« زندگي اين روزها سبز است و پر تحرك.. بدون عشق به‌ديگري .. با عشق به‌خودم فقط.. | Main | نوشته ای که درفت شد. »

دوشنبه 26 شهریور 86 :: September 17, 2007 

بازی با کلمات

سالها قبل، وقتی نوجوان دبیرستانی بودم، وطن برایم مثل مادر بود. عزیز و مقدس..جنگ بود..و فضای مملکت ، جور دیگری بود..هنوز من بچه بودم و مرگ آدمها تاثیر زیادی برروحم می‌گذاشت..
دانشجو شدم.. و عکس هم‌کلاسی‌های شهیدم، به‌من می‌گفت وطن یعنی خاکی که برایش بمیری..بزرگتر از عشق مادر و فرزند...
درسم تمام شد..
خواستم مهاجرت کنم، به خاکی فکر ‌کردم که بویش برایم آشنا بود.. و به‌مردمی که کلامشان را می‌شناختم.. دلم خوش بود به‌جایی که اگر تنهای تنها باشم با رفتگرش سلامی خواهم‌داشت و با بقال محله‌اش نگاهی دوستانه ..
نرفتم.ترسیدم غریب شوم..
ایمان دارم که بار اول ،برای همین‌ها ماندم..
زمان گذشت....با واقعیت جامعه و خودم آشنا شدم..فهمیدم می‌شود هم محله بود و غریب..می‌شود در کوچه‌های شهر ، یا حتی کنار خانه‌ خود ناامن بود..می‌شود از همه مردان شهر ترسید..
می‌شود دوبار با تمام امید به کسی رای داد تا فردایت را بسازد.. و در عوض تاریخت را صاحب هجده تیر کند..
کم‌کم نام وطن از آن بار احساسی‌اش خالی شد..شهدای روی در و دیوار خاطره شدند...خاطره احساساتی که یک بار جوشید..
فهمیدم وطن بی‌معناست..بی‌معناست وقتی می گویی ای کاش آمریکا بیاید و وکاری بکند.. که اگر نیامد، از وطن‌پرستی من نبود، از ترس جان بود که بشوم یک عراقی آواره بدبخت..
بی‌معناست وقتی کسی ادعای عشقش را می‌کند و زمانی که ازش می‌پرسی برمی‌گردی ایران؟جواب می‌دهد: خیلی دلم می‌خواهد.. اما این ترافیک.. این وضع کار.. به اینها عادت ندارم..من به‌زندگی جور دیگری خو گرفته‌ام..
عجب !عاشق باشی و با غریبه عشق‌بازی کنی؟
فهمیدم معنا ندارد من وطن را چیزی جز یک کلمه بدانم وقتی همه تلاشم در راه تقلب و دروغ و بیراهه رفتن است..

حالا دیگر عشقی ندارم..راستش را بخواهید همه‌چیز برایم بی‌تفاوت است.
فرقی ندارد کجا زندگی کنم. و اگر مانده‌ام نه برای خاک، که از بی‌عرضگی‌ست.
و اگر بروم و برگردم، نه‌به‌خاطر خاک که در بهترین حالت از دلتنگی و از خودخواهی‌ست و و برای چیزهای دیگر هم می‌شود برگشت.. که درایران بهتر از هرجای دنیا می‌شود پول درآورد.. می‌شود هزارکار کرد که در همه دنیا تو را به خاطرش به‌سیخ داغ بکشند و در این گوشه بی‌قانون ، نه..
حالا می‌دانم وطن جایی‌ست که در آن احترام، امنیت و ارزش به حقوق خود و دیگری معنا دارد..
خاک اسمش وطن نیست. من هم‌وطن نیستم وقتی حاضرم با شیره جان تو روزگار بگذرانم.
من حق ندارم دم از وطن‌پرستی بزنم .. وطن هم حقی برگردنم ندارد...
ما برای هم جز بی‌آبرویی چه می‌کنیم؟
من ایرانی‌بودنم را در خیابانهای غریبه‌ها، پنهان می‌کنم....
وطن چطور مرا از تاریخ آیندگان پنهان کند؟
...
پی‌نوشت:
من هیچ نوشته ای را از دیگران نخواندم، به‌جز نوشته سیبستان. خواستم بی‌هیچ زمینه‌ای فقط ذهنیات شرم‌آور خودم را بنویسم.. شاید از خفتم کم شود.
روی همه این حرفها هم به‌خود فروغ است. وگرنه وجود کسانی که سیبستان ازشان نام برده یا حتما دیگران یادی ازشان کرده‌اند، در تاریخ مثل نام من خواهد‌ماند.. بادا که حقارت من بی‌وطن،لابلای روح بزرگ ایشان گم شود..
....
پي نوشت 2- شنبه ظهر:
نوشته‌هاي خيلي ها را خواندم. چه بد..دلم گرفت ..هيچ كدام باجي به ديگري نمي دهيم..
لينك همه اينجا هست. :(

