« August 2007 | Main | October 2007 »

September 29, 2007

شبهای تنهایی 5

دلم یک کلام خوب می خواهد.. حتی یک خط.. از یک کتاب خوب.. یا از یک فیلم عالی..یا از یک دوست ..
امشب دلم فقط یک کلام خوب دانشین می خواهد..فقط همین.

Posted by froogh at 11:32 PM | Comments (33)

زندگی دوگانه ورونیک

زندگی در عیش، مردن در خوشی

Posted by froogh at 11:02 PM | Comments (0)

September 28, 2007

بستانکار گرامی خودش را معرفی کند. :)

کارم دچار یک تغییر ناگهانی بزرگ شده. البته که مثبت است. بعد شاید درموردش بنویسم. ولی حالا همین قدر می‌توانم بگویم یک کامپیوتر ۲۴ ساعته، توی ذهنم فعال شده وهی برنامه های مختلف را لود می کند.
فعلا زمان فرانسه‌خواندن و رقصیدن و یوگا وکتابهای رمانم را باید با روزی ده ‌ساعت کار و ورزش و گیتارو مطالعات کاری جابجا کنم.

در این وضعیت خرابی ترمومتر نوازش خون، بهترین اتفاق ممکنه همین بود. حواسم ‌هیچ‌جا نیست و کاملا روی کار متمرکزم..
خیلی نادر، درحد قابل صرف‌نظرکردن، به‌جای خالی عشق در زندگی فکر می‌کنم.

راستی براده های آقای پاکدل را می‌خوانید؟ این یکی از آنهاست:

پيرمجردها، طلاقی جلو، ازدواجی پس انداز، و عشقی بدهکار اند.

باخودم فکر می کنم من طلاق را که رد کرده ام، پس اندازم را هم خرج کردم.. مانده فقط بدهکاری ام . :)

Posted by froogh at 10:42 PM | Comments (5)

September 27, 2007

با هم حرف بزنیم؟

این متن سخنرانی رییس دانشگاه کلمبیاست.خوب است اگر می‌خواهید درباره نوشته زیر باهم حرف بزنیم، اول آن را بخوانید.
می‌دانید من آدم سیاسی نیستم. دنبال کردن مسایل سیاسی را هم در همان حدی انجام می‌دهم که استفاده‌ای برای کارم یا زندگی شخصی‌ و تصمیم‌گیری‌های آتی‌ام داشته‌باشد.
می‌گویید غلط می‌کنی تو که سیاسی نیستی و از سیاست چیزی حالیت نمی‌شود، نظریه سیاسی بدهی؟
می‌گویم نه.من به‌قدر هر آدمی در این مملکت حق دارم نظر خودم را بگویم. و می‌گویم کسی در این ارتباط به‌دلیل اینکه من سیاسی نیستم و دانش سیاسی ندارم و صرفا نظرم را می‌نویسم یا می‌گویم، نباید عصبانی شود. ما حرف می‌زنیم. و دوست دارم با حرف زدن، اگر اشتباهی در نظراتم هست، اصلاح شود. فقط همین.
البته تمام کامنتها را پابلیش کردم و هیچ‌کدام توهینی نداشت. اما متاسف شدم وقتی کامنتهای نارنج را خواندم و دیدم بیشتر آانها توهین آمیز است..شاید کمی هم تقصیر لحن تند نارنج باشد و اینکه عصبانی نوشته‌است.
و اما من می‌خواهم نظرم را بگویم.لطفا گوش کنید. و به‌من بگویید کجا درست و کجا اشتباه است.
به‌عقیده من:
- احمدی‌نژاد رییس‌جمهور ایران است.اگر دوستش نداریم، دلیل نمی‌شود وجودش را منکر شویم.
-احمدی‌نژاد از آسمان نیامده.از بین همین مردم و به‌وسیله آنها انتخاب شده.مردم یعنی همه ما. یعنی جمعیت هفتاد میلیونی ایران.
-اگر احمدی نژاد که یک شخصیت مردمی‌ست، بی‌فرهنگ است، یعنی ما مردم ،بی‌فرهنگیم و او نتیجه انتخاب آدمهایی بی‌فرهنگ است.
-به‌نظر من این کلمات یعنی توهین: یک دیکتاتور کوچک سنگدل،گستاخ و بی‌سواد.
-به‌نظر من فراخواندن احمدی‌نژاد به‌عنوان یک مهمان که نماینده یک مملکت است، و بعد توهین به‌او و در نتیجه به‌مملکتش،توسط میزبانی که خود یک شخصیت فرهنگی‌ست، شایسته اعتراض است.
-من قبول دارم که ما هر روز در این کشور بارها و بارها مورد اهانت واقع می شویم، دروغ می‌شنویم، و از بسیاری از سیاست‌های خارجی و داخلی رضایت نداریم، اما اینها مسئله داخلی ماست.
-می‌گویید ایشان رای من و شما نبود؟
-می‌گویم چرا بود. ما آن روز که انتخابات مجلس را تحریم کردیم، آن روز که از سر احساسات به‌دکتر معین رای دادیم، آن روز که از سر احساسات رفسنجانی را تحریم کردیم،در تمام آن ایام به دیگران گفتیم لطفا بیایید این مملکتتان و این هم انتخاباتتان. لطفا به جای ما هم تصمیم‌بگیرید.
چرا فکر کردیم به رای یک روستایی کمتر از رای ما بها می‌دهند؟
چرا فکر کردیم اگر رای ندهیم، انتخابات را به‌خاطرمان تعطیل می‌کنند و می‌گویند لطفا تشریف بیاورید هرجور دوست دارید، هر کاندیدایی مورد نظرتان است، به‌ما پیشنهاد کنید تا سر کار بیاید؟
چرا فکر کردیم در یک مملکت بی‌حزب و بی‌انسجام، یک دست صدا دارد؟
-چه قبول کنیم که اشتباه کرده‌ایم و چه نکنیم، به‌نظر من ربطی به‌دیگران ندارد. رییس جمهور ما بیسواد و سنگدل و زشت و حقیر هم که باشد، نماینده مملکت ماست. نماینده رای مردم ما.
أیا دموکراسی یعنی اگر کسی جز آدم مورد نظرمان، آنهم درحالیکه ما منفعل بوده‌ایم، در انتخابات پیروز شد، کشورت را رها کنی تا خاک‌برسرش کنند؟
-----
در همین ارتباط بخوانید:
ایران احمدی نژاد نیست - رادیو زمانه
هرکه با اسراییل در افتاد..، از وبلاگ افکار
آبروی کی رفت؟ از داریوش ملکوت

Posted by froogh at 7:59 PM | Comments (16)

لطفا توجه كنيد

حواستان هست؟؟؟

من با نارنج كاملا موافقم و به نظرم ارزش اعتراض به اين توهين بسيار بالاتر از اعتراض به نام خليج فارس است.

Posted by froogh at 9:56 AM | Comments (11)

September 26, 2007

به پشت سر نگاه نکن.. سنگ می شوی..

کاش برنمی گشتم ..
چه چیز عوض می‌شد؟
همیشه آه حسرتی بر دلم می‌ماند که شاید اشتباه کرده‌باشم..
که شاید آن نبود که فکر می‌کردم..
اما می‌ارزید به‌این تاسفی که می‌خورم از بابت حقیقتی که دانستم..
گاهی فقط باید بگذری..فقط باید بگذری..و رها کنی..
حتی اگر بهایش آهی شود به‌وسعت همه روزهای آینده‌ات..
حالا دیگر آهی ندارم..اما دیگر رویایی هم از گذشته برایم نمانده..

