« خشم فروخورده من | Main | زندگي اين روزها سبز است و پر تحرك.. بدون عشق به‌ديگري .. با عشق به‌خودم فقط.. »

جمعه 23 شهریور 86 :: September 14, 2007 

کتابخانه ملکوت

از آن جایی که اصلا دلم نمی خواهد گیتار تمرین کنم، بنابراین وبلاگ کتاب خانه را به روز می کنم.راستی مگر شماها ، خیلی هایتان ، نمی گفتید که کتابها را جایی جمع آوری کنم؟ پس چرا نه استقبال کردید و نه لینک بهش می دهید؟
اینجا که انگار بهتر بود!

Posted by froogh at September 14, 2007 10:54 PM

نظر

استقبال كه كرده بوديم اما حسب‌الامر لينك هم داديم

Posted by: محسن at September 16, 2007 10:35 PM

سلام فروغ
نه من يزدي ام اما يه عالمه مشهد رو دوست دارم چون هوارتا دوست خوب مشهدي دارم
:)
خوش باشي
فكر كنم اين يكي كامنت رو بايد پاك كني
راستي اگه دوست داشتي براي كتاب و كتابخونه يه سري به Goodreads.com بزن
سايت نسبتا خوبيه
موفق باشي

Posted by: نسرين at September 16, 2007 9:54 AM

ما بی اینکه قبلا گفته باشیم خیلی وخته لینک دادیم... بداخلاق خانوم ;d

Posted by: artemis khanoom at September 15, 2007 8:47 PM

به خدا من اول بار بود که دیدم.

Posted by: juddy at September 15, 2007 6:15 PM

لينک هم ميديم خانم؛ اين حرفا چيه؟! بسيار بسيار سپاسگزار هم هستيم

Posted by: سحر at September 15, 2007 3:28 PM

اين كامنت مربوط به پست قبلي هستش...
تا حالا نشده فكر كني بعضي دردها به خاطراتي كه ازشون ساخته ميشه ميارزند
ميدوني...
تو من رو ياد اين شعر ميندازي.
.
گاهي فكر ميكنم كه خيلي خودخواهي....
بيخيال شعر رو بخون قشنگه...

مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خويش نگفتند سخن
که در آنجا که تويی بر نيايد دگر آواز از من!

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست، بپذيريم به جان،
هر چه جز ميل دل او، بسپاريم به باد!

آه!
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک،
خنده می زد «شيرين»،
تيشه می زد «فرهاد»!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردی شيرين فرياد .

کار «شيرين» به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسی ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيرينی اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بی نهايت زيباست
آن که آموخت به ما درس محبت می‌خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به اميدش ببری رنج بسی.
تب و تابی بودت هر نفسی.
به وصالی برسی يا نرسی!


Posted by: تنها at September 15, 2007 8:50 AM

به وبلاگ کتاب‌خانه ملکوت هم لینک داده شد در گروه ادبیات.

Posted by: بازنگار at September 15, 2007 2:18 AM

بر سر پیمان خود محکم نبود

... سهم من از عشق جز ماتم نبود

Posted by: پرستو.مشكي.پرست at September 15, 2007 1:09 AM

I just added the link to my blog! :)
فروغ:
مرسی:)

Posted by: سوسکی at September 15, 2007 12:04 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