« وقت وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی ام را به اغما داده ام ! | Main | بیایید گپ بزنیم. :) »

جمعه 20 مهر 86 :: October 12, 2007 

من و موزقون

فردا بعد از دو هفته معلم موسیقی‌ام می‌آید. البته اگر تا حالا قهر نکرده‌باشد.
ته دلم دوست دارم قهر کند و نیاید..این راحت‌تر است تا اینکه بهش بگویم پول ندارم و باید دو جلسه در ماه کلاس بگذارد.اصلا واکنشش را نمی‌دانم.
بیش از پول، مشکل من تمرین است.
هر‌وقت مجبور باشم کاری را سرموقع تحویل بدهم، همین‌ بلا سرم می‌آید. باید آزاد باشم. مثل زبان خواندن.. مثل کتاب‌خواندن.. مثل ورزش ..وگرنه همین‌می‌شود که سرموسیقی و پیاده روی‌ام آمد.
پشتکار ندارم. و هرکار می‌کنم در این سن بلد نیستم این خاصیت را در خودم رشد بدهم.
گفتن از این عیبم بی‌فایده‌است. که بارها برنامه‌ریزی کرده‌ام.. ساعتها را چیده‌ام..روی کاغذ جدول کشیده‌ام..زمان بندی کامپیوتری درست کرده‌ام..اما بی‌هیچ‌فایده ای..
حداکثر یک روز عمل کرده ام و بعد خلاص..
با این خاصیتم، انگار قبولی دانشگاه باید برایم معجزه‌ای باشد! برای دانشگاه از سال سوم دبیرستان مطالعه جدی را شروع کرده بودم.. بی‌هیچ فشاری که پشت‌سرم باشد. وقتی بچه کنکوری بودم، تازه بادم آمده‌بود الواتی کنم. همه کلاس کنکور می‌رفتند و من خوش‌گذرانی می‌کردم..و بعد بسیار راحت قبول شدم.با اینکه شش ماه مانده به‌کنکور، از تجربی به ریاضی تغییر رشته‌دادم.
تنها دلیل موفقیت آن‌زمانم، این‌بود که به‌میل خودم و در زمان آزاد درس می‌خواندم.
ولی حالا چکار کنم؟
موسیقی را که نمی‌شود از روی کتاب یاد گرفت. یا ساز را گذاشت توی بغل و توی تخت‌خواب در نهایت آرامش نواخت..
خیلی ناراحتم. اگر این‌بار رهایش کنم، دیگر به‌دستش نخواهم آورد و یکی از حسرت‌های بزرگ زندگی‌ام خواهد‌شد.
فقط روزی یک‌ساعت تمرین مرا از این حسرت ابدی رها می‌کند.. فقط یک‌ساعت.. فقط یک ساعت.. :(
.......

هیچ کدام از ما واقعا پوست کلفت نیست، اما ما با هم یک نوع مهربانی محتاطانه و درویشانه داریم که به میزان مساوی از محبت و بی اعتنایی تشکیل شده است، به اضافه مقداری بدجنسی که روابط میان افراد را تحمل پذیر می سازد. از هم می پرسیم "چطوری؟" و بی آنکه به این مطلب تکیه کنیم جواب می دهیم " بدنیستم ". نیکولا یک روز تعریف می کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین که پرنده روی دریا نشست ، چون بال و پرش چربی نداشت، یک هو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می گفت که بی اعتنایی چربی روح است، مانع می شود که آدم غرق بشود. وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم. و هم چنین به خودمان

Posted by froogh at October 12, 2007 11:55 AM

نظر

چه سازي مي‌زنيد؟بيهوده است و شعاري اگر بگويم حتما ادامه بدهيد چون گاهي همين ساز آخر آرامش است. آرامشي كه نمي‌شود با هيچ چيز عوضش كرد!
راستي من هم به شدت بي‌خيال هستم،الان كه مشكلات شما را ديدم فكر كردم مشكل من هم هست!يعني اصلا لزومي نمي‌بينم خيلي وقتها كه بايد نگران شوم نمي‌شوم...

Posted by: Mehdi at October 14, 2007 2:29 PM

من كه از نظرات دوستان خيلی استفاده كردم. از همه‌شون سپاسگزارم. :)

Posted by: يه‌دوست at October 13, 2007 6:23 PM

از همه این حرفها که بگذریم...انگار ماه رمضون تموم شده و دیگه سریال برای دیدن نیست
درسته؟
فکر کردم نذارم بیکار بمونی و گیتار تمرین کنی
(این یه شوخیه)
الان چند روزه یه لینکی پیدا کردم که خیلی باهاش بهم خوش گذشته...فایلهای صوتی کتابهاست
وقتیمیرم سرکار همینطور که کارمیکنم به اینها هم گوش میدم
یه چند جاایی هم توی وبلاگستان برای اونایی که میدونستم کتاب دوست دارن لینک را گذاشتم
http://library.hammihan.com/id/cat_1.php
...
این لینکش هست
من بیشتر از همه با فایل صوتی شبهای روشن داستایوسکی خوش گذروندم
شنیدنش به اندازه خوندنش برام جذاب بود
اگر دوست داشتی امتحان کن
فروغ:
متشکرم. :)ولی از مثبت هات نمی گی؟

