« يادداشت‌هاي تنهايي 3 | Main | اغما »

سه شنبه 27 شهریور 86 :: September 18, 2007 

یک روز خوش

عجب روزی‌ست!
شب قبل ناگهان بغضم ترکید. بی‌دلیل. فقط دلم خواست با صدای بلند به‌مدت یک ساعت گریه کنم و بعد بخوابم.بغضی بود که مدتها نگهش داشته‌بودم.
صبح که بیدار شدم، یک چشمم به خاطر حساسیت یا هر مرض دیگری گشاد و دیگری به‌خاطر گریه ، پلکش ورم کرده بود. به‌معنای واقعی لوچ بودم.
رفتم سر و صورت را صفا بدهم که توالت فرنگی گرفت. نیم‌ساعتی کلنجار رفتم. فایده نکرد. آخرسر با وضعی اسف‌بار رهایش کردم و تصمیم گرفتم بی‌آژانس بروم شرکت.
دم در مرد همسایه را دیدم. همان‌که به‌خاطر سرو صدایشان دعوایمان شده‌بود. اصرار کرد که برسانمتان.با اکراه سوار شدم و تمام طول راه درباره آکوستیک کردن دیوارها حرف زد. و افزود : خوش‌به‌حال واحدهای روبرو که همسایه مجاور ندارند. می‌توانند جاز بنوازند. اصلا کنسرت برگزار کنند . که دمش گرم. کنایه‌ای قشنگی بود به به گیتار زدن من.
رفتم شرکت. مجبور شدم روی پروژه مزخرف پدرژپتو کار کنم که یک هفته‌ای کش داده‌بودم و فردا به‌خاطرش جلسه داریم. باید تمام می‌شد.
ساعت سه و نیم رفتم دکتر. و متوجه شدم وقتم را یک ساعت اشتباه کرده ام. باید تا چهار و نیم منتظر می‌شدم.
سر راه برگشت به‌خانه، یک چنته خریدم. ولی چشمتان روز بد نبیند .. :(
چه منظره‌ای بود در توالت فرنگی. هرچه کردم باز نشد. تلفن زدم به‌بابا. گفت یک چوب لباسی را چنگکی کن و تویش بچرخان. نشد. برادرم گفت آب را با فشار بزن. نشد. مامانم از آن‌ور داد می‌زد بگو لوله‌باز کن بیاید. هی می‌گویم کارگر ناوارد نیاور خانه. لابد چیزی انداخته توی چاه...
خلاصه در حالیکه یک چوب لباسی، یک سیخ‌کباب، یک برس توالت شور و یک توپوز ( نمی‌دانم تهرانی‌ها چی بهش می‌گویند) ، سرشار از گوه شده بود، به‌همراه گندی که به‌همه جا پاشیده‌بودم، چاه کمی باز شد و از شر آن کثافت خلاص شدم. اما هنوز آب رد نمی‌شد.
رفتم دو بسته دیگر چنته خریدم و وسایل کثافتی را گذاشتم توی زباله‌های دم در. وارد خانه که شدم، کلید برق را زدم، کنتور پرید. در آن بوی گند و تاریکی بگرد دنبال فیوز. باید می‌رفتم فیوز اصلی را می‌زدم.
باز دو بسته چنته.. کلی وایتکس.. کلی سی‌اکت.. نشد که نشد. لامصب.
مامانم تلفن زد و پرسید چه می‌کنی؟ گفتم هیچی ..با آب گوه بازی می‌کنم.
سرانجام تلفن کردم تاسیساتی بیاید...یک ساعت دیگر اینجاست.
فعلا همه‌جا را تمیز کرده‌ام اما دست به‌هر چه می‌زنم دلم آشوب می‌شود.
تنها اتفاق مثبت امروز این بود که دکتر موافقت کرد یک‌بار دیگر دارو را قطع کنم.
اما واقعا این جور وقتها به‌خودم می‌گویم لعنت به این زندگی که یک مرد نیست حتی چاه توالتم را باز کند..گرچه وقتی شوهر هم داشتم، باز خودم چاه باز می‌کردم..

Posted by froogh at September 18, 2007 8:25 PM

نظر

Hatta vaghti rajeh be goh minevisi, az khoondanesh haal mikonam. een tovalete shoma ghablan ham yekbar gerefteh bood, ageh ehstebaah nakonam?!!
Tovalete hamamoon migireh gaahi, khahar, MARD mikhad bazesh koneh!

