« تعطيلي دو روز در هفته | Main | افكار نامنسجم من »
چهارشنبه 21 شهریور 86 :: September 12, 2007
من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟
هنوز هم دلتنگ میشوم..
فقط دلتنگ..
و دردهایی که کشیدهام فراموش میکنم..
بهخط قرمز زندگیام برای انتخاب آدم ها میاندیشم..
که فقط دروغ است و بس..
دلتنگ میشوم که تو همهچیز دنیا را بهمن دادی مگر صداقت را..
و من گیج ماندهبودم میان همه دنیای خوشبخت و آن خط قرمزی که برای بطلان آن همه کفایت میکرد..
و یادم میآید که سرانجام آن سرخی بزرگ، رنگ سبز و سپید همه خوشبختیام را از من گرفت..
و تو آن سرخی بودی..
کاش میشد سبز باشی..
یا سپید..
هر رنگی جز آن قرمز دلتنگ سنگین.
Posted by froogh at September 12, 2007 9:43 PM
نظر
هی می ایم و می خوانمت و خودم را نوشته هایم را و زندگی را
هم می زنم
اخرش
فقط یک
کاش بزرگ
می ماند
Posted by: لوتوس at September 13, 2007 10:33 AM
نه اين نميشود
من كه نمي فهمم
مگر ميشود همه چيز دنيا را داد بدون صداقت
يك جايش گنگ است اين
يا همه چيز نبوده يا صداقت بوده
نه اين نميشود
با حساب چرتكه من جور در نمي آيد
با چي حساب كردي
ماشين حساب
از اين جديد ها
....
نه نمي شود
Posted by: شوكين at September 13, 2007 8:25 AM
و دردهایی که کشیدهام فراموش میکنم..
.
خوبه به شرطی كه فراموشی مطلق بهت دست نده! ;))
فروغ:
نه مطمئن باش . من هيچ وقت فراموشي كامل نمي گيرم./:))))
Posted by: يهدوست at September 13, 2007 1:58 AM
فروغ جون بی خیالش شو تو رو خدا... اگه ارزش داشت پس چرا پاش وا نسادی؟چرا التماسش نکردی؟ اگه اینقده ارزش داره که فکرتو مشفول کرده خب باهاس بری پی اش... اگر هم نداشته که نداشته {...}لقش ... همینه دیگه می شینی غصه می خوری که اون بره پی عشق و حال... تو هم باهاس بری پی عشق و حال (حالی که خودت دوس داری می فهمی) ....ببین بیا بیرون نیم سانت بکش خودتو بالاتر تا خودت و بهتر ببینی.... ببخش که انقد رک باهات حرف می زنم اما اینجوری که فک می کنی خوراک آدمایی هستی که ولت کنن برن... بابا حرف معلم موسیقی تو گوش بده ... همه آدما خوبند باید ببینی تو چه جایگاهی واسشون قرار دادی شاید اون بنده خدا اصن تو اون حدی که تو واسه خودت گنده ش کردی نباشه... بیییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیال آبجی... اینو پابلیش نکن واسه خودت نوشتم آخه حرصم گرفت ازت
فروغ:
مرسي اتفاقا پابليش مي كنم. حرفات درسته. فقط آخه يه وقتهايي آدم دلش ياد روزهاي گذشته مي كنه و تنگ مي شه.. اونم توي اين پاييز لعنتي كه داره مي ياد.
Posted by: artemis at September 13, 2007 1:23 AM
يادته شوخي به من گفتي برو
راس راسي رفتم و آواره شدم
فروغ:
:))
Posted by: مهدي at September 13, 2007 1:10 AM
آخه چرا دلتنگی این همه می تونه از شدت درد کم کنه ؟؟؟
Posted by: imy at September 13, 2007 12:48 AM
همه چیز را به من داد مگر صداقت را
خوب است گاهی یکی مثل من زبان به دهن بگیرد و یکی دیگر برایش از دلش بنویسد
Posted by: لوتوس at September 12, 2007 11:12 PM