Posted by froogh at September 17, 2007 12:21 AM

نظر

heidariam.blogfa.com

Posted by: شوكين at September 19, 2007 10:03 AM

ما با اسطوره هامون زنده ایم فقط مدرنیته داره قسمتی از ما رو جدا می کنه این حقارتی که گفتی به نظر من همون حس عمیق غربتِ

Posted by: آوا at September 19, 2007 12:18 AM

بازی با کلمات خصلت ما ایرانی هاست و این احساسی رو که شما بیان می کنی چون من اصلا از ایران دور نبودم نمی تونم درک کنم ولی این تفاوت معنی به خاطر گذر از زندگی سنتی ما به یه زندگی مدرنه که در اون خاه نا خاه معنی خیلی از کلمات فرق می کنه و در بعضی موارد به کلی معنیش رو از دست می ده...

Posted by: جواد غلامی at September 17, 2007 4:54 PM

Posted by: لیلا at September 17, 2007 3:49 PM

به نظرم يك زاويه اي در همه اين نوشته ها مغفول مانده
انسان سنتي دارد مدرن مي شود و در اين گذار خيلي از مفاهيم تغيير معني ميدهد، خوب وطن و وطن پرستي هم يكي از انهاست . يعني معناي سنتي وطن رنگ مي بازد و تفسير جديدي غالب مي شود كه با فرديت انسان و جهان وطني و ... همخوان است .مشكل بزرگ ما اين است كه يك جامعه در حال گذاريم از سنت به مدرنيته يعني نه سنتي هستيم و نه مدرن و اين اشك و آه ها كه در نوشته ها آمده نمونه اي از تعلقات سنتي است كه واقعيت مدرنيته را بر نمي تابد و...

Posted by: شوكين at September 17, 2007 3:39 PM

چه بازي تلخي . دوستش ندارم. دوست نداشتم درباره اش فكر كنم. دلم نمي‌خواست كسي يادم بيندازد مفهوم اين واژه ‌اي را كه براي خودم مبهم نگاهش داشته بودم. نمي‌خواستم كارم به جايي برسد كه اينجا اعتراف كنم حق با توست.

