« یک جمعه با امید | Main | گزارش پیشرفت کار 1 »
شنبه 31 شهریور 86 :: September 22, 2007
كامنت
یک نفر برایم کامنت داده که همهاش درحال برنامه ریزی هستی و اجرا نمی کنی.قصدم از این نوشته، توجیه نیست فقط می خواهم بگویم که:
۱) من برنامهها را مینویسم ولی ادامهشان را نه. راستش یادم نمیآید چه برنامه هایی قبلا نوشتهام.
۲) میدانید آدم گاهی با نوشتن برنامه در واقع برای خودش دستآویزی جور میکند تا بهآینده یا بهامید آویزان شود. داستان مارک تواین یادتان هست؟ دخترکی که بهامید چند برگ درخت روی دیوار زنده ماند؟
۳)بهنظرم بهتر است آدم ده تا برنامه بنویسد و فقط دوتایش را اجرا کند تا اینکه بیبرنامه و بیهدف، امروزش با دیروز یکسان باشد. نوشتن اهداف حتی در حد آرزو ، به انسجام فکر کمک میکند و افکار را از حالت کلی بهحالت جزیی تغییر میدهد.
اصولا این شاید یکی از روشهای مهندسان است که کل را به جزء میشکنند تا بتوانند در ابعاد کوچک با آن کنار بیایند.
۴)چرا وقتی نظر انتقادی دارید، بینام و نشان پیغام میگذارید؟ مگر تابهحال شده که من انتقاد کسی را پابلیش نکرده باشم یا در پاسخ توهین کرده باشم؟من فقط و فقط نظراتی را پابلیش نمیکنم که سیاسی، رکیک، یا مربوط به کسی جز خودم باشد.
لطفا برای اثر بخش بودن حرفتان، و برای احترام بهکسی که برایش مینویسید ، نام و ایمیل خودتان را بگذارید.. وگرنه نظر بینام و نشان مثل کار بچهای ست که از فرط تخسی و بیکاری و شیطنت، وسط ظهر جمعه داغ تابستان، زنگ خانهها را میزند و فرار میکند.
Posted by froogh at September 22, 2007 9:42 AM
نظر
SALAM FOROGH AZIZ
BAD AZ MODDAT HA BARGASHTAM DELAM BARAYE NEVESHTE HAT TANG SHOODE BOOD....DOOBARE DARS SHOOROO SHOOD
DOOST DASHTAM TEHRAN KE BOODAM BA BACHE HAYE BLOGI TO COFFEE SHOPI MINSHESTIMOO GHAGVE EE GAPI KE NASHOOD SALL BAD...
HESAM BE TO MESE HESAM BE KHANOOME MOSHAVERAM HAST KE BAR HA GOOOFTAM JADOOYE GHALAMET MANOOO BE VAJD MIARE AROOM MIKOONE VA YE HESSE TAJROOBE NASHOODE......KHOLASE KE AZ RO NEVESHTEHAT BEHEM ELHAM SHOODE NAZANINI
IN MODATAM MIKHOONDAM BLOGOO VA COMMENT NEMIZASHTAM ROOHI KHOOB NABOODAM KHANOOM
RASTI TAMAME BLOGO PRINT KARDAM TEHRAN KHOONDAM FAGHAT HATMAN BAYAD MIGOOFTAM BE OONVANE PISHNAHAD EY KASH TABDIL BE FORMATE- PDF- MIKARDIN VA DAR ZEMN DAR PRINT RANGE TEXT KHKESTARI HAST VALI KHOONDAM
SHAD BASHI KHANOOME BA ERADE BA GHALBI POOR AZ EHSASE LATIF VA BARNAME HAYE PIADE NASHOODE
Posted by: lonely at September 23, 2007 3:26 PM
اوه فروغ جون پس تو هم داری فرانسه میخونی؟ Ç’ect magnifique! میدونی که چنان زبان زیباییه که آدمو محسور میکنه. خوشحالم.
در موارد دیگه راستش منم خیلی شبیه توام.نصف هفته رو تنهام. زمانی از شدت تعدد دوستها نمیتونستم به همه برسم و حالا اونقدر تنهام که یه کافی شاپ یا پیاده روی نمیتونم برم. البته تنهایی میرم. اما میدونی به شدت نیاز به داشتن دوست از نوع مونث دارم! چون اون دوستاییی هم که فعلاً آمدوشد داریم دوستهای شوهرم و درنتیجه مذکرن!نمیدونی چقدر دلم واسه یه جمع زنونه لک زده. نه اینکه آشنا نداشته باشم دارم.اما به قول خودت همش گرفتارن. یا حوصله برنامه و بیرون رفتن ندارن. یه تعدادی هم خیلی از من کوچیکترن و راستش عوالممون خیلی با هم فرق داره. باز خوش بحال تو که یکی رو واسه پیاده روی داری. میدونی بدتر اینه که دوماهه کارمو رها کردم چون ازش بدم میومد و هنوز نمیدونم که قراره چیکار کنم.خیلی حرف زدم . خوش باشی دوست من. با اجازه لینکت میکنم.