Posted by froogh at 9:26 PM | Comments (3)

September 25, 2007

اینجا خانه من است

- اینجا خانه "من" است. "من" بودن من اینجا معنی دارد. تمام هویتم با اینجا رشته به رشته پیوند خورده است. اینجاست که من خودم هستم و از وجود خودم راضی ام. اینجاست که نیاز ندارم که کس دیگری باشم. نیاز ندارم که آداب دیگران را رعایت کنم. اینجا نگران آن نیستم که هر حرکت خطای من باعث کوچک شدن من درنگاه دیگران شود. اینجا سرم را بالا می گیرم. اینجا من "من" هستم، نه یک خاور میانه ای مهاجر که کسی لطف کرده و مرا به کشورش راه داده است. برای بودنم اینجا مدیون کسی نیستم. اینجا خانه من است. برای ورود به آن یک لنگه پا جلوی اتاق کنسول نایستاده ام. برای گذزنامه ام هم نیازی نداشته ام که وکیل برایم مدرک دروغ جور کند.

Posted by froogh at 10:25 PM | Comments (4)

یار مهربان من

امروز بعد از مدتها دچار آن حس خوب شدم..آن حس خوب که به‌من می‌گوید خدا از رگ گردن به‌تو نزدیک‌تر است..دستش روی شانه هایم بود.. و من لبخندش را باز با وضوح کامل می‌بینم..
خدا ارحم‌الراحمین است..و اگر به‌او تکیه کنیم بزرگترین حامی ست..

Posted by froogh at 8:39 PM | Comments (6)

September 24, 2007

گپ بزنیم

ای بابا !! ماشاء الله شماها چقدر به آدم امید می‌دهید :) دسته جمعی می‌گویید که آدم هفتاد و پنج درصدی نصیب من نخواهد شد. نگردم که نیست. اگر باشد شانس این که عاشق من باشد کم است...
اولا که من از خدا همیشه زیاد می‌خواهم. مطمئنن دراین باره هم آدم صددرصدی می‌خواهم و خدا حداقل یک هفتاد و پنج درصدی برایم خواهد فرستاد. حالا صبر کنید تا خبرش را بدهم. :)
دوما من که اصلا نگفتم می‌گردم دنبال هفتاد و پنج درصدی یا صد در صدی !! گفتم این عقیده علیمان است. من هم با عقیده‌اش موافقم.
فرض محال که محال نیست !
خودم کامل نیستم. بنابراین درصدهای آدم ایده‌آلم را با توجه به خودم انتخاب می‌کنم. نه اوناسیس می‌خواهم، نه برد پیت، نه پروفسوری از ناسا.

آدمی که :
-قیافه‌ای نرمال داشته‌باشد،
-در حد نرمال پول در بیاورد،
-خوش اخلاق باشد،
-دروغ نگوید،
-محترم باشد،
-به من و شرایطم احترام بگذارد،
-کتاب بخواند،
-فرهنگی باشد،
-تحصیل‌کرده باشد،
-خسیس نباشد،
-به‌قول دوستم از خانواده هفت حشرات نباشد ، واقعا به‌نظر شما قابل پیدا شدن نیست؟؟؟
یعنی واقعا جمع شدن این‌ها در یک‌نفر کار شاقی‌ست؟

به‌نظر من نه !!

خودتان را نگاه کنید. همه ما تقریبا همه این خواص را یک‌جا داریم. حالا کمی بیشتر، یا کمتر. پس نسل آدم نرمال ریشه‌کن نشده.
برای خدا می‌ماند یک‌کار:
این آدم را سر راهمان بگذارد ، چشممان را باز کند تا ببینیمش و محبت‌مان را به دل هم بیاندازد. خدا هم که خداست!! می‌تواند و می‌کند. مطمئن باشید.
اینکه من یا شما تا امشب به‌این شانس بزرگ برخورد نکرده‌ایم ،دلیل نفی وجود او و یا محبت خدا نیست.
درست نگاه نکرده‌ایم، ارزش‌های اصیل و پایداری نداشته‌ایم و از طرفی طبق مشخصاتی که داریم، شاید بهترین اتفاق برایمان، همین عدم برخورد بوده است.
بگذریم..
حالا ! لطفا به‌جای اینکه ناامید شوید و مرا هم بدتر از خودتان ناامید کنید، ، انرژی مثبت بفرستید تا خدا به کارش برسد. :)

Posted by froogh at 8:28 PM | Comments (27)

September 23, 2007

صد در صد از هفتاد و پنج در صد

علیمان نوشته:
برخلاف نظر باقی من می‌گویم کسی که همه وجودشو می‌ده بهت (٪۱۰۰) حتی اگه آدم فوق‌العاده‌ای نباشه (٪۷۵) بهتره تا کسی که خیلی خداس (صد درصدی) ولی تمام توجه‌ش تو نیستی...

مثلا مادر آدم هرکی که باشه مادره؛ چه فرهیخته باشه چه نباشه.. چه اجتماعی باشه چه نباشه... هر چی باشه صد درصدش با توه... چرا؟ چون مادرته

به حرفش فکر می‌کنم و اینکه چقدر زمانه، تجربه و قرار‌گرفتن در موقعیت‌ها آدم را عوض می‌کند و باعث می‌شود قضاوتی نه‌از سر احساس که از سر عقل داشته‌باشی..
یک سال قبل عقیده داشتم داشتن هفتادو پنج درصد یک آدم صد در صدی بهتر است.. و حالا با تمام وجودم می‌گویم نه !! داشتن کسی لذت‌بخش‌تر است که همه صد در صد وجودش را به‌تو می‌دهد.. حتی اگر هفتادو پنج‌درصد هم نباشد..

Posted by froogh at 8:34 PM | Comments (19)

گزارش پیشرفت کار 1

امروز بازهم با پدرژپتو دعوا کردیم. و من هربار در دعواکردن پخته تر و کارآزموده‌تر می‌شوم.
گرچه حسن بزرگی نیست اما گاهی شرایط وادارت می‌کند راهی برای خلاصی از چرخه بازی‌های روانی بی‌خودی پیدا کنی.
خسته‌ام. کارمان زیاد است و دوستش دارم. روند مثبت زندگی لااقل درمورد کار، در عین خستگی به‌آدم انرژی می‌دهد.
برای کلاس فرانسه با قطب راوندی تماس گرفتم. ولی دوستم یادآوری کرد که موسسه بی‌نظم و ترتیبی‌ست. یادم آمد چند سال قبل کلاس انگلیسی‌اش را می‌رفتم و به‌خاطر همین بی‌نظمی شدید، وسط کار رهایش کردم. حالا باید جای دیگری را پیدا کنم. تا هنوز ویر رفتن دارم.
امشب هم با خانم همسایه پیاده‌روی را شروع می‌کنیم. دو شب قبل مریض بودم و حس رفتن نبود.
مانده‌ام بین ورزش یا یوگا و رقص کدام را انتخاب کنم. برای یک‌کدام وقت دارم. یا دو روز ورزش و یا یک‌روز یوگا و یک روز رقص.
ورزش حالم را جا می‌آورد و درضمن یک‌جوری روحا بهش وابسته‌ام.
یوگا آرامش شدید، مخصوصا در این ایام ترک دارو، می‌دهد. رقصیدنم خوب نیست و فکر کنم اصلا هوشی در این زمینه ندارم.ولی شاید باز بد نباشد تمرین کنم. تا فردا یا پس‌فردا باید تصمیم بگیرم.
کتاب‌خواندنم محدود شده به مجلاتی درباره دکوراسیون و زندگی و یک کتاب داستان انگلیسی.چون هیچ کتاب جالبی پیدا نمی‌کنم.
شاید یک‌بار دیگر چند کتاب سلینجر و کوندرا و ترجمه‌های آقای حقیقت را بازخوانی کنم.

