« افكار نامنسجم من | Main | کتابخانه ملکوت »
پنجشنبه 22 شهریور 86 :: September 13, 2007
خشم فروخورده من
زندگی میگذرد. من هیچچیزی را در این گذر از یاد نمیبرم. تابهحال دچار فراموشی نشدهام و این شاید یکی از سخت ترین خصلت های من است..
اما آرام تر می شوم. مثل همه آدمها..
حالا دیگر سعی نمیکنم بهغصهها فکر نکنم..غصهها لج بازتر میشوند و دست از سرم بر نمیدارند..با آنها همزیستی میکنم و در کنارشان زندگی را ادامه میدهم.
خوشحالم که دیگر شب رفتن کسی را تجربه نخواهم کرد.خوشحالم که دیگر آن حال بد، بسیار بد، و وحشتناک را در تمام طول عمرم نخواهم گذراند. خوشحالم که نیستم و نیست تا دوباره مثل اسپند روی آتش بسوزم و پرپر بزنم..
همین خوشحالی کوچک در کنار همه غصههایی که دارم ،برای تحمل همزیستی کافیست..
نمی توانم حتی یک لحظه، یک لحظه، فکرش را بکنم که دوباره شبهای سیاه شهریور و دی 85را از سربگذرانم..حتی اگر خوشبختترین سیندرلا روی تمام کره زمین در ده ماه دیگر سال باشم.
نمیتوانم فکر کنم که انتظار، آن شبهای انتظار برفی، پشت پنجره، بیخوابیها، و با هر صدای ترمز ماشینی پرده را کنار زدن بهامید دیدن دوباره، چقدر سخت بود..
سال 85سختترین سالی بود که در همه این سی و هشتسال عمرم طی شد..
سالی که عشق و بیزاری در دو سوی دلم بیداد میکرد ..نمیتوانستم تصمیم بگیرم عاشقم یا متنفر..نمیتوانستم بفهمم..
خوشحالم که دیگر قرار نیست آن شب دی ماه را باشم و بهتکتک اتفاقاتی که قرار است بیافتد فکر کنم..
اینبار دیگر حتی یکمرتبه هم انتظار نکشیدم..تلفن خصوصیام را قطع کردم..با اینکه میدانستم هیچ وقت قرار نیست زنگی بزند..هیچ شبی خوابم سبک نبود و هیچ روزی چشمم به دنبال ماشین آشنایی در خیابان نچرخید.. یاد گرفتهبودم انتظار فرآیند احمقانه زنانه ایست که در تکتک لحظات ویرانکننده اش، مرد خوش میگذراند، سفر میرود، عشقبازی میکند و در کنار همه اینها با دروغهایش ویرانترت میکند.
دلخور نیستم..اما..خاطره گذشته ها عشق را بهمن برنمیگرداند..متاسفم .. فقط یاد درد سنگین روی دلم میافتم..و یاد بیاعتمادی شدید به همه..
روزی خواهد رسید که باز به محبت کسی اعتماد کنم؟ بیآنکه دنیا را روی سرم ویران کند؟
Posted by froogh at September 13, 2007 7:59 PM
نظر
جسارت است بانو, اما اگر شکوه و تقدس عشق را از آن حذف کنید این گونه ویران تان نمی کند. عشق (و نه انتظار) نه تنها فرایندی احمقانه که نقطه ضعفی زنانه است. (فیلم «نقاب» نابترین تصویر را از این نقطه ضعف به تصویر میکشد، دیدهاید؟ به این حرف ها که فیلمی گیشهای است توجه نکنید). بیش از یک بار تجربه کردن عشق حماقتی عظیم است! (امیدوارم بیان این واقعیت سنگین به کسی برنخورد) زیباترین آثار ادبی و هنری جهان در «فراق» خلق شدهاند نه در وصل، و این یعنی عشق و وصل - و انتظار دوام آن - سودایی بیش نیست!
Posted by: ندا at September 18, 2007 5:54 AM
خيلي زيبا نوشتي انتظار فرآیند احمقانه زنانه ایست که در تکتک لحظات ویرانکننده اش، مرد خوش میگذراند، سفر میرود، عشقبازی میکند و در کنار همه اینها با دروغهایش ویرانترت میکند
اميدوارم يه بار ديگه عشقي زيبا به سراغت بياد و بتوني فراموش كني عزيز.
Posted by: saba at September 15, 2007 2:04 PM
همیشه حافظه است که درد می کشد...ا
Posted by: یاسمن at September 14, 2007 6:48 PM
انتظار فرآیند احمقانه زنانه ایست که در تکتک لحظات ویرانکننده اش، مرد خوش میگذراند، سفر میرود، عشقبازی میکند و در کنار همه اینها با دروغهایش ویرانترت میکند.
