« تولدی دیگر | Main | سکوت یکم »
جمعه 2 شهریور 86 :: August 24, 2007
این نیز بگذرد
دوست قدیمیام مرا برد بیرون. رفتیم سینما و شام. فیلم مزخرف قاعدهبازی را دیدیم. تنها خوبیاش اینبود که شاید چند دقیقه بین آن همه مزخرفی که میدیدی، میخندیدی. انگار همه هنرپیشههای معروف کنار هم جمع شده بودند و با هم یک قرار دسته جمعی گذاشتهبودند که گند بزنند به همه سابقه شان.
شام خوبی خوردیم. یکسال بود با هم قراری نگذاشته بودیم.. خاطرات این یک سال را برای هم گفتیم و از گندی که به زندگیمان زده بودیم و رقتهبود پیکارش. هرکسی داستان خودش را میگفت و حرف دیگری را نمیشنید..شاید خوشبختانه...
بهش گفتم بروم پیش دکتر مجد مشاوره؟ و او سوال کرد بهنظرت بروم دارو درمانی شوم؟
یکیمان دکتر است .. یکی مان مهندس..یکی مطب دارد و منشی و دم و دستگاه.. یکیمان خیرسرش مدیر چند نفر آدم است..و وجه مشترک هردویمان سادگیست و قلبهایی باور ناپذیر به بدی دنیا..
کسی نمیتواند سرزنشمان کند..هیچکس. دیگر حتی خودم هم خودم را سرزنش نمیکنم..بار اول است که حق را بهخودم میدهم..هم برای انتخابی که کردم و هم برای ادامه راهی که زود فهمیدم بهترکستان ختم میشود و هم برای برگشتی که میدانستم احمقانه تر از انتخاب و ادامه راهم است..
با اینهمه از این بازگشت کوتاه مدت دردآلود پشیمان نیستم.. برگشتم..تا بهخودم ثابت کنم اشتباه ندیدهام... اشتباه نفهمیدهام.. اشتباه نشنیدهام..
و سرانجام خط بطلان بر تمام این یک سال کشیدم...
وقتی فکرش را میکنم ، کلماتی که جلوی چشمانم رژهای پایان ناپذیر دارند، .. آه خدایا .. فکر میکنم چه صبری داشتم..
چطور توانستم زیر آنهمه درد، نقش خوشبختترین زن دنیا را بازی کنم؟
بههر حال گذشت..
حالا دیگر خاطره ای آزارم نمیدهد..انتظاری از هیچکس ندارم.. سکوت در درونم حکمفرماست..زیر لاک سرد خودم نشسته ام.. و فقط فکر میکنم به این سالهای بیبازگشتی که به تکتکشان فاتحه خوانده ام ...
Posted by froogh at August 24, 2007 12:22 AM
نظر
حالا دیگر خاطره ای آزارم نمیدهد..انتظاری از هیچکس ندارم.. سکوت در درونم حکمفرماست..زیر لاک سرد خودم نشسته ام.. و فقط فکر میکنم به این سالهای بیبازگشتی که به تکتکشان فاتحه خوانده ام
اين خطوط خيلي برام آشنان. انگار از دل من حرف زدي. از دل يه زن سي و هشت ساله تنها
Posted by: elham at August 24, 2007 3:49 PM
چرا اینقدر با گذشته کلنجار می رید؟ یه ادم جدید وارد زندگی تون کنید، همه ادمها بد نیستند. چون یه تجربه بد دارید، دلیل نمی شه به کسی نشه اعتماد کرد
Posted by: tireng at August 24, 2007 11:40 AM
سلام فروغ عزیز...از یکی از دوستانم که با شوهرش برا مشاوره پیش این دکتر مجد رفته بود شنیدم، یک ساعت رو میزش می گذاره و نصف حواسش به عقربه ها ی ساعت هست که هر 15 دقیقه میخواد مشتری رو چارژ کنه یک وقت دقیقه ای کمتر حساب نکنه!!!....در ضمن میگفت خیلی کلیشه ای است....بگذریم فکر میکنم اگر بپذیریم که تمام این تجربه های تلخ و شیرین زندگی برا اینه که این دنیای عظیم و پر راز و رمز و قانونهاش رو بشناسیم میتونیم راحت ترباشیم و حتی زمانی به این که اینقدرجدی گرفتیمشون بخندیم!.........................................دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد ...........................................
Posted by: nasrin at August 24, 2007 2:45 AM
آقای متخصص خوشبختی ( دکتری که اوپرا وينفری در برنامه اش آورده بود که فوق تخصصش در خوشبخت زيستن بود !) ميگفت : برای کسانی که بالای ۳۰ سال هستند اولين قدم اينه که هر کاری قبل از ۳۰ سالگی کردند و براشون رضايت بخش نبوده رو تمام و کمال بگذارند کنار و حتی ۱ ثانيه ديگه راجع بهش فکر نکنند . دقيقا خيال کنند که بعد از ۳۰ سالگی دوباره متولد شدند و شروع به زندگی کنند.
Posted by: BaHaar at August 24, 2007 12:52 AM