پاییز عالی‌ترین فصل خداست. موتورم روشن می‌شود و باید از این زمان بهترین استفاده را ببرم.بازهم در این فصل دونفره تنهایم. اما خوب.. زیاد مهم نیست. امسال اولین سالی‌ست که این تنها بودن مهم نیست. ترمومتر نوازش خونم خوابیده. دست خودم نیست. هیچ‌عاملی فعلا بیدارش نمی‌کند. احتمالا زیادی خسته است. دوران سخت و پرتنشی از سرش گذشته..بهتر است بگذارم خوب بخوابد و با میل خودش بیدار شود.
فعلا اوضاع روبه‌راه است..
اصولا زندگی کردن بهتر از مردن است. در سخت‌ترین روزهای زندگی هم همین عقیده را داشته‌ام.

Posted by froogh at 7:40 PM | Comments (5)

September 22, 2007

كامنت

یک نفر برایم کامنت داده که همه‌اش درحال برنامه ریزی هستی و اجرا نمی کنی.قصدم از این نوشته، توجیه نیست فقط می خواهم بگویم که:
۱) من برنامه‌ها را می‌نویسم ولی ادامه‌شان را نه. راستش یادم نمی‌آید چه برنامه هایی قبلا نوشته‌ام.
۲) می‌دانید آدم گاهی با نوشتن برنامه در واقع برای خودش دست‌آویزی جور می‌کند تا به‌آینده یا به‌امید آویزان شود. داستان مارک تواین یادتان هست؟ دخترکی که به‌امید چند برگ درخت روی دیوار زنده ماند؟
۳)به‌نظرم بهتر است آدم ده تا برنامه بنویسد و فقط دوتایش را اجرا کند تا اینکه بی‌برنامه و بی‌هدف، امروزش با دیروز یکسان باشد. نوشتن اهداف حتی در حد آرزو ، به انسجام فکر کمک می‌کند و افکار را از حالت کلی به‌حالت جزیی تغییر می‌دهد.
اصولا این شاید یکی از روشهای مهندسان است که کل را به جزء می‌شکنند تا بتوانند در ابعاد کوچک با آن کنار بیایند.
۴)چرا وقتی نظر انتقادی دارید، بی‌نام و نشان پیغام می‌گذارید؟ مگر تابه‌حال شده که من انتقاد کسی را پابلیش نکرده باشم یا در پاسخ توهین کرده باشم؟من فقط و فقط نظراتی را پابلیش نمی‌کنم که سیاسی، رکیک، یا مربوط به کسی جز خودم باشد.
لطفا برای اثر بخش بودن حرفتان، و برای احترام به‌کسی که برایش می‌نویسید ، نام و ایمیل خودتان را بگذارید.. وگرنه نظر بی‌نام و نشان مثل کار بچه‌ای ست که از فرط تخسی و بیکاری و شیطنت، وسط ظهر جمعه داغ تابستان، زنگ خانه‌ها را می‌زند و فرار می‌کند.

Posted by froogh at 9:42 AM | Comments (17)

September 21, 2007

یک جمعه با امید

خوب شما باور می‌کنید که وبلاگ‌نویسی گاهی زندگی مرا زیرورو کرده؟ بگذریم از یک وقتهایی که زیر کرده.. ولی یک‌وقتهایی هم مثل امروز تاثیر شدیدن مثبتی داشته.
صبح بعد از خواندن کامنت سوسکی و نوشتن آن پست، با دوست نزدیکم حرف زدم. بهش گفتم : ببین.. من اگر هفته ای یک روز پیاده روی بروم، دو روز ورزش، یک‌روز فرانسه بخوانم، و روزانه یک ساعت تمرین گیتار داشته‌باشم، بعد از سه‌ماه یک آدم حسابی خواهم شد!! فقط کافی‌ست سه ماه برنامه برای زندگی داشته‌باشم. یک‌عالمه اتفاق مثبت هست که سراغشان نرفته ام و بعد برایش پیشنهاد سوسکی را تعریف کردم. گفتم می‌بینی که چقدر می‌توانم تنهایی را خوب زندگی کنم؟ سه‌ماه دیگر کلی دوست دارم، سازم را مثل آدم می‌زنم ،می توانم کمی فرانسه بفهمم و خلاصه این حرفها.
دوستم استقبال کرد و گفت لطفا با یک دست ده‌تا هندوانه برندار که خسته شوی.
من فکر نمی‌کنم این‌کارها فضای هم‌را و مخصوصا فضای مرا تنگ کنند. گرچه بارها نیت کرده ام فرانسه بخوانم و بعد از دو سه جلسه ول کرده‌ام، ولی در مجموع همه‌شان را دوست دارم. ورزش و موسیقی که فعلا هست. فقط پیاده روی و کمی فرانسه را باید اضافه‌کنم.
از صبح با‌همین افکار خوشم.
بعدازظهر به‌بهانه‌ای دم خانه خانم همسایه رفتم و گفتم شبها می‌آید پیاده روی؟ به‌شدت خوشحال شد و گفت که از تنهایی اینجا حسابی کلافه‌شده و هروقت صدایش کنم با کله می‌آید!!
بعد هم چند ایمیل و کامنت داشتم برای پای تئاتر و گردش. :)
خوب.. حالا باور کردید که وبلاگ گاهی واقعا آدم را بالا می‌برد؟

Posted by froogh at 10:55 PM | Comments (6)

تغییر دکوراسیون فکری

هفته پیش دکور خانه را عوض کردم. هربار این‌کار را می‌کنم به‌نظرم خانه خوشگل‌تر و جادارتر و مدرن تر می‌آید..
شنبه معلم موسیقی‌ام آمد. لابلای حرفهایی که زدیم و نوشته بودم و پاکشان کردم، گفت خوب است که دکورت را عوض کرده ای. بگو ببینم، هفته‌ای چند شب مهمان داری؟
گفتم: یک شب.
گفت: چقدر کم. تو حداقل باید هفته‌ای سه شب با دوستانت اینجا بساط خوشی برقرار کنی. از شرکت بهشان زنگ بزنی و بگویی فلانی امشب بیا پیش من، یک پیک عرق بخوریم..کمی موسیقی گوش کنیم..و چرند بگوییم و بخندیم.دکورت را فقط برای خودت عوض نکن.. وگرنه کم‌کم خودت هم جزو دکور می‌شوی.
بهش نگفتم که من خیلی وقتها هفته ای یک‌شب مهمان ندارم. نگفتم که این‌روزها همه گرفتار زندگی خودشانند. یکی دو تا بچه دارد.. یکی فوق‌لیسانس می‌خواند.. دیگری افسردگی گرفته و از در خانه بیرون نمی‌رود.. آن‌یکی پسر است و تنها خانه زن مجرد نمی‌رود.. آن یکی خسته است و حوصله شب‌نشینی ندارد..
نگفتم که این روزها هرکاری می‌کنم دامنه دوستانم را به‌توصیه ایرج بازتر کنم،نمی‌شود..
اصلا قدرت‌دوست یابی ندارم.
بچه های کلاس ورزش با هم حرف می زنند و قرار می‌گذارند..بچه های یوگا..همکارانم..
و من نمی‌توانم دهانم را بازکنم و کلمه ای بگویم. این را راست می‌گویم. هیچ کلمه‌ای که مشترک باشد، پیدا نمی‌کنم.
امروز می‌خواهم دفترچه تلفنم را باز کنم. نام همه دوستان قدیم و جدید را بنویسم و از هفته دیگر هی‌دعوتشان کنم.
سوسکی نوشته که قرار پیاده روی بگذارم. با کی؟
به‌جز خانم همسایه طبقه دوم کسی یادم نمی‌آید. اصلا خارج از این خانه کسی را در این محله نمی‌شناسم.در همین خانه هم هنوز اسم همسایه‌ها را بلد نیستم.
همسایه طبقه دوم؟ اوه نه.. با او چه بگویم؟
شاید هم بد نباشد سعی کنم. می‌ترسم بروم و بعد از یکی دو شب رویم نشود بگویم خانم من از بی‌حرفی با شما دارم ذله می شوم.. و وبال گردن هم شویم.
اشکال جایی در من است. یک فرقی‌ست که من دارم وباید درستش کنم.
شاید زیادی تنبلم.
برای اتفاقات مثبت هزینه نمی کنم. حوصله ندارم. وقت نمی‌گذارم. شاید مسئله همین باشد.
باید یک فکری بکنم.. باید امروز یک فکری بکنم.

