشته را فقط اسکن می کنید ؟

Posted by: فرزاد at October 16, 2007 11:25 PM

به دل ما می‌شينه. همين كافی نيست؟

Posted by: يه‌دوست at October 16, 2007 10:49 PM

:)khoobe ke hanooz zendeyi. khoobe ke khodeto nemizani be koocheye alichap . kheyli khoobe
فروغ:
ممکنه گاهی خودم رو بزنم به کوچه علی چپ.. ولی ماندگار نیست.

Posted by: mehdi at October 16, 2007 10:47 PM

يكي بيايد
يكي بيايد
با من و باران
برقصد
و بياميزد ...ا
فروغ:
آقا جان دور من یکی رو خط بکش. :)

Posted by: مهدي at October 16, 2007 10:40 PM

man nemifahmam neveshte hato ba khodet kheili fargh daare
فروغ:
چطور مگر؟

Posted by: New friend at October 16, 2007 10:26 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