Posted by: محسن at September 17, 2007 6:51 AM

سلام من تقریبا هر شب وبلاکت رو میخونم متاسفانه در زمان ارسال کامنت پیغام خطا میگیرم برا همین مدتهاست که از صرافتش افتادموکار رو به شانس واگذار کردم .امشب الکی تست کردم دیدم مشکل نداره وبلاگت از چند نظر برام جالبه
دومین دلیل (: اینه که تو یه مهندس در سطح مدیریت هستی و تقریبا هم سن و سال خودم .من خیلی دوست داشتم توی کارخونه کار کنم ولی بعد فارغ التحصیلی کار دولتی گرفتم ولی هنوز بعد 13 سال علاقه ام رو به کارخونه و مناسبات کاریش از دست ندادم دلیل سوم اینه که تو یه زنی و ما برامون سخته که زنا رو در همچین کارهای طاقت فرسایی موفق تصور کنیم .زنایی مه ما توی محیط کارمون میبینیم عموما زیر کار در رو هستن و شنیدن تجربیات کاریت خیلی جالبه چهارمین دلیل اینه که ... خوب این نوشته انشا شد این مقدمه ها برا گفتن یه چیز بود تجربه شخصی من میگه ورزش اثر زیادی در فراموشی مشکلات و ایجاد روحیه سرزندگی داره میخواستم بهت پیشنهاد کنم کتاب خوندن و موسیقی رو حداقل کن به جاش به افراط یه ورزشی رو بچسب اگه بعد3 هفته احساس سرزندگی و جوونی نکردی به من بگو بهت غرامت بدم (: یه چیز دیگه هم هست که مکمل ورزشه ولی اونو دفه بعد بهت میگم شاید با روحیه و اخلاقت جور باشه شب خوش( از فواید ماه رمظون همینه که ادم ساعت 3.5 شب بیداره و میتونه یه ریز ور بزنه )

فروغ:
مرسي از تلاشي كه براي ارسال كامنت داشتي.
دليل اولت رو ننوشتي !!
ورزش هم مي كنم. حسابي. فقط اين يك ماه اخير به دليل جراحي بايد كنار مي گذاشتم كه از مهر شروع مي شه دوباره. درباره‌اش با تو موافقم.

Posted by: plc177 at September 17, 2007 4:26 AM

test

Posted by: plc177 at September 17, 2007 4:06 AM

باهات موافقم...مدت زیادی نیست که از ایران دور شدم...کلی هم مویه و زاری کردم که نمی خوام برم و هی گفتن میخوای بمونی چیکار کنی و ...هزار تا حرف دیگر....حالا که امده ام از دور نگاه میکنم..من هیچ وقت غصه دلتنگی برای وطن را نخوردم...همیشه به این فکر میکردم که دلم برای دوستهایم .روابطم...تنگ میشود..اگر دلم کافه فلان و اتاق و یاخیابون رو میخواد برای وطن و حس وطن پرستانه نیست...برای خاطرات و لحظه های خوبیه که با خودم یا دیگران داشتم
شاید حتی از شنیدن حرفهایی که در مورد ایران و ایرانی اینجا میشنوم ناراحت بشم ولی هیچ وقت از همشون دفاع نمیکنم...سعی میکنم فقط بگم همیشه همه جا تر و خشک باهم میسوزن...
اینجا هم همینطوره...یه جاهایی یه سری غریبه دستم رو گرفتن که اشناها و هموطن ها هیچ کاری نکردن....توی این مدت کوتاه یکبار هم بخاطر ایرانی بودن موقعیت کاریم رو از دست دادم....ولی چیزی که مهمه با همه دلتنگیم برای دوستام و کتابخونه و اتاقم و هزار چیز دیگه
یک ارامش خوبی هست که اونجا نبود
اگر هم روزی برگردم برای روابطی که داشتم و براشون احترام قایل هستم هست نه چیز دیگه ای
خیلی پر حرفی کردم فروغ جان
ولی دید باز و صادقانه ات برام خیلی ارزش داشت..شاید این برای تو چندان مهم نباشه و تاثیری هم با حال روزهات نداشته باشه
ولی مرسی چون خوشحالم که توی این چندسالی که میخونمت خیلی چیزا ازت یاد گرفتم
مرسی عزیز نادیده ام

Posted by: لوتوس at September 17, 2007 3:01 AM

foroogh jan, harfe dele kheili ha ro zadi, .....kheili delam mikhad bebinamet. age vaghte khali dashti va hosele ie dooste jadid, ie zangi behem bezan shayad ie eftar ba ham raftim biroono koli kashfe jadid kardim az donya ie weblogi ;-) ...ghorbanat sara

Posted by: sara at September 17, 2007 1:33 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