Posted by: لیلی at September 23, 2007 3:16 PM
من هم دورانی این کار را میکردم ..اما احساس کردم حافظه کوتاه مدتم داره خراب میشه ...برای همین دیگه برنامه هامو روی وایت برد ننوشتم
Posted by: استعداد درک نشده at September 23, 2007 10:21 AM
به نظر من خوب کاری می کنی که برنامه ها تو می نویسی. به قول خودت اگه از ده تا دو تاشم انجام بدی خیلی خوبه.
بعدش هم به نظر من به حرف اونکه می گه با همسایه ات رفت و آمد نکن چون بعد شوهر اون از تو تعریف می کنه و اون به تو حسودی می کنه و اینا هم گوش نده. بابا ول کنین این حرفها رو سر جدتون. آدم یک چند سال می خواد زندگی کنه. چرا انقدر خودتون رو عذاب می دین.
اصلا به نظر من آشنا شدن با آدمهای جدید خیلی خوبه. حالا لزومی نداره که آدم با همه صمیمی بشه یا تمام دل و روده زندگیشو بریزه بیرون. اما من هم با ایرج موافقم که باید دایره دوستهات رو گسترده تر کنی.
Posted by: مریم گلی at September 23, 2007 10:10 AM
salam ,baram kheili ajeebe ke in hame aadam weblogeto mikhunano nazar midan ,aslan nemidunam chera mikhunan chera nazar midan.inam ye noe ertbate ke man hich vaght tasavorri azash nadashtam.daram ye chizayee mifahmam .
Posted by: New busy busy friend at September 23, 2007 9:50 AM
برنامه ريزي هر چقدر هم كه غير اجرايي باشه، باز هم خيال آدم رو راحت ميكنه كه من در مورد اين چيزها فكر كردم. گاهي كه تقويمم رو ورق ميزنم ، برنامه ريزي هام رو ميبينم كه اتفاقا نصف بيشترشون هيچ وقت عملي نشدند. اما از اين كه اين كارها از زير دستم در نرفتند احساس رضايت ميكنم.
اين كامنت آخر با اينكه بي ربط به نوشته بود اما بدجوري به دلم انداخت كه برم خون بدم.
الان يه مدتيه كه وبلاگ خودمون رو ول كرديم داريم براي شما مينويسيم ! اين چه وضعيه ؟
Posted by: محسن at September 23, 2007 6:18 AM
من هم يه مدت طولانی هميشه برنامه مينوشتم و تا حدی اجرا ميکردم تا حدي نه. اين نظريه ات جالبه. پس دوباره دفتر برنامهنويسی روی ميز.
Posted by: Atoosa at September 23, 2007 4:44 AM
hala aslan tasmimatono minevesi ?!!!
Posted by: sibe abi at September 23, 2007 12:19 AM
سلام فروغ جان
تقریبا یک سال است که به عنوان داوطلب کمپین جمع اوری یک میلیون امضا برای برابری فعالیت میکنم و بسیار تجربه پرباری به دست اوردم
اگر شما هم علاقمند باشید می توانید در این زمینه چه به عنوان داوطلب و یا حتی به عنوان اموزشگر فعالیت داشته باشید
باتشکر
یاسمن
Posted by: yasaman at September 22, 2007 11:58 PM
بي ربطه به جريان. و معذرت مي خوام ولي به فکرم رسيد و مي نويسم. داستان مال او هنري نيست؟ يا من اشتباه مي کنم
فروغ:
چراو مرسی که گفتی. یادم رفته بود.
Posted by: ميترا at September 22, 2007 9:51 PM
راستش فروغ جان من یک ایمیل زدم و یک سوال ساده پرسیدم حداقل جواب ندادی که نمی تونی به سوالم جواب بدی حتی لازم نبود بگی متاسفی ..برا ی همین برات کامنت رو بی نام ونشون میزارم البته گناه شخص دیگه رو به گردن نمی گیرم این کامنت متعلق به منه که مدتی پیش هم سوالی از زندگیت پرسیده بودم؟یادت اومد؟کامنت دیگه ای تا حالا برات نذاشتم بگذریم آدمهایی که میاند اینجا واقعا شرایط یک زن تنها رو در ایران درک نمی کنند مثلا من از دیشب که دیدم می خوای با همسایت رفت و امد کنی همش با خودم کلنجار داشتم تا بت توصیه کنم این کار رو نکن بذار دوری و دوستی باشه .می دونی ماجرای این دوستی این جور تموم میشه خانمه به تو حسودیش می شه شوهرش چهار بار از تو تعریف می کنه بعد خانمه پیش در و همسایه هر چی از تو میدونه با چهار تا پیاز داغ روش جار میزنه و تو به جرم تنها زندگی کردن میشی آدم بد قصه . بهتره با ادمهایی دورتر از محل و همسایت دوست بشی همسایه برای خانم هایی که تنها زندگی می کنند گزینه خوبی برای دوستی نزدیک نیست..آخه زندگی ماها توش خودمون رو دق میده بیرونش مردم را این توصیه من بود دیگه صلاح مملکت خویش خسروان دانند
فروغ:
ممنون از توصیه ات. ولی من یادم نمی یاد شما سوالی قبلا ازم پرسیده باشی . ممکنه بگی یه بار دیگه ؟ یا ایمیل رو بفرستی؟
Posted by: s at September 22, 2007 6:47 PM
سلام وبلاگ غلامحسين غريب يکی از بنيان گذاران نهضت ادبی خروس جنگی
http://khooroosjangy.persianblog.ir
Posted by: Gharib at September 22, 2007 3:52 PM
باهات موافقم فروغ جان...