Posted by froogh at 10:52 AM | Comments (11)

September 20, 2007

شبهای تنهایی 4 - شبهایی بی قصه

وقتی خانه نیستم، همه‌چیز روبراه است. می‌خندم، فکر می‌کنم، کار می‌کنم، زندگی می‌کنم..در خانه را که باز می‌کنم انگار تبدیل به‌آدم دیگری می‌شوم..
همه‌چیز کم‌کم شروع می‌شود..انگار آن روح روز از زیر پوستم شروع می‌کند به‌خزیدن..و جایش را به‌دیگری می‌دهد..کسی که با‌خودش حرف می‌زند و همه گذشته ها را زیرو رو می‌کند..خاطرات را نگاه می‌کند.. و آدم‌های گذشته‌ها را می‌نشاند در گوشه‌های خانه..در همه گوشه‌هایی که روزی بوده‌اند..و بعد حرفهای نگفته‌اش را به‌رخشان می‌کشد.. انگار می‌خواهد بهشان ثابت کند که همان زمان هم می‌فهمیده.. گرچه سکوت می‌کرده.. با آنها دعوا می‌کند، گریه می‌کند، قهر می‌کند.. و هی می‌پرسد چرا؟
چرایی که جوابش را می‌داند. اما می‌داند آن‌چیزی که توقع شنیدنش را دارد، نیست..
حتی همان زمان هم که در لفافه می‌شنید، خودش را به نفهمی می‌زد..یا برای خودش داستان‌های عجیب و غریب می‌ساخت تا معنای آن جواب را طور دیگر بسازد.
آن کسی که روزها می‌خندد، همان زن قصه‌گوست..و من که شبها روحش را می‌گیرم، همانم که همیشه می‌دانستم قصه‌ها دروغند..می‌دانستم و می‌فهمیدم ..
اما جرات رها کردن نداشتم..جرات روبرو شدن با دنیایی بی قصه..

Posted by froogh at 11:04 PM | Comments (6)

September 19, 2007

اغما

دیشب سرانجام توالت باز شد. بیست‌هزار تومان توی گلویش مانده بود. البته مثل اولش نشد ولی باید خودش یک‌فکری برای بقیه حالش بکند چون من که دیگر بیست هزارتومان دوم را نخواهم داد حتی اگر مجبور شوم اتفاقات دیشب را تکرار کنم.
...
خوبم.
از امروز زندگی دوباره بی‌دارو را شروع کردم. امیدوارم دوباره یک اتفاق هیجان انگیز باعث خرابی همه چیز نشود.
...
چرا اصلا هوس عشق ندارم؟
انگار عصب‌های عشقی‌ام خشکیده‌اند. یائسگی زودرس نباشد؟ واویلا!!
...
گل یاسم با سرعت رو به‌خشک‌شدن است.احتمالا نباید بهش کود می دادم یا نباید در آفتاب می‌ماند. نود درصد خشک شده. خیلی ناراحتم می‌کند.فعلا آوردمش توی اتاق .. خداکند سرحال شود.شاید هم کمی آهن برایش خوب باشد.
کسی راهنمایی چیزی ندارد؟
حیف آن‌همه گلی که می‌داد.
...
سریال اغما را خیلی دوست دارم. با‌همه گافهای پزشکی که دارد و دکترها می‌گویند. اما من که نمی‌فهمم. قضایای متافیزکش برایم جالبند..

Posted by froogh at 9:06 PM | Comments (6)

September 18, 2007

یک روز خوش

عجب روزی‌ست!
شب قبل ناگهان بغضم ترکید. بی‌دلیل. فقط دلم خواست با صدای بلند به‌مدت یک ساعت گریه کنم و بعد بخوابم.بغضی بود که مدتها نگهش داشته‌بودم.
صبح که بیدار شدم، یک چشمم به خاطر حساسیت یا هر مرض دیگری گشاد و دیگری به‌خاطر گریه ، پلکش ورم کرده بود. به‌معنای واقعی لوچ بودم.
رفتم سر و صورت را صفا بدهم که توالت فرنگی گرفت. نیم‌ساعتی کلنجار رفتم. فایده نکرد. آخرسر با وضعی اسف‌بار رهایش کردم و تصمیم گرفتم بی‌آژانس بروم شرکت.
دم در مرد همسایه را دیدم. همان‌که به‌خاطر سرو صدایشان دعوایمان شده‌بود. اصرار کرد که برسانمتان.با اکراه سوار شدم و تمام طول راه درباره آکوستیک کردن دیوارها حرف زد. و افزود : خوش‌به‌حال واحدهای روبرو که همسایه مجاور ندارند. می‌توانند جاز بنوازند. اصلا کنسرت برگزار کنند . که دمش گرم. کنایه‌ای قشنگی بود به به گیتار زدن من.
رفتم شرکت. مجبور شدم روی پروژه مزخرف پدرژپتو کار کنم که یک هفته‌ای کش داده‌بودم و فردا به‌خاطرش جلسه داریم. باید تمام می‌شد.
ساعت سه و نیم رفتم دکتر. و متوجه شدم وقتم را یک ساعت اشتباه کرده ام. باید تا چهار و نیم منتظر می‌شدم.
سر راه برگشت به‌خانه، یک چنته خریدم. ولی چشمتان روز بد نبیند .. :(
چه منظره‌ای بود در توالت فرنگی. هرچه کردم باز نشد. تلفن زدم به‌بابا. گفت یک چوب لباسی را چنگکی کن و تویش بچرخان. نشد. برادرم گفت آب را با فشار بزن. نشد. مامانم از آن‌ور داد می‌زد بگو لوله‌باز کن بیاید. هی می‌گویم کارگر ناوارد نیاور خانه. لابد چیزی انداخته توی چاه...
خلاصه در حالیکه یک چوب لباسی، یک سیخ‌کباب، یک برس توالت شور و یک توپوز ( نمی‌دانم تهرانی‌ها چی بهش می‌گویند) ، سرشار از گوه شده بود، به‌همراه گندی که به‌همه جا پاشیده‌بودم، چاه کمی باز شد و از شر آن کثافت خلاص شدم. اما هنوز آب رد نمی‌شد.
رفتم دو بسته دیگر چنته خریدم و وسایل کثافتی را گذاشتم توی زباله‌های دم در. وارد خانه که شدم، کلید برق را زدم، کنتور پرید. در آن بوی گند و تاریکی بگرد دنبال فیوز. باید می‌رفتم فیوز اصلی را می‌زدم.
باز دو بسته چنته.. کلی وایتکس.. کلی سی‌اکت.. نشد که نشد. لامصب.
مامانم تلفن زد و پرسید چه می‌کنی؟ گفتم هیچی ..با آب گوه بازی می‌کنم.
سرانجام تلفن کردم تاسیساتی بیاید...یک ساعت دیگر اینجاست.
فعلا همه‌جا را تمیز کرده‌ام اما دست به‌هر چه می‌زنم دلم آشوب می‌شود.
تنها اتفاق مثبت امروز این بود که دکتر موافقت کرد یک‌بار دیگر دارو را قطع کنم.
اما واقعا این جور وقتها به‌خودم می‌گویم لعنت به این زندگی که یک مرد نیست حتی چاه توالتم را باز کند..گرچه وقتی شوهر هم داشتم، باز خودم چاه باز می‌کردم..

