« چند قدم مانده به صبح | Main | شما هم بدونین ، بد نیست »
سه شنبه 6 شهریور 86 :: August 28, 2007
لاکی لوک
امروز پرکار بودیم. خیلی پرکار. با مدیرعامل مهربان یکی از آن تلفنهای چندساعته را داشتیم با کلی طرح جدید.
مدت زیادیست از خارج نیامده.. کمکم دارد به نه ماه میرسد.جایش بسیار خالیست. گرچه سعی میکند با ایمیل و تلفن جبران کند ولی همه بچه های دفتر نیاز به حس حضورش دارند.. به لبخندش.. و به نگاهی که آرامش و امنیت به آدم میبخشد.. مردی استثنایی برای همه کسانی که او را میشناسند..
بههر حال امروز با سرعت برق و باد کار میکردم..با وجود دردی که از ظهر بهبعد شروع میشود، باید بیشترین کارکردم را در همان ساعات اول صبح تنظیم کنم و این خودش نوعی تنوعست.
یک پروژه خوب شروع کردهایم. کار آزاد است. یعنی با دولت قرارداد نداریم. از طرفی خوب است و از طرفی باید بازاریابی کنیم. تیمی که باهم هستیم، تیم جالبیست و با شانس خوبی که من در کار دارم، همه کسانی که بهمان ملحق میشوند، آدم های خوبی از کار در میآیند. از سازنده تجهیزات و طراح بروشور گرفته تا آدم های اداره صنایع و محیط زیست.
اصولا من خوششانسم. همهجور شانسی دارم. این را همه دربارهام میگویند. درمورد درس خواندنم، خانه گرفتنم، دوست یابیام و شغلم. همیشه فکر میکنم با شناختی که از خودم دارم و ظرفیت و توانایی که از خودم میشناسم، نیرویی کمکم میکند که این دست اتفاقات بیش از آنچه باید، برایم خوب باشد.
در عوض فقط در عشق شانس ندارم. روزی که شانس را تقسیم میکردند، انگار من از بس سر همهچیز با خدا چانه میزدم، وقتی بهصف عشق رسیدم، کفگیر خدا خورده بود ته دیگ..و مسئله اینجاست که چون عادت کردهام با اعتماد به شانسم همه جا جلو بروم و موفق باشم، در این یک مورد خیلی توی ذوقم خورده و میخورد. :)
Posted by froogh at August 28, 2007 7:21 PM
نظر
به نظر من شانس گاويه كه دنبال يكي مثل خودش ميگرده
ببخشيد اگه جسارت شد
فروغ: ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Posted by: شوكين at August 29, 2007 8:07 AM
من که تو هیچی شانس ندارم پس چی فروغ جان؟هیچی! باورت میشه؟
فروغ:
فکر می کنی. امکان نداره روزی که شانس ها رو پخش می کردن حتما توی یه صفی بودی. فکر یادت بیاد ببین کجا خیلی گیر داده بودی.
Posted by: مهتاب مفخم at August 28, 2007 8:56 PM