Posted by: yasaman at September 22, 2007 2:18 PM
سلام فروغ عزیز
نمیدانی چقدر سخت است با کسانی زندگی کنی که با آنها غریبه ای ، من که مدت هاست خسته شده ام . آرزو داشتم مثل تو و برای خودم زندگی کنم .
خیلی ها مثل من وتو احساس تنهایی می کنند اما هیچکدام هم حاضر به دوستی با هم نیستیم ! نمی دانم شاید به خاطر یک جور جو بی اعتمادی نسبت به یکدیگر است شاید هم چیز دیگری است .
Posted by: هادی at September 22, 2007 12:35 PM
این همه انرژی مثبت فروغ جانم
توی وجودت هست
توی کلماتت
تو بنویس از برنامه هات
مارو هم هوایی کن
Posted by: نیلوفر at September 22, 2007 11:55 AM
enteghad vaghti arzeshmande ke sadeghaneh va ru rast basheh, dar gheire in surat arzeshe ino nadare ke bekhay barash energy sarf koni va ye post bezari.
Posted by: ye doust at September 22, 2007 11:30 AM
سلام
در ماه رمضان به دلیل کم شدن اهدای خون بیماران نیازمند به فراورده های خونی دچار مشکل می شوند -مخصوصا گروههای خونی منفی-
ماه رمضان 2 سال پيش بود. به علت بيماري و کم خوني شديد و پايين آمدن پلاکت خونم (فاکتور انعقادي خون) احتياج شديدي به فرآورده ي خوني داشتم. خانواده ام براي يافتن دو واحد فرآورده ي خوني (پلاکت) به هر دري زده بودند ولي هيچ چيزي نصيبشان نشده بود جز این جواب ؛ در ماه رمضان اهدا کننده کم و اولويت با بيماراني با وضعيت بدتر است.
شرايط آن موقع را هيچگاه فراموش نميکنم؛ پلاکتم به زير 5 هزار رسيده بود (پلاکت در انسان سالم بين 200 تا 300 هزار است) و هر خونريزي کوچکي به خاطر بند نيامدن خون دردسري بزرگ برايم به ارمغان مي آورد.
داخل چشمانم لکه هاي خوني بوجود آمده بود که بينايي ام را مختل کرده بود. لثه هايم به دليل خونريزي زياد کنده ميشدند. بدنم با هر ضربه ي کوچکي کبود و متورم ميشد و از همه خطرناکتر احتمال خونريزي مغزي بود که هر لحظه تهديدم ميکرد.( در حالت عادي وقتي مويرگهاي مغزي آسيب ببيند توسط پلاکت سريعا ترميم ميشود ولي براي من کوچکترين آسيب خطرناک بود).
همه اينها باعث شده بود خانواده و بستگانم از همه ي توانشان براي يافتن پلاکت استفاده کنند، ولي جواب اين بود؛ در ماه رمضان اهدا کننده کم و اولويت با بيماراني با وضعيت بدتر است.
بالاخره بعد از چند روز با کلي پارتي بازي مشکلم حل شد ولي نکته اي که مرا واداشت تا اين داستان را بگويم اين بود؛ در ماه مبارک رمضان، ماه ميهماني خدا، ماهي که هر کار نيکي چندين برابر پاداش دارد و انسان را به خدا نزديکتر ميکند نجات جان يک انسان پاداشي جز نظر لطف الهي ميتواند داشته باشد؟
ديروز با اجازه ي پزشکم با زبان روزه رفتم و خون دادم. ضعفي بر من چيره نشد ولي اگر هم ميشد هيچوقت به ناتواني دوران بيماريم نميرسيد. تختها همه خالي بودند و من بودم و هزار فکر و خيال. اينکه چگونه ميتوانم فرياد بزنم آي مردم! چشماني منتظرند و دلهايي غمگين. به آساني ميتوانيد دل خدا را به دست آوريد. به جاي نذر آش و نان و حلوا، نذر خون کنيد.
Posted by: ... at September 22, 2007 10:09 AM