Posted by froogh at 8:25 PM | Comments (16)

يادداشت‌هاي تنهايي 3

گاهي چقدر دلم مي‌خواهد يك تغيير بزرگ داشته باشم. آنقدر بزرگ كه خودم را از ياد ببرم.. چه برسد به ديگران.

Posted by froogh at 3:35 PM

September 17, 2007

يادداشت هاي تنهايي 2

عجیب است ..

هنوز پس از یک سال گیج مانده ام..بین آن قله های رفیع.. و آن دره های عمیق..
هنوز نمی توانم باور کنم که همه دره بودی و بس..
..امشب مثل همان شبهای زمستانی دلتنگ باز در قعر دره ام..
خدا تو را ببخشد ..

Posted by froogh at 11:46 PM

نوشته ای که درفت شد.

حرفهای معلم موسیقی ام را نوشته بودم..مدتی هم روی نت بود. اما فکر کردم بهتر است برای خودم بماند.

Posted by froogh at 10:44 PM | Comments (9)

بازی با کلمات

سالها قبل، وقتی نوجوان دبیرستانی بودم، وطن برایم مثل مادر بود. عزیز و مقدس..جنگ بود..و فضای مملکت ، جور دیگری بود..هنوز من بچه بودم و مرگ آدمها تاثیر زیادی برروحم می‌گذاشت..
دانشجو شدم.. و عکس هم‌کلاسی‌های شهیدم، به‌من می‌گفت وطن یعنی خاکی که برایش بمیری..بزرگتر از عشق مادر و فرزند...
درسم تمام شد..
خواستم مهاجرت کنم، به خاکی فکر ‌کردم که بویش برایم آشنا بود.. و به‌مردمی که کلامشان را می‌شناختم.. دلم خوش بود به‌جایی که اگر تنهای تنها باشم با رفتگرش سلامی خواهم‌داشت و با بقال محله‌اش نگاهی دوستانه ..
نرفتم.ترسیدم غریب شوم..
ایمان دارم که بار اول ،برای همین‌ها ماندم..
زمان گذشت....با واقعیت جامعه و خودم آشنا شدم..فهمیدم می‌شود هم محله بود و غریب..می‌شود در کوچه‌های شهر ، یا حتی کنار خانه‌ خود ناامن بود..می‌شود از همه مردان شهر ترسید..
می‌شود دوبار با تمام امید به کسی رای داد تا فردایت را بسازد.. و در عوض تاریخت را صاحب هجده تیر کند..
کم‌کم نام وطن از آن بار احساسی‌اش خالی شد..شهدای روی در و دیوار خاطره شدند...خاطره احساساتی که یک بار جوشید..
فهمیدم وطن بی‌معناست..بی‌معناست وقتی می گویی ای کاش آمریکا بیاید و وکاری بکند.. که اگر نیامد، از وطن‌پرستی من نبود، از ترس جان بود که بشوم یک عراقی آواره بدبخت..
بی‌معناست وقتی کسی ادعای عشقش را می‌کند و زمانی که ازش می‌پرسی برمی‌گردی ایران؟جواب می‌دهد: خیلی دلم می‌خواهد.. اما این ترافیک.. این وضع کار.. به اینها عادت ندارم..من به‌زندگی جور دیگری خو گرفته‌ام..
عجب !عاشق باشی و با غریبه عشق‌بازی کنی؟
فهمیدم معنا ندارد من وطن را چیزی جز یک کلمه بدانم وقتی همه تلاشم در راه تقلب و دروغ و بیراهه رفتن است..

حالا دیگر عشقی ندارم..راستش را بخواهید همه‌چیز برایم بی‌تفاوت است.
فرقی ندارد کجا زندگی کنم. و اگر مانده‌ام نه برای خاک، که از بی‌عرضگی‌ست.
و اگر بروم و برگردم، نه‌به‌خاطر خاک که در بهترین حالت از دلتنگی و از خودخواهی‌ست و و برای چیزهای دیگر هم می‌شود برگشت.. که درایران بهتر از هرجای دنیا می‌شود پول درآورد.. می‌شود هزارکار کرد که در همه دنیا تو را به خاطرش به‌سیخ داغ بکشند و در این گوشه بی‌قانون ، نه..
حالا می‌دانم وطن جایی‌ست که در آن احترام، امنیت و ارزش به حقوق خود و دیگری معنا دارد..
خاک اسمش وطن نیست. من هم‌وطن نیستم وقتی حاضرم با شیره جان تو روزگار بگذرانم.
من حق ندارم دم از وطن‌پرستی بزنم .. وطن هم حقی برگردنم ندارد...
ما برای هم جز بی‌آبرویی چه می‌کنیم؟
من ایرانی‌بودنم را در خیابانهای غریبه‌ها، پنهان می‌کنم....
وطن چطور مرا از تاریخ آیندگان پنهان کند؟
...
پی‌نوشت:
من هیچ نوشته ای را از دیگران نخواندم، به‌جز نوشته سیبستان. خواستم بی‌هیچ زمینه‌ای فقط ذهنیات شرم‌آور خودم را بنویسم.. شاید از خفتم کم شود.
روی همه این حرفها هم به‌خود فروغ است. وگرنه وجود کسانی که سیبستان ازشان نام برده یا حتما دیگران یادی ازشان کرده‌اند، در تاریخ مثل نام من خواهد‌ماند.. بادا که حقارت من بی‌وطن،لابلای روح بزرگ ایشان گم شود..
....
پي نوشت 2- شنبه ظهر:
نوشته‌هاي خيلي ها را خواندم. چه بد..دلم گرفت ..هيچ كدام باجي به ديگري نمي دهيم..
لينك همه اينجا هست. :(

Posted by froogh at 12:21 AM | Comments (10)

September 16, 2007

زندگي اين روزها سبز است و پر تحرك.. بدون عشق به‌ديگري .. با عشق به‌خودم فقط..

