« معرفی | Main | چند قدم مانده به صبح »

دوشنبه 5 شهریور 86 :: August 27, 2007 

من گرو گذاشتم.. خودم پس گرفتم

خیلی بهترم. خیلی خیلی. روحیه‌ام و جسمم. روزها سه ساعت سرکار می‌روم و راندمان بسیار خوبی دارم.کارهای عقب‌افتاده را با سرعت جلو می برم و اصولا وقتی زمان کمی برای انجام دارم، بهتر کار می‌کنم.
کباب و ماهیچه را از لیست غذایی‌ام حذف کردم ، درعوض چیزهایی که دوست دارم می‌پزم تا بتوانم غذا بخورم. اما بلاخره وزنی که خیلی برایش سعی کرده‌بودم باز کم شد. :(
تا مهر ،ورزش و پیاده‌روی برایم ممنوع ‌ست ولی از ابتدای مهر می‌روم یوگا چون بازهم می‌ترسم با ورزش بخیه‌ها باز شوند.
تفریح اصلی این روزهایم صحبتهای تلفنی دو سه ساعته است با دوست قدیمم. و ماهواره تماشا کردن. و کمی موسیقی. کتاب هم ندارم که بخوانم. یعنی هست ولی حوصله‌شان را ندارم. دنیای سوفی و مرشد و مارگاریتا و خیام‌نامه . هرسه برای وقتی خوبند که حسابی پر از انرژی باشی. برای همین روزنامه می‌خوانم.
همه فعالیت‌هایی که یک زمانی به‌نظرم احمقانه می‌آمد، و به‌خاطر حذف بودن‌شان از زندگیم ، به خودم پز می‌دادم، حالا مثل یک آدم بسیار معمولی انجام می‌دهم و ریلکس می‌شوم.
با‌خودم فکر کردم دلیلی ندارد خودم را اذیت کنم. هرکاری که بهم لذت بدهد، ازش لذت می‌برم.
این مدت فکر هم نمی‌کنم. هم‌چنان آن لاک سخت را دور خودم پیچیده‌ام. نمی‌خواهم فکر کنم چه بود و که بود و چه شد و چه کرد و چه می‌کند ؟ حدسیات بد و حال‌به‌هم زن را رها کرده‌ام. فقط یک‌وقتهایی به‌گذشته می‌روم... یک‌وقتهایی که دراز کشیده ام و درحال روزنامه‌خواندنم.. و یک‌مرتبه زندگی مثل فیلم با دور تند روی سقف راه می‌رود. و من فکر می‌کنم به‌خاطر محبتی که حق و نیاز یک انسان در طول زنده بودن اوست، چه حماقت‌هایی کردم.. چطور روحم را بابت خورد ترین چیزها کرایه دادم .. و چه گرفتم در ازایش؟ روحی که وقتی مال خودم بود و با باد و باران و ماه ، پروازش میدادم.. حالا روح گرو گذاشته‌ام را پس گرفته ام.. و فکر نکنم نزد ‌هیچ‌کس دیگری در زندگی، برای هیچ‌چیز دیگری، به هیچ بهایی، گرو بگذارمش.
دیر به این‌نتیجه رسیدم که هیچ کس در دنیا لیاقت عشق مرا ندارد.. هیچ کس.

Posted by froogh at August 27, 2007 3:40 PM

نظر

Just God knows that how much I undrestand your words.
you made me calms and .....

Posted by: مهرنوش at August 28, 2007 5:55 PM

چقدر مي فهمم اين آزادي روح رو .اين آزادي رو وقتي دوباره به دستش مياري برات عزيز تر ميشه انگار

Posted by: مهتاب مفخم at August 28, 2007 3:02 PM

بيربط : اميدوارم فيلم رو ببيني امشب
فروغ:
مرسی. ولی تو چجوری برام اس ام اس زدی؟؟؟؟

Posted by: BaHaar at August 27, 2007 11:37 PM

شايد غمگين به نظر برسد اين حرفهايتان اما، ته ته آن را كه نگاه مي كني اميد بزرگي هست ... اميد به آن خود دروني ... پس گرفتن همان غنيمت است براي خوشي هاي مادام العمر ... برقرار و بزرگوار بمانيد بانو

Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at August 27, 2007 7:53 PM

نازنین، مسکن موقتی اگر حتی خوب باشه،کافی نیست . به فکر علاج باش

Posted by: بابک at August 27, 2007 7:12 PM

اين حرفها رو از زبون فروغک نشنويم.مطمئنا فروغ پاييزي و بهاريي که ما ميشناختيم اين چيزها رو نميگفت. گاهي ناله و شکايت دوستانه ميکرد ولي اصل دوست داشتن و دوست داشته شدن رو زير سوال نميبرد. نه فروغ جان؟
بي خيال همه آدمهاي قدر نشناس دنيا،اما ...

Posted by: سحر at August 27, 2007 4:44 PM

فروغ جان، خوشحالم که خوبی. امیدوارم روزی یه نفر پیدا بشه که لیاقت عشق تو رو داشته باشه و قدر روح بزرگ تو بدونه.

Posted by: رعنا at August 27, 2007 4:09 PM

hamin ke salamate jesmitun dare barmigarde mohemtarin chize. dar morede baghiyash vaght baraye fekr kardan hast ;)

Posted by: man(roozmare negar) at August 27, 2007 4:02 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