Posted by: نیلوفر at October 13, 2007 7:06 AM

مطمینی واقعا دوست داری ؟ این را برای این میپرسم که گاهی ادما...مثلا خودم...تحت تاثیر نطرهای بقیه نه به طور مستقیم...اکثر مواقع غیر مستقیم..یه چیزای ملکه ذهنشون میشه که ربطی به شخصیتشون نداره.....منظورم اینه که شاید به مرور زمان این به ذهن تو تزریق شده که یاد گرفتن که ساز برای ادم خوبه..به هر دلیلی..برای فرار از افسردگی..برای اینکه هر ادمی باید از یه دستگاه موسیقی سر دربیاره...یا برای تنهایی ها....نمیدونم هر دلیلی.....مطمینی گیتار واقعا از جنس تو هست؟
خودم را مثال میزنم ...من همیشه عاشق گیتار بودم....شروع هم کردم...ولی فقط یکی دو ماه اول هیجان داشتم....بعد به این نتیجه رسیدم که من شنیدنش را شاید دوست داشته باشم و لی ادم ِ نواختنش نیستم....
هیچ فکر کردی چرا کتاب را با علاقه میخونی...با پشتکار مینویسی.....یا فیلم میبینی یا ....یا.....
چرا گیتار نه؟
تو اگر پول هم نداشه باشی ٬ یه جوری میری و کتاب میخری....ولی
من نمیگم پول مهم نیست ولی منظورم اینه که دلت نمیاد این همه برای گیتار خرج کنی چون از جنس تو نیست...یه تعهدی برداشتی که ارومت کنه ولی شده یک جسم زاید گوشه ذهنت که اذیتت میکنه
وقتی میگی زمان محدود داشتن ازارت میده..میفهمم..چون من هم همین طوری هستم...ولی این ایراد نیست...یعنی حداقل من الان چند ماه که فهمیدم این ایراد نیست
برای تست روانشناسی کار رفته بودم....یکی از سوالها همین بود....جواب این سوال جنس کارم را تغییر داد
پس به این فکر نکن که فقط یک ساعت یک ساعت لازمه
اون یک ساعت میتونه خسته ات کنه...میتونه با چند صفحه کتاب خوب ارومت کنه....برای کسی که از صبح کار میکنه تا نمیدونم کی....اون یک ساعت باید با هرچی که بهش اشتیاق داره پر بشه نه یک ذهنیت اشتباه
فروغ:
مطمئنم که موسیبقی رو دوست دارم یاد بگیرم. دلیل انتخاب گیتار این بود که ساز شادیه و قابل حمل و نقل هم هست. سازهای ایرانی رو خیلی دوست دارم ولی تک نفره است و محزون کننده. با گیتار بقیه می شه بخونن و با تو کیف کنن.
ولی راست می گی . من برای کتاب بی آنکه قصد خرید داشته باشم می رم کتاب فروشی و بی فکر یه مرتبه می بینم بیش از ده هزارتومن خرید کرده ام و می یام بیرون. حتی عادی تر از خرید از سوپر. ولی فقط برای کتاب این طورم.

Posted by: نیلوفر at October 13, 2007 7:00 AM

کسی که در خودش چیز با ارزشی کشف و خلق نکرده و در حال ساختن آن خود بهترش در خویش نیست به هر حال غرق خواهد شد .بالاخره کسی و کسانی یا چیزی و چیز هایی پیدا میشوند که در آنها غرق بشود. بی اعتنایی هم نجاتش نمیدهد
فروغ:
منظورت را متوجه نشدم. مربوط به نوشته من بود یا فقط یک جمله خبری ست؟

Posted by: مسافر at October 12, 2007 7:42 PM

shadi dar farar az rooz maregist.
فروغ:
موافقم. همه این تحرکات برای فرار از همین روزمرگی ست.

Posted by: tirreng at October 12, 2007 7:26 PM

I am still thinking of my prior comment as follows:

فروغ جان از دستم ناراحت نشی ها . ولی من تا اونجایی که یاد دارم تو داری برای زندگی ات برنامه ریزی می کنی .از برنامه ریزی های کوتاه مدت چند ساعته و چند روزه بگیر تا برنامه ریزی های طولانی مدت چند ماهه . ولی به یاد ندارم یک کدوم را اجرا کرده باشی و از یک کدومش راضی و خرسند بیرون اومده باشی . شاید که باید روی پشتکارت بیش از پیش کار کنی. مهم این نیست که برای هر روزت برنامه داشته باشی .. به نظر من یک برنامه را مدام پیش ببری بهتر از اینه که بخوای هر شب ات را پر برنامه کنی.

