« شبهای تنهایی 4 - شبهایی بی قصه | Main | یک جمعه با امید »
جمعه 30 شهریور 86 :: September 21, 2007
تغییر دکوراسیون فکری
هفته پیش دکور خانه را عوض کردم. هربار اینکار را میکنم بهنظرم خانه خوشگلتر و جادارتر و مدرن تر میآید..
شنبه معلم موسیقیام آمد. لابلای حرفهایی که زدیم و نوشته بودم و پاکشان کردم، گفت خوب است که دکورت را عوض کرده ای. بگو ببینم، هفتهای چند شب مهمان داری؟
گفتم: یک شب.
گفت: چقدر کم. تو حداقل باید هفتهای سه شب با دوستانت اینجا بساط خوشی برقرار کنی. از شرکت بهشان زنگ بزنی و بگویی فلانی امشب بیا پیش من، یک پیک عرق بخوریم..کمی موسیقی گوش کنیم..و چرند بگوییم و بخندیم.دکورت را فقط برای خودت عوض نکن.. وگرنه کمکم خودت هم جزو دکور میشوی.
بهش نگفتم که من خیلی وقتها هفته ای یکشب مهمان ندارم. نگفتم که اینروزها همه گرفتار زندگی خودشانند. یکی دو تا بچه دارد.. یکی فوقلیسانس میخواند.. دیگری افسردگی گرفته و از در خانه بیرون نمیرود.. آنیکی پسر است و تنها خانه زن مجرد نمیرود.. آن یکی خسته است و حوصله شبنشینی ندارد..
نگفتم که این روزها هرکاری میکنم دامنه دوستانم را بهتوصیه ایرج بازتر کنم،نمیشود..
اصلا قدرتدوست یابی ندارم.
بچه های کلاس ورزش با هم حرف می زنند و قرار میگذارند..بچه های یوگا..همکارانم..
و من نمیتوانم دهانم را بازکنم و کلمه ای بگویم. این را راست میگویم. هیچ کلمهای که مشترک باشد، پیدا نمیکنم.
امروز میخواهم دفترچه تلفنم را باز کنم. نام همه دوستان قدیم و جدید را بنویسم و از هفته دیگر هیدعوتشان کنم.
سوسکی نوشته که قرار پیاده روی بگذارم. با کی؟
بهجز خانم همسایه طبقه دوم کسی یادم نمیآید. اصلا خارج از این خانه کسی را در این محله نمیشناسم.در همین خانه هم هنوز اسم همسایهها را بلد نیستم.
همسایه طبقه دوم؟ اوه نه.. با او چه بگویم؟
شاید هم بد نباشد سعی کنم. میترسم بروم و بعد از یکی دو شب رویم نشود بگویم خانم من از بیحرفی با شما دارم ذله می شوم.. و وبال گردن هم شویم.
اشکال جایی در من است. یک فرقیست که من دارم وباید درستش کنم.
شاید زیادی تنبلم.
برای اتفاقات مثبت هزینه نمی کنم. حوصله ندارم. وقت نمیگذارم. شاید مسئله همین باشد.
باید یک فکری بکنم.. باید امروز یک فکری بکنم.
Posted by froogh at September 21, 2007 10:52 AM
نظر
فروغ جان شما تنبل نیستی مردم بی غیرت و تنبل و بی احساس شده اند
Posted by: pieman at November 22, 2007 9:01 AM
نميدونم توي همچين شرايطي دادن پيشنهاد دوستي چقدر ميتونه احمقانه باشه.
ببين پيدا كردن يك همراه اينقدرها هم كار سختي نيست. نيازي نيست يك نفر همه چيزهايي كه تو ميخواي داشته باشه. من با دختري دوستم كه فقط يك كتاب خون واقعيه.و نه بيشتر. همهي عطش صحبت كردن در مورد يك كتاب رو با اون برطرف ميكنم. با پسري دوستم كه از من كوچيكتره اما بهترين همراه براي ديدن يك تئاتر اونه.
ببين من تجربهي زيادي از دوستي ندارم اما توي همين تجربه كوتاه ، به اين رسيدم كه محدوديتهايي مثل دختر يا پسر بودن، كوچيك تر يا بزرگتر بودن و مثل اينها فقط فرصتهايي رو براي رها شدن از تنهايي از ما ميگيره.