Posted by: fereshteh at September 19, 2007 6:37 PM

تو این روزهای پایانی همسایگی من با تو
هر چی سعی کردم، وقتم با تو بیشتر سپری بشه،زیاد نشد
فروغ یه کم خیلی! عوض شدی!چراشو نمی دونم؟اما هر دفعه حس می کنم،بیشتر دوست داری از آدمها دور بشی،حتی من! و تو خلوت خودت با خودت باشی
به خلوتت احترام میذارم!اما از خودم دائما می پرسم
مگه آدمها به وجود هم و محبت هم زنده نیستن؟برای من، تو همیشه فرد قابل احترام وعزیزی بودی ،هستی و خواهی بود

خواهش می کنم یه کم از این لاکت بیا بیرون
همه آدمها یه جورایی تنهان!و... امیدوارم اینبار وقتی، توخونه جدیدم به دیدنم میای!از ته دل خنده و شادی رو تو صورتت ببینم

Posted by: nilufarane at September 19, 2007 6:31 PM

پيش مياد ديگه، هميشه كه اينطور نيست

Posted by: تيرنگ at September 19, 2007 4:14 PM

بابا فروغ جان، عزیز این کارا چی بود از خودت درآوردی، دل آدم مثه دل خودت آشوب شد، خوب همون اول کاری رو که آخر کردی انجام می دادی .....

Posted by: خنکای شب at September 19, 2007 11:43 AM

خانمها دقت کنند در انتخاب شوهر آینده، اگر خودش تخلیه کننده چاه نیست!! حداقل با این مقوله آشنایی نسبتاً کافی داشته باشه...ولی پست جالبی بود.

فروغ:
:))))))))))))))))

Posted by: holmes at September 19, 2007 10:59 AM

سناريوي ديروزت مي توانست به شكل هاي مختلفي نيز خود را نمايان كند. بد نيست اگر وقت كردي فيلم زير رو نگاه كني. من كه خوشم اومد.
RUN LOLA RUN

Posted by: كاميار at September 19, 2007 10:37 AM

جالب نيست كه تمام زنها، حتي قوي ترينهاشون، حتي مديرهاشون هم دلشون ميخواد به يك مرد تكيه كنند. مشكل اينجاست كه وقتي يك زن خيلي قوي ميشه ديگه مردي پيدا نميكنه كه بتونه بهش تكيه كنه. ميبينه در صورت برقراري رابطه اين مرد هستش كه به اون تكيه ميكنه. آغاز تنهائي.... ميشه تو هم نظرت رو بگي
فروغ:
اين تكيه كردن نيست. ميل به مشاركت است. خيلي كارها را قادري تنها انجام بدي اما وجود همراه ، رفتن را برايت ساده تر مي كند.

Posted by: تنها at September 19, 2007 9:59 AM

خوب به این میگن بدبیاری! از اون بدبیاری ها که وقت واسه گریه نمیذاره و مجبوری دست بکار شی!در هرحال امیدوارم من بعد رو دور خوب بیفتی!

Posted by: مونا at September 19, 2007 8:28 AM

من آدم جنس خرابیم اما خندم گرفت. بعد هم اینکه مردی که بخواد چاه توالت باز کنه به چه درد می خوره!
قشنگ می فهمم چی می گی. من هم امروز جریان سپلشک آید و زن زاید و اینا بود. البته تو گه نرفتم به طور واقعی اما به طور مجازی چرا!
سخت نگیر. من که شبها که می خوام بخوابم کلی با خودم و بدنم و حرف می زنم که آرام باشه و سخت نگیره. تو هم سخت نگیر انقدر به خودت. یک نفس عمیق بکش.

Posted by: مریم گلی at September 19, 2007 7:11 AM

manam tanha vaghti ke ehsas mikonam ke vojoude ye mard lazeme, zamanye ke ba chamedoune sangin mikham beram foroudgah ya vaghti asbab keshi daram :-)

فروغ:))))))))))))))

Posted by: ye doust az britanyaye kabir at September 19, 2007 3:39 AM

فروغك قصه گوي دوست داشتني،آرزو ميكنم ديگه روز خوش نداشته باشي ! اين قدر هم غصه آدم هاي زندگيت رو نخور ،باوركني اوناييكه كه برات بغض توي گلو شدن،بري توي زندگيشون شايد به حالشون گريت بگيره.هممون تنهاييم ، تنها تر از تو...ميانت با فيلم چطوره ؟فيلم زياد دارم اگه خواستي

Posted by: مهدي at September 19, 2007 12:10 AM

مثل اينكه امروز حسابی روو شانس بودی! ديگه چرا همه جا رو به گوه كشيدی؟!! :))))

Posted by: يه‌دوست at September 18, 2007 10:08 PM

tebghe mamool khondam vali mondam chi begam
vaghean inmavaghe adam bad joori kalafe mishe
vali bishtar az hame oon boghzet ke ye dafe gereft ra kamelan dark mikonam

Posted by: رضا at September 18, 2007 9:59 PM

در عجب موقعيت غريبي ياد مرد افتادي

Posted by: محسن at September 18, 2007 9:34 PM

جمله ی آخر خیلی خوب بود.مثل آخر یک داستان کوتاه فوق العاده.نمیدونم.خیلی جالب بود جمله ای که این متن رو باهاش تموم کردی(مسخره است به جای همدردی و این ها,این رو گفتم؟خوب این به نظرم اومد!!)

Posted by: f at September 18, 2007 9:28 PM

دل ام برات تنگ شده بود...
فروغ:
دل منم..

Posted by: نیروانا at September 18, 2007 8:50 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