« شبی از همین شبهای من | Main | من هنوز دوستشان دارم »

جمعه 16 شهریور 86 :: September 7, 2007 

یک دهاتی اصیل

صبح جمعه است.
دیشب خوابی خوب داشتم. خسته و سرشار از آرامش کتاب و سکوت و نسیمی که به‌آرامی عطر یاس را به‌اتاقم می‌آورد..
صبح زود بیدار شدم..خانه را تمیز کردم. امروز هم قرار بود کسی برای نظافت بیاید که مثل دو هفته گذشته‌اش نیامد و من هم طبق روال همین دو هفته گذشته، به هوای آمدنش هر گندی که می‌شد به‌خانه زده بودم و بازهم مثل همین دو هفته گذشته، ناچار شدم خودم گندزدایی کنم..
گلها را آب دادم و کمی کود روی برگهایشان پاشیدم.. این کود را خودمان تولید کرده‌ایم و حسابی کار می‌کند. برای بازاریابی‌اش بد نیست عکس گلدان‌های خودم را توی کتالوگ‌مان چاپ کنم.
یوکا که یک ماه پیش به‌حال مرگ افتاده بود با رسیدگی مدامم ، سرحال شده.. دوستشان دارم. دیدن جوانه های سبزشان، دلم را شاد می‌کند..
در حال حاضر مشکل اساسی همانا کچل‌شدن روزافزون مادر گلهاست. برای سرم یک کود خوشگل مخصوص درست کردم. گل ختمی سفید، رزماری، برگ بو، سبوس برنج، تخم‌مرغ، چهل‌گیاه و روغن زیتون.
سرم نامرد باشد اگر درخت رویش سبز نشود.
آبگوشت درست و درمانی هم برای ظهر گذاشته ام.
در حال حاضر همه‌جا تمیز است، بوی غذا پیچیده و کود روی سرم، یک رخوت خوبی به‌تنم داده است..
روی بالشم پر از یاس است..می‌روم بخوابم.. خواب نیمه قیلوله.
ساعت نه صبح جمعه است..وقتی به امورات این چند ساعت فکر می‌کنم، می‌بینم می‌شود در تهران هم درست مثل ده زندگی کرد و لذت برد.

Posted by froogh at September 7, 2007 10:19 AM

نظر

عجیبه که آدم چه جوری ممکنه برسه به یه وبلاگ قابل خوندن:
قدیما جایی بود به اسم کافه نادری، جای دنجی برای کسانی که می خواستند راحتتر حرف بزنند، از اون کافه هایی که من عاشقشم. اما چون من هنوز به دنیا نیومده بودم نتونستم برم اونجا.
بعدا تو همین اواخر یه جای دیگه باز شد به اسم کافه تیتر، منم خوشحال بودم تا اینکه پلمب شد!
2-3 شب پیش داشتم وبگردی میکردم و دنبال یه کافه خوب می گشتم. رسیدم به وبلاگ "tropical café" یه سری زدم چیزی که میخواستم نبود اما تو لینک هاش اسمی جلب توجه کرد.
"فروغ"
برام یاد آور خاطره های خوب و البته بد بود.. کلیک کردم.
اول صفحه ات رو با بی میلی خوندم، اما بهم اونقدر انرژی نداد که تا آخرش برم. خوابم میومد، استند بای کردم و خوابیدم.
فردا و دنیای کار کل ماجرا رو از یادم برد تا شب که فرصت شد کامل حرفهاتو بشنوم.
احساس کردم تو هم سرنوشته من و "ف" رو یکجور دیگه تجربه کردی. همه حرفاتو شنیدم و حرفامو برات زدم. برا خودم جالب بود چون اولین بار بود که برای یه وبلاگ دیگه اینقدر بنویسم.

Posted by: آیدین at September 10, 2007 4:42 AM

ده؟ تهران شبيه ده؟

اوم

Posted by: مونا at September 8, 2007 3:25 AM

خيلي خوبه كه اين قدر ساده مي‌توني به اين رخوت شيرين برسي

Posted by: محسن at September 7, 2007 10:23 PM

چه دهاتىِ باكلاسى :))

Posted by: يه‌دوست at September 7, 2007 1:23 PM

چه قدر خوبه که تو میتونی اینهمه از تنهاییت لذت ببری

Posted by: manouchehr at September 7, 2007 11:53 AM

جالبه . من هم تنها زندگی می کنم و دقیقا همه این کارهایی رو که شما امروز صبح انجام دادید من دیروز بعد از ظهر انجام دادم . خب یکجورایی بعد از ظهر پنجشنبه ام پر شد !! اما الان دارم لذتش رو می برم . راستی بشدت هوس ابگوشت کردم . الام می رم یه ماهیچه درست درمون (!) بار میذارم .

Posted by: لیلا at September 7, 2007 11:50 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