من جای تو باشم فقط متمرکز میشم که پیاده روی ام با خانم همسایه تحت هیچ شرطی به هم نخوره و روی این تصمیم و بعد میرم سراغ برنامه های دیگه
پا فشاری می کنم .
فروغ:
حرفهات شايد تا حدي درست باشه. ولي من معمولا برنامه رو مي نويسم و نمي گم كه در ادامه اش چي شد. ولي يه سوا دارم. چرا وقتي نظري انتقادي دارين بي نام و نشون نشر مي دين؟ مگه من ترسناكم؟
-------------------------------------------------------------------
فروغ 2 :
بخشی از حرفت درست است. من همیشه درحال برنامه ریزی هستم. این خصلتی ست که از کودکی با آن بار آمده ام. و به نظر خودم مثبت است.
اما بخش دیگر که نگاهی انتقادی به به این دارد که من برنامه ها را اجرا نمی کنم. نه عزیزجان. بعضی وقتها اجرا می کنم.مثلا برنامه های کاری ام را بسیار مرتب جلو می برم. یا آموزشهایی که با کتاب سر و کار دارد.
اگر پیاده روی را قطع کردم به این دلیل بود که در آغاز ، همه راه را ندیده بودم.صبح زود بیدار شدن برای کسی که باید ساعت هفت و نیم سرکار باشد، و هوای سرد برای سینوسش مضر است، باعث شد قطعش کنم. تا حدی هم تقصیر من بنود. قرار بود عصرها بروم که خانم همسایه صبح را ترجیح داد.
یا برای خواندن فرانسه. فقط زمانش را عقب انداختم. یادگیری این زبان همیشه جزو برنامه هایم هست. اما تغییرات کاری و گرفتن یک پست احتمالی که خارج از برنامه ام بود ، باعث شد فعلا کلاس فرانسه را کنار بگذارم.
دیگر سوالی هست؟.

Posted by: your friend at October 12, 2007 5:14 PM

webloge jalebi darin, vali hamishe negh negh az daro divaresh mibare,
فروغ:
فکر نکنم همیشه نق زده باشم. یک بخش در وبلاگ من هست به نام : روزهای خوش رنگ من.
در میان قطعات من که زیر ستون سمت چپ است می توانی ببینی و بخوانی. زندگی همه آدمها نق و شادی را با هم دارد.

Posted by: vahid at October 12, 2007 2:09 PM

سلام فروغ
آدمي هر يك خلق و خويي دارد. هر كس مرام و مسلك و هدفي دنبال مي كند . از همين رو به تعداد آدم هاي روي زمين برنامه و هدف هست. ولي قرار نيست كه همه ما شاگرد اول باشيم. اگر در دانشگاه قبول شديم قرار نيست كه آشپز حرفه اي هم باشيم . اگر در محل كارمان آدم مديري نيستيم بدان معني نيست كه در عشق ورزي و دوستي هم ضعيف عمل كرده ايم . چه خوب است هر چيزي را در ظرف مكاني و زماني اش بسنجيم و قياس كنيم. نه آنكه قوت و ضعف هنريمان را به ورزشمان و يا استطاعت مالي مان را به بنيه جسمي مان پيوند بزنيم . چه خوب بود كه هر چرا كه از آن لذت مي برديم به ديده احترام مي نگريستيم و برايش احترام مي گذاشتيم ولو كاري باشد كه براي چند صباحي انجام داده ايم چه پياده روي چند روزه چه تمرين گيتار چند ماهه. حال اگر در اين اوصاف عاشق چيزي هم شديم و دست از سرش برنداشتيم كه فبه المراد. پس اگر برايت ممكن شد از لذت همان چند روز پياده روي هم بنويس و سعي كن كه تخطئه را كمي كنار بگذاري.
فروغ:
حرفهایت را قبول دارم و ممنونم از یادآوری.

Posted by: كاميار at October 12, 2007 1:59 PM

فروغ جان اینقدر به خودت سخت نگیر. با خودت مهربان و رفیق باش. تا ساعت پنج بعدازظهر کار کردن شوخی نیست! آن هم در شهری که پر از تنش و آلودگی ست. سعی کن آنچه را که از روز برایت باقی می مانداستراحت کنی و همان کنی که می خواهی. حالا می خواهد سریال دیدن باشد یا گیتار زدن یا هر کار دیگر. ما هرچه می کنیم برای این است که خود را رها کنیم تا بتوانیم ادامه دهیم و گرنه در زندگی زندان ها بسیاراست.
فروغ:
آزداده جان سلام.
ممنون از راهنمایی ات. خیلی خوشحال شدم اسمت رو دیدم. دیگه نمی نویسی؟

Posted by: آزاده ط- از وبلاگ قدیمی لولیتا at October 12, 2007 12:52 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