فقط ده دقيقه فرصت دارم. بعد بايد برويم اداره ماليات( دارايي؟!) كه اصلا خوشم نمي‌آيد و هيچي هم ازش نمي‌فهمم. اما مجبورم .
كلي حرف براي زدن دارم. خيلي دوست دارم درباره اين بازي وبلاگي وطن بنويسم. بااينكه چكاره حسنم. در مملكت خودم نشسته‌ام و همين جا انگار وطن من است. اما دلم مي‌خواهد بنويسم چون مدتهاي زيادي درباره‌اش فكر كرده‌ام. و دوست دارم درباره حرفهاي ديشب معلم موسيقي‌ام بگويم. از زندگي.. از مردم.. از اهميت خود.. از بي‌اهميتي ديگران..از پروانه شمع بودن.. از ازدواج..مي‌بينيد ما چقدر گيتار مي‌زنيم؟؟
از برنامه‌هاي خودم و كار هم دلم مي‌خواهد بنويسم. در ضمن وبلاگهاي زيادي در اين روزهاي پركاري ناخوانده مانده‌اند.. مي‌خواهم بخوانم. علي‌رغم اينكه خيلي‌ها مي‌گويند وبلاگ‌خواني باعث خرفتي ذهن مي‌شود.
و درباره سكوت هم بنويسم..
خدايا ..
حالا چه‌وقت دارايي رفتن بود؟
اصلا چه‌وقت شركت آمدن بود ؟؟؟

Posted by froogh at 9:48 AM | Comments (7)

September 14, 2007

کتابخانه ملکوت

از آن جایی که اصلا دلم نمی خواهد گیتار تمرین کنم، بنابراین وبلاگ کتاب خانه را به روز می کنم.راستی مگر شماها ، خیلی هایتان ، نمی گفتید که کتابها را جایی جمع آوری کنم؟ پس چرا نه استقبال کردید و نه لینک بهش می دهید؟
اینجا که انگار بهتر بود!

Posted by froogh at 10:54 PM | Comments (9)

September 13, 2007

خشم فروخورده من

زندگی می‌گذرد. من هیچ‌چیزی را در این گذر از یاد نمی‌برم. تابه‌حال دچار فراموشی نشده‌ام و این شاید یکی از سخت ترین خصلت های من است..
اما آرام تر می شوم. مثل همه آدمها..
حالا دیگر سعی نمی‌کنم به‌غصه‌ها فکر نکنم..غصه‌ها لج بازتر می‌شوند و دست از سرم بر نمی‌دارند..با آنها همزیستی می‌کنم و در کنارشان زندگی را ادامه می‌دهم.
خوشحالم که دیگر شب رفتن کسی را تجربه نخواهم کرد.خوشحالم که دیگر آن حال بد، بسیار بد، و وحشتناک را در تمام طول عمرم نخواهم گذراند. خوشحالم که نیستم و نیست تا دوباره مثل اسپند روی آتش بسوزم و پرپر بزنم..
همین خوشحالی کوچک در کنار همه غصه‌هایی که دارم ،برای تحمل همزیستی کافی‌ست..
نمی توانم حتی یک لحظه، یک لحظه، فکرش را بکنم که دوباره شب‌های سیاه شهریور و دی 85را از سربگذرانم..حتی اگر خوشبخت‌ترین سیندرلا روی تمام کره زمین در ده ماه دیگر سال باشم.
نمی‌توانم فکر کنم که انتظار، آن شبهای انتظار برفی، پشت پنجره، بی‌خوابی‌ها، و با هر صدای ترمز ماشینی پرده را کنار زدن به‌امید دیدن دوباره، چقدر سخت بود..
سال 85سخت‌ترین سالی بود که در همه این سی و هشت‌سال عمرم طی شد..
سالی که عشق و بیزاری در دو سوی دلم بیداد می‌کرد ..نمی‌توانستم تصمیم بگیرم عاشقم یا متنفر..نمی‌توانستم بفهمم..
خوشحالم که دیگر قرار نیست آن شب دی ماه را باشم و به‌تک‌تک اتفاقاتی که قرار است بیافتد فکر کنم..
این‌بار دیگر حتی یک‌مرتبه هم انتظار نکشیدم..تلفن خصوصی‌ام را قطع کردم..با اینکه می‌دانستم هیچ وقت قرار نیست زنگی بزند..هیچ شبی خوابم سبک نبود و هیچ روزی چشمم به دنبال ماشین آشنایی در خیابان نچرخید.. یاد گرفته‌بودم انتظار فرآیند احمقانه زنانه ای‌ست که در تک‌تک لحظات ویران‌کننده اش، مرد خوش می‌گذراند، سفر می‌رود، عشق‌بازی می‌کند و در کنار همه اینها با دروغ‌هایش ویران‌ترت می‌کند.
دلخور نیستم..اما..خاطره گذشته ها عشق را به‌من برنمی‌گرداند..متاسفم .. فقط یاد درد سنگین روی دلم می‌افتم..و یاد بی‌اعتمادی شدید به همه..
روزی خواهد رسید که باز به محبت کسی اعتماد کنم؟ بی‌آنکه دنیا را روی سرم ویران کند؟

Posted by froogh at 7:59 PM | Comments (17)

افكار نامنسجم من

از شدت کار دلشوره گرفته‌ام و برای همین یه‌هویی همه چی را ول کردم و اینجا می‌نویسم.
چند دقیقه دیگر مهمان داریم. به‌قول آقای ووپی این مرحله پول خرج کردن و قرارداد بستن و شروع ساخت و ساز حال خیلی خوبی دارد.
باید در اسرع وقت یک دستی به‌سرو روی این وبلاگ کتابخانه بکشم.
لینکدونی خودم را هم درست کنم.
دو تا ایمیل مفصل بفرستم برای مدیرعامل مهربان.
البته اینها به‌جز کارهای شرکتی‌ست که الان دارم.
فقط همه فکرها با هم به‌ سرم هجوم آورده اند.
می‌دانید وقتی کار زیاد است، مخصوصا با هوایی که رو به پاییز دارد و عالی‌ست، حالم خیلی خوب است.
راستی دو جور عود عالی خریدم. لیمو و شیر.شیر سلطان جنگل منظورمه.
لیمو را به‌خاطر تعریف مریم گلی از مزه‌اش خریدم که واقعا جالب است. حسابی لیموست. و عودی که علامت شیر رویش دارد یک بوی اصيل عالی دارد. .
خدایا چی نوشتم.
ولی لازم بود.
همه اینها با هم توی ذهنم می‌چرخید.
به‌علاوه خريد لب‌تاپ و دوربين و يك خط اي دي اس ال .
هفته جديد قرار است براي خودم كمي كادو بخرم.
بروم. مهمان‌مان رسید.

Posted by froogh at 12:15 PM | Comments (3)

September 12, 2007

من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟

هنوز هم دلتنگ می‌شوم..
فقط دلتنگ..
و دردهایی که کشیده‌ام فراموش می‌کنم..

به‌خط قرمز زندگی‌ام برای انتخاب آدم ها می‌اندیشم..
که فقط دروغ است و بس..

دلتنگ می‌شوم که تو همه‌چیز دنیا را به‌من دادی مگر صداقت را..

و من گیج مانده‌بودم میان همه دنیای خوشبخت و آن خط قرمزی که برای بطلان آن همه کفایت می‌کرد..
و یادم می‌آید که سرانجام آن سرخی بزرگ، رنگ سبز و سپید همه خوشبختی‌ام را از من گرفت..
و تو آن سرخی بودی..
کاش می‌شد سبز باشی..
یا سپید..
هر رنگی جز آن قرمز دلتنگ سنگین.

Posted by froogh at 9:43 PM | Comments (7)

تعطيلي دو روز در هفته

ممنون از همگي كه براي پست قبل وقت گذاشتيد...
خوب با هم‌فكري شما به اين نتيجه رسيدم كه :
پرسنل دوست دارند پنجشنبه ها تعطيل باشند چون:

1 - هزينه اياب و ذهاب‌شان كاهش مي‌يابد.
2- زمان كمتري را در ترافيك هدر خواهند داد.
3-به امور اداري مثل بانك مي‌رسند
4 -كاملا رفع خستگي مي‌كنند.