خيلي قشنگ بود. خيلي
Posted by: elham at September 14, 2007 5:18 PM
سلام فروغ
همه حسهای دردناکت رو میفهمم ،همه انتظارها رو، اما من هنوز در میانه راهم ، هنوز به انتها نرسیدم
نه که فکر کنی نمی دونم عاقبت این مسیر رو ، برعکس، میدونم، از روز اول میدونستم که پایانی داره به همین انداره که تو میگویی تلخ و همین امروز هم میدونم و هر روز و حتی همین امروز هم برای روزی که خواهد رسید ساعتهای متمادی گریسته ام
اما من میدونم ، میدونم که سهمی از این انسان ندارم، نخستین لحظه ای که اراده کند بر نبودن این من هستم که راهش رو تأیید میکنم
این من هستم که از روز اول به او گفته ام که هر وقت که خواستی بی دغدغه بگذار و بگذر
فروغ جان ، من و تو از روز اول میدونستیم، نباید کسی رو متهم کنیم نباید فکر کنیم این او بود که مقصر بود ، کسی قصوری نکرده، فقط ما یک لحظه فراموش کرده ایم که هر چیز دنیا نا پایدار است این یک نوعش هزاران برابر ناپایدارتر
یادمان که بیاید کمتر به ادمها بدبین میشویم
ببخش زیاده نوشتم اما حس خودم بود وقتی پریشب نگاهش میکردم و مدام با خودم میگفتم شاید این اخرین ثانیه ها باشد، خواستم حسم را بگذارمش درمیان شاید اسوده تر از کنارش بگذریم
خوش باش
Posted by: نسرین at September 14, 2007 4:59 PM
من چرا نميتونم چيزي براي تو بنويسم ؟
Posted by: محسن at September 14, 2007 3:11 PM
نباید بست اندر چیز و کس دل/که دل برداشتن کاری است مشکل
آنچه نپایددلبستگی را نشاید
Posted by: ابوالهول at September 14, 2007 2:45 PM
مي فمهمت عزيزم. خيلي سخته....خيلي زياد. . من تمام اين لحظه هاي سخت را تجربه كردم با اين تفاوت كه در شرايط سخت غربت و دوراز وطن بودم و بسياري مشكلات ديگر. الان كه به گذشته نگاه مي كنم تعجب مي كنم چطور توانستم تحمل كنم. اما يك ضرب المثل الماني مي گويد. مشكلي كه تو را نكشد قوي ترت مي كند. به اميد روزهاي بهتر. ژاله از برلين.
Posted by: jaleh at September 14, 2007 12:20 PM
فروغ عزیز بعنوان زنی که خودش زندگی عاطفی احساسی پر فراز و نشیبی رو تجربه کرده می خوام بگم متاسفانه در نود و نه درصد موارد ما از ابتدا علائم را می بینیم و خیلی وقت ها هم صدای زنگ خطر رو می شنویم اما ترجیح میدیم خودمون رو گول بزنیم . وقتی به خودمون میایم و می خوایم جبران کنیم که با انبوهی از خاطرات مواجهیم و تالمات روحی که ریشه دار شده .
فروغ:
تا حد زیادی با حرفت موافقم. اما گاهی در ابتدای کار به تو واقعیت رو نشون نمی دن و چیز دیگه ای می بینی که قاعدتا هم باید درست باشه. مگر اینکه مثل امروز من حسابی بدبین شده باشی و حواست جمع باشه وگرنه در حالت عادی و نرمال ممکنه نفهمی و وقتی بهت بگن که دیر باشه.
البته همون وقت هم دیر نیست . به محض فهمیدن باید جدا شی.
Posted by: لیلا at September 14, 2007 11:56 AM
نمیتونم برات بنویسم
نمیدونم چرا
Posted by: elaheh at September 14, 2007 2:30 AM
بمعنای واقعی عاشق نوشته هاتم
خدارو شکر که عاقل شدی
خدا رو شکر که بزرگ شدی
Posted by: elaheh at September 14, 2007 2:13 AM
خيلي زود فرا خواهد رسيد . خيلي زود . . .
Posted by: بهار at September 14, 2007 1:30 AM
سلام عزیزم نمیدونم از کجا شروکنم به شما نظر بدم یا از فریبی که خوردم بگویم : چون دیروز که رفتم پیش دوستم (دختر)
فهمیدم که 5 روزه که به من خیانت کرده و رفته با کس دیگه رفیق شوده
و من وقتی اونارو دیدم با هم از فریبی که خورده بودم گریم گرفت توی جمع زیادی اشک از چشمام سرازیر شد تصمیم گرفتم برای این که سبک بشم یه وبلاگ بزنم و از شما کمک بخوام چون دیگه عقلم به جایی قد نمیده اگه شمایه عاشق
هستید لطفا منو راهنمایی کن ممنونم مظاهم شودم بای منتظرم
فروغ:
اگر وبلاگ ندارید وبلاگ نزنید.
Posted by: hichkas at September 14, 2007 1:07 AM
چرا من باید اینقدر با این نوشته ها هم ذات پنداری منم ؟؟؟؟؟؟؟؟
Posted by: imy at September 14, 2007 12:40 AM
انتظار فقط یک حس زنانهاست؟ بعید میدانم. در اینکه مردها عوضی و خوشگذران هستند، شک ندارم. ولی انتظار ... انتظار .. ماشینهای آشنا ... و تلفنی که هرگز زنگ نخواهد زد. هرجا که باشی، صدای تلفن همیشه در انتظارت میپیچد. حتی اگر مرد باشی و خوشگذران....
Posted by: حسین نوروزی at September 13, 2007 11:03 PM
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغ هاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست
Posted by: darya at September 13, 2007 10:32 PM
فكر كنم تاريخ رو اشتباه نوشتي .. الان شهريور 1386 ه
فروغ:
آره. اشتباه کردم. 85 درسته
Posted by: BaHaar at September 13, 2007 8:57 PM