« سوال | Main | بنويسم يا ننويسم؟ »
یکشنبه 18 شهریور 86 :: September 9, 2007
روزی سخت
خسته ام. روز سختی بود.
با پدرژپتو دعوا کردم. دعوا که نه. حرف درشتی زد و من بلند شدم و اتاق را ترک کردم. فقط گفتم حرف قشنگی نزدید. و بعد هم در حال بیرون آمدن از اتاق گفتم : دیگر چکی برای شما امضا نمیکنم.
دعوا خستهام میکند. پدر ژپتو یک عادت بد دارد که شاید تا حدی خودم هم دارم ولی نه بهاین شدت. وقتی کم میآورد، برای تخلیه روانی خودش سخت ترین و زنندهترین حرفها را بهزبان میآورد. این بار اول نبود. یکبار بهم گفت : لابد از فلان شرکت پورسانت میگیری که اصرار بههمکاریشان داری.
این وصله اگر به هر کسی قابل چسبیدن باشد، بهمن، لااقل تا وقتی برای سیستم مدیرعامل مهربان کار میکنم، نمیچسبد. تنها خصلتی که در مورد خودم بهش مطمئنم سلامت نفس است.
عضو هیئت مدیره اختیار دارد به عملکرد مدیرعامل معترض شود و توضیح بخواهد چون در واقع مدیرعامل ، برگزیده هیئت مدیره و عامل اجرایی تصمیمات آنهاست.و از طرفی میتواند اگر به چک یا سفته ای معترض باشد، امضا نکند تا رفع ابهام شود.
شرکت پدرژپتو، مدتهاست مشکل دارد و من با اینکه واقعا دلم نمیخواهد آزارش بدهم، اما سوال میکنم. هرچند این سوالات از هفتهای یکبار به دو ماه یکبار رسیدهاست و تقریبا دیگر بیخیال شدهام.
امروز پای شرکت ما هم در میان بود. بهخاطر برنگرداندن پولی که بهشان قرض داده بودیم، بازپرداخت اقساطمان مشکل دارد و او با خودش ما را هم بهپایین میکشد.
هر دو شانس آوردیم که من از اتاق خارج شدم وگرنه از آن وقتهایی بود که فاتحه همه چیز را میخواندم .
کار کردن با آدمهای پیر بسیار دشوار است. آدم هایی که تغییر زمان و شرایط را نمیپذیرند و بدتر از همه معنای زمان بازنشستگی را نمیفهمند. پدرژپتو خسته است. و با همه ناتوانی میخواهد ثابت کند هنوز همان آدم بیست سال قبل است.
با افتخارات گذشته نمیشود زمان حال را گذراند. با این اعتقاد باید توی خانه بنشینی و هی آلبومهای جوانی را ورق بزنی . اگر اصرار به ماندن در جامعه کاری را داری ، باید پذیرای تغییرات آدم ها و قوانین و شرایط باشی و خودت را به روز کنی.
همیشه برای آدم های مسنی که با این لجاجت هم زمان حالشان را خراب میکنند و همان آن افتخارات را بیاعتبار، متاسف میشوم.
قضاوت سخت است.. وقتی از دور نگاه میکنی.معلوم نیست خودم در آن سن چه خواهم کرد؟
Posted by froogh at September 9, 2007 11:28 PM
نظر
میدونی واقعا اونجور زندگی استعداد می خواد... ولی بقیه فکر می کنن شانس می خواد... مشکل همینه من شانسشو دارم استعداد عمرا... ولی حالا خودمونیم تو خودت پایه ی همچین زندگی هستی؟ شرط می بندم یه ماه هم نتونی دووم بیاری...ضمنا قابل شوما رو نداشت آبجی ;b
Posted by: artemis at September 11, 2007 1:31 AM
emshab az khondane weblogeton lezat bordam...
Posted by: moorcheh at September 10, 2007 6:52 PM
اره من فكر كنم تو پيريم خيلي غرغرو شم!
Posted by: yasaman at September 10, 2007 6:26 PM
ديدي غضروف هم اولش نرمه،بعد کم کم که سنش زياد ميشه سخت ميشه. انگار يه لايه شاخي جلوي انعطاف پذيريش رو ميگيره
اين روال زندگيه فروغ
ولي کاش آدم اينقدر اعتماد به نفس داشته باشه که از گذر زمان و تغيير شرايط نترسه
خيلي وقتها دليل اين وفق ندادن خود کله شقي نيست،ترسه فروغ
Posted by: سحر at September 10, 2007 4:48 PM
کوبیدن دیگری
تحمیق خود
تبرئه خود...
Posted by: ارشیا at September 10, 2007 1:21 PM
بهرحال تجربه كالاي نايابي هست كه نميشه نديده گرفت! هر چند بعضي مانند ماري چنبره زدند روي كار و حاضر نيستن تموم شدن خودشون رو ببينن
Posted by: ماكان at September 10, 2007 12:32 PM
سلام امروز ارزو كردم كاش يه وب لاگ داشتم
شايد تنهايي درد سختي باشه اما وقتي تنها باشي و كسي حرفاتو نشنوه سخت تره امروز بهت حسادت كردم كه باز تو كساني را داري كه بشنوند از غصه هات از دلخوريهات نا اميد نيستم فقط كمي غمگينم اما غمم اندازه من نيست داره خفه ام ميكنه ديشب فكر كردم دارم ميميرم باور نميكني التماس خدا را كردم كه توي تنهايي نميرم سخته وقتي حتا كسي كه بهت ميگه دوست دارم در اون لحظه پيشت نباشه و حتا وقت نداشته باشه باهات حرف بزنه
Posted by: فروغ at September 10, 2007 11:23 AM
سلام
بسیاری از مطالبی را که نوشتید خوانده ام بنظرم خانم با سوادی هستید که نوع نگاه خوبی به زندگی دارید . اگر مایل بودید به ایمیل من پیغام بدید
Posted by: آشنا at September 10, 2007 10:58 AM
این آدمهای مسن که به سن بازنشستی رسیدهاند و ول نمیکنند همه جا را احاطه کرده اند. فکر می کنم در آن سن یک جورهایی به کارشان عادت کرده اند و گرچه خوب میدانند وقت رفتنشان است نمیتوانند بگذارند و بگذرند، به سادگی خود را فریب میدهند که دیرزمانی با افتخارات متعدد حرفهشان را گذرانده اند پس هنوز هم میتوانند... من فعلا این حس را در مورد استادهای عزیز پیر و پاتالمان دارم
Posted by: ندا at September 10, 2007 8:50 AM
Forough Jon,
It is so strange to see that you are alway one step ahead of me. I go throgh the exact emotions and career challenges as a woman alone by herself. Sometimes I feel so close to you and like a psychic I look for your writings to see what I should expect next. I am breaking up with my friend and it is such a painful expereince, again, and again. I would love to hear some words from you.
Posted by: Mariam at September 10, 2007 1:29 AM
فروغ عزیز. مدتهاست خواننده وبلاگت هستم و خیلی جاها می تونم حال و هوا و ناراحتیهاتو درک کنم. راست میگی بعضیها با چسبیدن زیادی به کار و افتادن از اون انرژ ی و شور کار در حقیقت سابقه خودشون رو خراب می کنن.نمونه اش رو تو کشورمون و تو زمینه های مختلف چه در کارو چه در ورزش زیاد داریم...شاید عکس همین مطلبه که باعث میشه افرادی مثل الویس پریسلی و مرلین مونرو همیشه در اوج باشن و واسمون جوون بمونن.
Posted by: مونا at September 10, 2007 12:57 AM