برات آرزوي موفقيت ميكنم.
فروغ: كاملا درست مي گي. و من تصميم دارم اين محدوديت ها رو كم كنم./
Posted by: محسن at September 22, 2007 3:10 AM
فروغکم این پست آخرت و این پاسخ به کامنتت رو سر ناهار روی موبایلم خوندم و از شدت خوشحالی همه ناهارم رو نجویده نجویده بلعیدم. حال و هوای امروزت روز مرا که ساخت هیچ... فکر کنم آخر هفته ام رو هم کوک کرده باشد حسابی!!
از اینکه مرا دوست خودت میدانی به خودم می بالم!
یک بغل گنده و محکم،
--سوسکی
فروغ:
فكر كننننننننننننننننن.. وبلاگ چقدر مهمه كه آدم سرنهار روي موبايل بخوندش:))
مرسي . دوستت دارم
Posted by: سوسکی at September 22, 2007 1:24 AM
فروغ جانم
ببین شاید یک اشتباه این باشد که انتظار داشته باشی با خانمهای همسایه در حین پیاده روی، نئاتری و یا فیلمی رو نقد کنی و اونها نظر کم بیارند و یا اصلا اهل این صحبتها نباشند و از نظر تو آدمهای سطحیی باشند که فقط به فکر طلا و جواهر و شوهر و سرویس چینی و بچه و این حرفها باشند. مهم نیست. آدمها رو بخاطر ضریب هوشی (پایینشان) از زندگیت فیلتر نکن. قرار نیست تو با خانمهای همسایه که پیاده روی عصرانه داری یه اصطلاح «دو جان در یک قالب» و رفیق شفیق باشید. قراره پیاده روی کنید و از آلودگی هوا و گرانی حرف بزنید و یک عصر تنها رو پر کنید. حالا اگر بعدها چیز بیشتری (مانند یک دوستی خوب) از این معاشرتهای پیاده روی سر زد که چه بهتر اگر نه مهم نیست. تو قراره پیاده روی کنی و تنها نباشی که فکر و خیال مجالی برای حمله به روح و روانت نیابد. من منظورم از پیاده روی فقط یک مثال پراتیک برای جامعه تهران بود و تو میتونی آن را با هر فعالیت دیگر که تک نفره نباشد جایگزین کنی. میدانم که سخت است و در محله جدیدت هنوز کسان زیادی رو نمی شناسی. من پیشنهاد می کنم یک فایل ورد رو توش بنویسی مثلا
دعوت از بانوان محل برای پیاده روی عصرانه. روزهای هفته از ساعت ... الی ... در صورت تمایل به آدرس ... ایمیل کنید و یا روز ... راس ساعت ... در سر خیابان ... (و یا پارک ...) حضور بهم رسانید.
و بعد این فایل رو پرینت و کپی بگیری و داخل صندوق پستی آپارتمانهای مجتمع محل سکونتت و یا خانه های مجاور بیندازی.
یا مثلا همین داستان برای قرار کوهنوردی آخر هفته... و یا هر چیز دیگری.
در مورد پارتنر و یا دوست پسر شاید الان که در اوچ تنهایی هستی موقع خوبی نباشد چون به محض اینکه فردی وارد زندگی احساسی ات شود بطور ناخودآگاه ممکن است تمام فشار این مدت تنهایی رو که مثل فنر جمع شده (بدون این که خودت متوجه شوی) روی دوش اون طرف بیندازی و این هم انصاف نیست و هم ممکن است رابطه را هنوز شروع نشده بپاشاند.
سعی کن اول از این فاز بیرون بیایی و بعد اجازه بدی که کسی به خودش شانس پارتنر بودن تو را بدهد.
یک اشکال ما دخترهای ایرانی این هست که میخواهیم معشوقمان جای تمامی دوستانمان رو هم برایمان پر کند و این باعث شکست رابطه میشود معمولا.
البته این ها همه نظر شخصی من هستند و لزوما برای همگان مصداق ندارند.
با عشق،
--سوسکی
فروغ:
سوسکی جونم تو شاهکاری.
