« عاقبت جوینده یابنده بود | Main | یک دهاتی اصیل »

پنجشنبه 15 شهریور 86 :: September 6, 2007 

شبی از همین شبهای من

گلهای دم در را آب دادم. چه حس خوبی دارد. باید به آقای مدیر ساختمان بگویم بعد از این مرا هم در این فرآیند آرامش بخش شریک کند.. دو روز فقط رفته سفر..
گیتار هم تمرین کردم. کمی. فقط برای خالی نبودن عریضه..
به دوستم سر کوتاهی زدم..
برای شام یک چیز خلاصه ای درست کردم..تکه ای کوکو لای نان تست با پنیر و گوجه ..
وبلاگ کتاب خانه را هم نوشتم..شاید بعضی از پست های کتاب خوانی این وبلاگ را به آنجا منتقل کنم..

ویگن می خواند: جان من.. جان او..

حسی ندارم..هیچ حسی..
فقط دلم می خواست کسی کنارم بود که دوستش می داشتم و عشقش مال من بود.. فقط مال خودم ..و به این اطمینان داشتم..
تا با همه وجودم از این شعر کیف کنم..

او قرار جان من بود.. یار هم پیمان من بود..

ولی کسی نیست..
فرقی هم نمی کند..
بودن آدمها گاهی با نبودنشان یکی ست..
وقتی احساس کنی قسمتی از وجودت خالی ست .. همان قسمتی که دلت می خواهد پرش کند..
و نمی کند..
رهایش می کند..
رهایت می کند..
حتی این وقتها بهتر است تنها بمانی با خودت تا با دیگری احساس تنهایی کنی..
خوب بود امشب دفتر خاطراتم را می نوشتم..
عجب ویگنی ست..
مدتهاست این آلبوم را دارم و تازه دارم گوش می دهم..
و به این شاه بیت فروغ فکر می کنم.. در اظطراب دستان پر ، آرامش دستان خالی نیست..
هست؟

Posted by froogh at September 6, 2007 11:44 PM

نظر

نه واقعا نیست.
دست پر میتونه معنای پدر بودن یا مادر بودن باشه، معنای عاشق بودن باشه یا مسئول بودن، اما یک سوال دارم..
با قبول نکردن مسئولیت چیزی به دست میاری؟؟
درباره گلهای دم در بگم
البته شاید برای یه مرد گنده(!) زیادی رمانتیک باشه، اما خب من لذتشو حس کردم.
وقتی به گلهات آب میدی لمسشون کن، بذار آب اول از روی دستت رد شه و بریزه. برگهاشو لمس کن اینجوری هم اون میفهمه که کی بهش آب داده و برای تشکر بهت انرژی مثبت می ده.من این حسو همیشه دارم.
میرسیم به گیتار، احساس میکنم گیتارو شروع کردی، اما نه برای خوده گیتار. الانم تبیل شده به یک تکلیف خسته کننده. من فکر میکنم فقط خودتو می ذاری تو منگنه.
تنها کاری که باید بکنی اینه که، به مرحله ای از آرامش برسی که اشتیاق به دست گرفتن گیتار قدماتو برای رسیدن به خونه تند کنه همین.
این تو تمام زندگی مصداق داره.

Posted by: آیدین at September 10, 2007 4:44 AM

امروز من که پاورتی‌ناک بود! از ترش هیکل پاروتی پیدا کردن که آدم مجبوره از شام بزنه!

Posted by: علیرضا at September 7, 2007 2:15 AM

تنهایی درونی با بودن آدم ها حل نمی شه یک دردیه که فقط خودش باید از بین بره...

Posted by: ساحل افتاده at September 7, 2007 12:49 AM

morattab webloget ra mikhonam
vali heif ke nazar dadan barat sakhte
adam mimooneh chi bege be khatere obohhate shakhsiyatet
bazan hes haye ghashngiyeh va bazan moteasser konandeh va ...

Posted by: reza at September 6, 2007 11:58 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