« گپ بزنیم | Main | اینجا خانه من است »

سه شنبه 3 مهر 86 :: September 25, 2007 

یار مهربان من

امروز بعد از مدتها دچار آن حس خوب شدم..آن حس خوب که به‌من می‌گوید خدا از رگ گردن به‌تو نزدیک‌تر است..دستش روی شانه هایم بود.. و من لبخندش را باز با وضوح کامل می‌بینم..
خدا ارحم‌الراحمین است..و اگر به‌او تکیه کنیم بزرگترین حامی ست..

Posted by froogh at September 25, 2007 8:39 PM

نظر

شما بعد از اون قضیه دستشویی به فکر در آمدن از تنهایی افتادید ؟
البته شوخی کردم - موفق باشید
پیدا کردید خواهر کوچکترش را هم به ما معرفی کن !

Posted by: amir at September 26, 2007 5:57 AM

فتوكل علي الله انك علي الحق المبين

Posted by: مهدي at September 26, 2007 1:48 AM

نه،موعظه نبود،کلی هم حس خوب داشت....
ببخشد فضولی کردم البته
ولی من که خوندم خیلی لذت بردم،خیلی حقیقی بود،مثل خود زندگی و آدم ها

Posted by: Ng at September 25, 2007 11:28 PM

باز تو کوچه پول پیدا کردی؟

فروغ:
نه بابا. توي جوب بود.

Posted by: ابوالهول at September 25, 2007 11:26 PM

چرا اون دو تا مثالی که زده بودید رو پاک کردید پس؟
فروغ:
نمی دونم.. فکر کردم یه جورایی مثل موعظه است.

Posted by: Ng at September 25, 2007 10:20 PM

من دلبسته این صفحه ی سفید شدم ... این پست می تونه آدمو دلبسته تر کنه

Posted by: نینا at September 25, 2007 9:49 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