من هم فكر مي‌كنم اين تعطيلي در نهايت به نفع شركت است چون :
1-مرخصي بين هفته كم مي‌شود.
2 - پرسنل اول هفته كاملا سرحال هستند.
3- هزينه هاي بالاسري دفتر كم مي شود.
4- اضافه‌كاري كاهش محسوسي خواهد داشت.
5- طي چهار ساعت كار پنجشنبه ، راندمان كم است .

در ضمن :
1 - با توجه به اينكه كشورهاي صنعتي دنيا دو روز تعطيلي دارند، حتما در اين باره پ‍ژوهش كافي انجام شده است.
2 - دفتر مركزي شركتهايي كه كارخانه دارند (و سيصد و شصت و پنج روزه كار مي‌كنند ) ، به منظور پشتيباني كارخانه طي پنج‌شنبه ها ، بايد فعال باشند.

Posted by froogh at 4:54 PM | Comments (0)

سوال

کدام بهتر است و چرا؟

1- اگر کارمند باشید ترجیح می دهید روزانه یک ساعت اضافه تر کار کنید و پنجشنبه ها تعطیل باشید ؟ یا هشت ساعت کار به علاوه پنجشنبه بهتر است؟

2- اگر مدیر باشید کدام وضعیت بالا را( برای شرکت تان ) ترجیح می دهید؟

---

لطفا خودتان را در هر دو موقعیت تصور کنید و برای مورد 2 دلیل بیاورید.

Posted by froogh at 12:03 AM | Comments (23)

September 11, 2007

بنويسم يا ننويسم؟

دوستی که قبولش دارم، می گوید یکی از احمقانه‌ترین کارهای دنیا وبلاگ‌نویسی به‌سبک توست که زندگی‌ات را روی اینترنت می‌نویسی.
بهش می‌گویم خوب این برای من نوعی تخلیه‌شدن است.
می‌گوید بنویس روی کاغذ و پاره کن.
می‌گویم با خودم حرف بزنم؟
می‌گوید حتما باید بخوانند و کامنت بگذارند؟
می‌گویم بله. برای من این نوعی هم‌صحبتی با مردم است. از سکوت خانه دیوانه می‌شوم.
می‌گوید مگر اولین و آخرین آدم تنهای کره زمینی؟ همه آدمهای تنها ، پشت شیشه لخت می‌شوند که دلشان نگیرد؟
می‌گویم هرکسی مدلی‌ست.
....
حرفهای او را دربست قبول دارم .
بدترین عکس‌العمل ها را از کسانی دیده‌ام که روح مرا از این پشت دیده‌اند یا اتفاقات بسیار شخصی زندگی‌ام را از این طریق برایشان بازگو کرده‌ام.
بدترین اتفاقات زندگی‌ام وقتی افتاده که افرادی با شناخت کامل روحیات من ،بهم نزدیک شده‌اند و با استفاده از نقاط ضعف لابلای نوشته‌هایم، تسخیرم کرده‌اند .و من شناخت کامل متقابل را به‌روش معمول زندگی، در مرور زمان از ایشان کسب کرده‌ام.
می‌دانم که نوشته‌هایم می‌تواند و توانسته وسیله خطرناکی باشد ، برای سوء استفاده از صداقت کاملی که با آن می‌نویسم.
....
به‌نظر خودم ،اشکال از نوشتن من نیست.
اشکال از عدم سلامت جامعه‌ای‌ست که فرهنگش تابو زیاد دارد. تابوهایی که توسط اکثریت رد می‌شود اما همان اکثریت در وقت لزوم برای شکست دیگری ،ازش بهره می‌گیرد.و به‌دلیل بی‌قانونی یا شاید وجود قوانینی که با همه دنیا متفاوت است، این خاصیت جزو خواص وجودی پنهان همه ماست . یکی مرتب استفاده می‌کند و یکی می‌گذارد برای وقت نیاز . به‌هرحال یک خاصیت بالقوه ایرانی‌ست.
فرق درد دل وبلاگی با حضوری فقط در تعداد آدمهایی‌ست که در حضورشان ریسک می‌کنی و حرف می زنی وگرنه، در اصل هیچ تفاوتی ندارد.

Posted by froogh at 10:28 AM | Comments (15)

September 9, 2007

روزی سخت

خسته ام. روز سختی بود.
با پدرژپتو دعوا کردم. دعوا که نه. حرف درشتی زد و من بلند شدم و اتاق را ترک کردم. فقط گفتم حرف قشنگی نزدید. و بعد هم در حال بیرون آمدن از اتاق گفتم : دیگر چکی برای شما امضا نمی‌کنم.
دعوا خسته‌ام می‌کند. پدر ژپتو یک عادت بد دارد که شاید تا حدی خودم هم دارم ولی نه به‌این شدت. وقتی کم می‌آورد، برای تخلیه روانی خودش سخت ترین و زننده‌ترین حرفها را به‌زبان می‌آورد. این بار اول نبود. یک‌بار بهم گفت : لابد از فلان شرکت پورسانت می‌گیری که اصرار به‌همکاری‌شان داری.
این وصله اگر به هر کسی قابل چسبیدن باشد، به‌من، لااقل تا وقتی برای سیستم مدیرعامل مهربان کار می‌کنم، نمی‌چسبد. تنها خصلتی که در مورد خودم بهش مطمئنم سلامت نفس است.
عضو هیئت مدیره اختیار دارد به عملکرد مدیرعامل معترض شود و توضیح بخواهد چون در واقع مدیرعامل ، برگزیده هیئت مدیره و عامل اجرایی تصمیمات آنهاست.و از طرفی می‌تواند اگر به چک یا سفته ای معترض باشد، امضا نکند تا رفع ابهام شود.
شرکت پدرژپتو، مدتهاست مشکل دارد و من با اینکه واقعا دلم نمی‌خواهد آزارش بدهم، اما سوال می‌کنم. هرچند این سوالات از هفته‌ای یک‌بار به دو ماه یک‌بار رسیده‌است و تقریبا دیگر بی‌خیال شده‌ام.
امروز پای شرکت ما هم در میان بود. به‌خاطر برنگرداندن پولی که بهشان قرض داده بودیم، بازپرداخت اقساط‌مان مشکل دارد و او با خودش ما را هم به‌پایین می‌کشد.
هر دو شانس آوردیم که من از اتاق خارج شدم وگرنه از آن وقت‌هایی بود که فاتحه همه چیز را می‌خواندم .

کار کردن با آدمهای پیر بسیار دشوار است. آدم هایی که تغییر زمان و شرایط را نمی‌پذیرند و بدتر از همه معنای زمان بازنشستگی را نمی‌فهمند. پدرژپتو خسته است. و با همه ناتوانی می‌خواهد ثابت کند هنوز همان آدم بیست سال قبل است.
با افتخارات گذشته نمی‌شود زمان حال را گذراند. با این اعتقاد باید توی خانه بنشینی و هی آلبوم‌های جوانی‌ را ورق بزنی . اگر اصرار به ماندن در جامعه کاری را داری ، باید پذیرای تغییرات آدم ها و قوانین و شرایط باشی و خودت را به روز کنی.
همیشه برای آدم های مسنی که با این لجاجت هم زمان حالشان را خراب می‌کنند و همان آن افتخارات را بی‌اعتبار، متاسف می‌شوم.