ببین .. منم شاگرد خوبی ام. امروز به خانوم همسایه گفتم که بعد از این برم دنبالش برای پیاده روی و اون شدیدا استقبال کرد. چند تا کامنت و ایمیل هم برای پیشنهاد پیاده روی داشتم که من استقبال کردم. فکرت عالی بود. به مامانم هم گفتم که تو اینو گفتی. البته نگفتم اسمت سوسکیه. :) گفتم یه دوستی از آمریکا هستی. مامانم هم قراره با دور وبریهاش این کار رو بکنه. به هر حال ممنونم خیلی زیاد.
درباره دوست پسر هم فعلا راست می گی. وقت خوبی براش نیست. مخصوصا که من فقط می خوام جایگزین کنم و اصلا هیچ حس عشقولانه ای ندارم.
Posted by: سوسکی at September 21, 2007 9:42 PM
سلام
مرسی بابت لطفت
فروغ:
بابت چه لطفی؟
Posted by: رضا at September 21, 2007 9:31 PM
من با اولین کامنت و (بقیه هم تاحدی) موافقم. چون خودم هم کمبود داشتن یه دوست خوب از جنس مخالف رو شدیدا احساس می کنم.گاهی اوقات هیچ کس به اندازه یه دوست پسر یا دوست دختر نمی تونه به آدم آرامش بده. خوب البته هر ارتباطی توام با استرس ها و دردسر های جدیده اما با توجه به آرامشی که میده می ارزه.....در هر حال واسه پیاده روی اگه دوست داشته باشی من هستم!
فروغ:
کجا زندگی می کنی؟ تهران؟ کدوم محله؟
Posted by: مونا at September 21, 2007 8:59 PM
واقعا اینها را که نوشته ای, باور داری؟ نه!! زندگی تو یک " دوست پسر" کم دارد. شوهر نه, دوست پسر دقیقا. که خب شما دشمنی با آن. کمی آرام بگیرید و فکر کنید ... دنیا تمام نشده. راستی شما زن زیبایی هستید؟ ......... همین جوری پرسیدم. منظورم هم از دوست پسر, مثلا برادرم نبود .. کلا ایمان دارم که این یک قلم در زندگی شما کم است. عشق, شوهر, اینها نه .. دوست پسر
فروغ:
موافقم عزیزجان. خودم هم می دانم. بله. سوفیا لورن نیستم اما بد هم نیستم. راستی برادر نداری؟؟
Posted by: باور کن at September 21, 2007 6:30 PM
فروغ عزیز، فکر می کنم از همین امروز باید شروع کنی چون تجربه نشون داده که آدمیزادکم کم به تنهایی هم مثل بقیه ی چیزها عادت می کنه وبعد ایجا د تحول در زندگی خیلی سخت میشه
Posted by: manouchehr at September 21, 2007 3:46 PM
اوقات خوش ان بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
Posted by: جواد غلامی at September 21, 2007 2:44 PM
يک چيزی ميگم لطفا ناراحت نشو. راستش فکر نميکنم به طور جدی به فکر گسترش دامنه دوستيهات باشی. به خاطر بی اعتمادی بی حوصلگی و شايد هم فيلتر گذاری شديد شخصی برای افرادی که ميخواهی همراهی کنی ( خودم من همينطورم واسه همينم تنهام !) . به طور مثال اونباری که گفتی هر کی ميخواد بياد تئاتر جواب هيچکدوم از کامنت گذارهايی که اعلام علاقه کرده بودند رو ندادی ( شايد هم بهشون ايميل زدی و من از سر بی اطلاعی دارم نظر ميدم ).
همين الان اگه من بگم منم با شما و سوسکی ميام کوه ( فرضا . چون من که اصلا ايران نيستم ) فکر نکنم خوشت بياد
باز هم ميگم ناراحت نشو از اين نظر همه اش افکار انسانيه که در اين فضای نوشتاری برداشتهايی از خلق و خوت کرده . نه الزاما اونچه که هستی
Posted by: BaHaar at September 21, 2007 1:58 PM
Dear Foroogh:
Please don't forget my name in your phone book and invite me for the next year :)))
Posted by: king of sorrow at September 21, 2007 11:51 AM