« خط های تو مرا خسته کرد | Main | زرورق را دور می اندازم. »
یکشنبه 11 شهریور 86 :: September 2, 2007
سروتونین بالا+افت نوازش خون = امکان انجام هرگونه حماقت
۱- با خودم فکر میکنم.. به مشکلات مردمی که دور و برم هستند. دوست دکترم و همه ماجراهای سختی که دارد.. دوست دیگرم که بچهاش بهخاطر یک بازی بچه گانه و برخورد سرش با لبه میز، قدرت تکلمش را از دست داده..
فکر میکنم اینها چقدر قویاند..چقدر با مشکلات میجنگند..چقدر قادرند زندگی روزانهشان را درکنار همه اینها بگذرانند. من چرا تا این حد مشکلاتم را بزرگ میکنم؟ مشکلاتی که مثل خوردن یک قرص کوچک در مقابل روغن کرچکیست که اینها هر روز میخورند؟
۲ - امروز بعد از یکماه بهمدت دو ساعت پیادهگردی کردم. رفتم شهر کتاب آرین و حسابی پرسه زدم..و بعد مغازههای دلخواهم را دنبال دو عودی که سرانجام پیدا نکردم، گشتم.
حالا انگار از یک ورزش سنگین برگشتهام و حسابی کوفته و سرحالم. سروتونین خونم بالاست.
۳- دو کتاب به پیشنهاد کتابفروش آرین خریدم. اوهام و خاطرات پس از مرگ. اولی چاپ اول است و از مترجمی نا آشنا و دومی را همیشه بهخاطر اسمش میدیدم و نمی خریدم. گفتم یک کتاب ناب در مایههای سلینجری و کوندرایی بهم بدهد. گفت اینها را ببر و بخوان و حال کن!
۴ -بهشدت دلم میخواهد برای کسی ناز کنم و نازم را بکشد.مامانم یا برادرم یا بلاخره یک کسی که بی دردسر دوستم داشتهباشد.
نوازش خونم دارد بهسرعت جت بهکف پایم میرسد.
۵ - عصبانیت ، غصه و دلخوریام رفع شده. نبخشیدهام. اما سرد شده ام. و میتوانم بدون فکر کردن بهاین سهتا، بخوابم و بخورم و زندگی کنم..
6- دنبال یک کدوی هالوین میگردم که تویش شمع میگذارند و شمع را که روشن کنی، صورتک حسابی جلوه میکند. کسی میداند در تهران از کجا میشود خرید؟
Posted by froogh at September 2, 2007 10:53 PM
نظر
منم مثل تو هستم شايد هم يك پله بدتر دچار روزمرگي شدم خسته ام بي حوصله فكر كنم سروتونين بدنم صفر شده اگر راهي براي رهايي پيدا كردي به من هم بگو عزيز
Posted by: سودابه at April 22, 2008 2:20 PM
یکبار تو بازار گل تهران تو اتوبان محلاتی من یه همچین چیزی دیدم، رسیدی برو سر بزن.
Posted by: آیدین at September 10, 2007 4:49 AM
یک کتاب ناب در مایههای سلینجری و کوندرایی
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
چه خوش سلیقه
به خصوص وقتی سلینجر می خوانی حماقتها همه موجهند
حتی آدم بخاطر آنها به خودش افتخار می کند
و این شهر کتاب آرین ، هر چه خواستم نداشته، رویش می شود شهر کتاب باشد؟
Posted by: شادی at September 7, 2007 12:00 AM
forooghe mehraban mojasame on kadoo ro mituni az bazare ghaem bekharee.ye maghaze hast ke faravoon dare
Posted by: azadeh at September 4, 2007 9:39 AM
نازتو بنازم اى مايهى دلنوازى ... باز اگر بيايى نازت بكشم كه نازى
گوگوش خوب گفتهها :D
Posted by: يهدوست at September 3, 2007 7:40 PM
به نظر من این حالتها چیزایی هستن که برای هر کسی امکان داره پیش بیاد نه زن و مرد داره نه مجرد و متاهل
Posted by: سپیده at September 3, 2007 4:06 PM
سلام و خوشحالم از آشناييتان به من هم سر بزن ضرر نمي كني.
Posted by: neghabdar at September 3, 2007 3:51 PM
درست مثل من
ولي
حماقتم نمياد چرا
Posted by: مهرداد at September 3, 2007 3:44 PM
مثل اینکه دنبال درد سر میگردی
Posted by: manouchehr at September 3, 2007 1:45 PM
سلام فروغ مهربان
اومدم که تشکر کنم به خاطر معرفي لينکي که برام فرستاده بودي. خيلي خوشحالم کرد
Posted by: سحر at September 3, 2007 12:54 PM
اگر کتابا خوب بودن ..بی خبرمون نذار بانو
:)
Posted by: لوتوس at September 3, 2007 12:51 PM
salam foroogh jan ,fekr konam behjat abad,betooni chizi ro ke mikhay peida koni.agar peida nakardi man tedade zyadi toye baghe khune kashtam dar soorate tamayol mitunam barat biaram ya befrestam
فروغ
سلام
مرسي . اون چيزي كه من مي خوام مجسمه اي از كدوي هالوينه نه خود كدو . ممنونم . از لطفت:)
Posted by: azadeh at September 3, 2007 9:41 AM
به افتخار لحظه حماقت :)
خيلي وقت بود بهت سر نزده بودم
گاهي گزارشي از حماقتهايت بنويس
Posted by: نسرين at September 3, 2007 9:04 AM
به آرامی، شروع به مردن میکنی. اگر سفر نکنی. اگر چیزی نخواهی. اگر به اصوات زندگی، گوش ندهی. اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی، شروع به مردن میکنی. زمانی که خودباوری را در خود، بکشی. وقتی که نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی، شروع به مردن میکنی. اگر بردهی عادات خود شوی. اگر همیشه از راه تکراری بروی. اگر روزمرگی را تغییر ندهی. اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افرا ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی، شروع به مردن میکنی. اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی.
تو، به آرامی، شروع به مردن میکنی. اگر هنگامی که با شغلت، با عشقت، شاد نیستی، آن را عوض نکنی. اگر ورای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی. اگر ورای رویا نروی. اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار درتمام زندگیت ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی کن. امروز مخاطره کن. امروز کاری کن. نگذار به آرامی بمیری. شادی را فراموش نکن... امروز، امروز... بازهم زندگی کن...
Posted by: tireng at September 2, 2007 11:23 PM