قضاوت سخت است.. وقتی از دور نگاه می‌کنی.معلوم نیست خودم در آن سن چه خواهم کرد؟

Posted by froogh at 11:28 PM | Comments (11)

سوال

چند سوال از كساني كه در كار طراحي و بسته بندي هستند :

1 - قيمت تمام شده يك جعبه خوشگل و شيك مشابه جعبه هاني اسمك ( وزن يك كيلوگرم ماده داخل آن ) به‌نظر شما چقدر است؟
2- طراحي لوگوي يك كالا آيا قيمت متعارفي در بازار دارد؟
3- طراحي بروشور تا آماده سازي براي چاپ چطور؟

Posted by froogh at 12:51 PM | Comments (12)

September 8, 2007

من هنوز دوستشان دارم

براي مقابله با غم ناشي از جدايي يا شايد براي جنگيدن با آن ، يك واكنش معمول زنان اين است كه موهاي بلندشان را كوتاه كنند. مثل خود من. يا مثل اين كه لوليان نوشته است.
درست علتش را نمي‌دانم.انگار موهايت باري بر دوش دلت مي‌شوند. يا انگار با از دست دادن چيزي كه نمايش زن بودن توست، يك‌جوري عصيان مي‌كني..البته عصيان بر عليه خودت و زيبايي زن بودنت..وگرنه كه آن مرد به‌هيچ جايش حساب نمي‌كند.
در عوض معمول‌ترين واكنش مردانه‌اي كه براي مبارزه با درد جدايي ديده ام، انتخاب سريع‌السير يك دوست دختر يا معشوقه جديد است و ....
گند بزنند به اين رفتار احساسي زنانه. براي همين اين بار جلوي خودم را گرفتم تا موهايم را به باد ندهم. اما هر چه مي‌كنم نمي‌توانم آن رفتار مردانه را هضم كنم. فقط مي‌توانم خنثي باشم.

Posted by froogh at 9:21 AM | Comments (16)

September 7, 2007

یک دهاتی اصیل

صبح جمعه است.
دیشب خوابی خوب داشتم. خسته و سرشار از آرامش کتاب و سکوت و نسیمی که به‌آرامی عطر یاس را به‌اتاقم می‌آورد..
صبح زود بیدار شدم..خانه را تمیز کردم. امروز هم قرار بود کسی برای نظافت بیاید که مثل دو هفته گذشته‌اش نیامد و من هم طبق روال همین دو هفته گذشته، به هوای آمدنش هر گندی که می‌شد به‌خانه زده بودم و بازهم مثل همین دو هفته گذشته، ناچار شدم خودم گندزدایی کنم..
گلها را آب دادم و کمی کود روی برگهایشان پاشیدم.. این کود را خودمان تولید کرده‌ایم و حسابی کار می‌کند. برای بازاریابی‌اش بد نیست عکس گلدان‌های خودم را توی کتالوگ‌مان چاپ کنم.
یوکا که یک ماه پیش به‌حال مرگ افتاده بود با رسیدگی مدامم ، سرحال شده.. دوستشان دارم. دیدن جوانه های سبزشان، دلم را شاد می‌کند..
در حال حاضر مشکل اساسی همانا کچل‌شدن روزافزون مادر گلهاست. برای سرم یک کود خوشگل مخصوص درست کردم. گل ختمی سفید، رزماری، برگ بو، سبوس برنج، تخم‌مرغ، چهل‌گیاه و روغن زیتون.
سرم نامرد باشد اگر درخت رویش سبز نشود.
آبگوشت درست و درمانی هم برای ظهر گذاشته ام.
در حال حاضر همه‌جا تمیز است، بوی غذا پیچیده و کود روی سرم، یک رخوت خوبی به‌تنم داده است..
روی بالشم پر از یاس است..می‌روم بخوابم.. خواب نیمه قیلوله.
ساعت نه صبح جمعه است..وقتی به امورات این چند ساعت فکر می‌کنم، می‌بینم می‌شود در تهران هم درست مثل ده زندگی کرد و لذت برد.

Posted by froogh at 10:19 AM | Comments (6)

September 6, 2007

شبی از همین شبهای من

گلهای دم در را آب دادم. چه حس خوبی دارد. باید به آقای مدیر ساختمان بگویم بعد از این مرا هم در این فرآیند آرامش بخش شریک کند.. دو روز فقط رفته سفر..
گیتار هم تمرین کردم. کمی. فقط برای خالی نبودن عریضه..
به دوستم سر کوتاهی زدم..
برای شام یک چیز خلاصه ای درست کردم..تکه ای کوکو لای نان تست با پنیر و گوجه ..
وبلاگ کتاب خانه را هم نوشتم..شاید بعضی از پست های کتاب خوانی این وبلاگ را به آنجا منتقل کنم..

ویگن می خواند: جان من.. جان او..

حسی ندارم..هیچ حسی..
فقط دلم می خواست کسی کنارم بود که دوستش می داشتم و عشقش مال من بود.. فقط مال خودم ..و به این اطمینان داشتم..
تا با همه وجودم از این شعر کیف کنم..

او قرار جان من بود.. یار هم پیمان من بود..

ولی کسی نیست..
فرقی هم نمی کند..
بودن آدمها گاهی با نبودنشان یکی ست..
وقتی احساس کنی قسمتی از وجودت خالی ست .. همان قسمتی که دلت می خواهد پرش کند..
و نمی کند..
رهایش می کند..
رهایت می کند..
حتی این وقتها بهتر است تنها بمانی با خودت تا با دیگری احساس تنهایی کنی..
خوب بود امشب دفتر خاطراتم را می نوشتم..
عجب ویگنی ست..
مدتهاست این آلبوم را دارم و تازه دارم گوش می دهم..
و به این شاه بیت فروغ فکر می کنم.. در اظطراب دستان پر ، آرامش دستان خالی نیست..
هست؟

Posted by froogh at 11:44 PM | Comments (4)

عاقبت جوینده یابنده بود

۱- امروز بعد از یک سال و اندی، پروژه تحقیقاتی‌مان به‌نتیجه رسید. از خوشحالی به ‌گریه افتاده بودم.
۲ - کتاب اوهام پل استر را خواندم. یادم باشد که دیگر با سلیقه آقای کتاب‌فروش شهرکتاب آرین خرید نکنم.
کتابی معمولی، با صدتا داستان توی هم رفته و بسیار سطحی بود. تنها نقطه قوت کتاب ، ترجمه آقای احمدی آریان است .
۳- باید حسابی گیتار تمرین کنم. در طی ده ماه اخیر، بیش از یک میلیون تومان هزینه کرده‌ام و ده درصد یاد‌گرفته ام. معلمم عالی‌ست و خودم بسیار تنبل و بی‌پشتکار.
شدیدا در صدد رهاکردنش هستم.هی می‌گویم حیف آن پول ، باید ادامه بدهم و بعد می‌گویم ده ماه دیگر که باز همین قدر پول دادم، به‌خودم خواهم گفت حیف نان.
۴- به‌شدت گرسنه‌ام. باید سری به دوستم بزنم. خوابم می‌آید. گلهای دم ساختمان را باید آب بدهم.خانه نیاز به نظافت دارد.
حس همه اینها در من هست به‌جز حس تمرین مزخرف گیتار. :(
----
پی نوشت:
پاواروتی فوت کرد. :(

Posted by froogh at 8:58 PM | Comments (2)

September 5, 2007

فراخوان فرهيختگان قديم و جديد:)

The requested page could not be found.

Smarty error: [plugin] modifier 'alogblog_FCKeditor' is not implemented (core.load_plugins.php, line 118)