« ممنونم که هستید | Main | تولدی دیگر »

چهارشنبه 31 مرداد 86 :: August 22, 2007 

یک نگاه، یک سخن

منم و سکوت و این خانه.. شمع روشن کرده ام.لیوانی چای..و غذا هم پخته‌ام..باید تقویت شوم. رفتم آمپول بزنم. دکتر نبود.
دکتر محله ما سی سال است اینجاست..اما به‌گمانم فقط آمپول می‌زند..یک خانه قدیمی دارد با یک باغچه پر از گلهای سجافی زرد و دراز مثل موهای پیرزنی که روزهاست شانه نخورده .. پریروز که رفته بودم پیشش، دلم خواست بگویم دکتر بگذار باغچه‌ات را برایت مرتب کنم.. رویم نشد. بعد باغچه‌اش را مجسم کردم با یک‌عالمه بنفشه و رز و نسترن ..و یکی دوتا درخت..
دکتر پیری‌ست..خیلی پیر..و از آدم تعریف می‌کند. مانتوی سفیدی پوشیده بودم و یک دامن سفید بلند. پرسیدم روی کدام تخت بخوابم؟ گفت: خانم خوشگل، تخت دوم.این تخت اختصاصی‌ست برای آدم های شیک‌پوشی که به من افتخار می‌دهند. تمیز‌تر از بقیه جاهاست.
مطبش همان زیرزمین خانه‌اش است. از آن زیرزمین‌های قدیمی که دیگر ازشان خبری نیست. روی دیوارهایش عکسهای بریده مجلات است.  یک مادر و یک نوزاد. مزمت سیگار و  ایدز.
فکر کردم چه خوب بود به‌جای آن عکسهای بریده شده بی‌سلیقه، یک قاب بزرگ بود از آنها که دختری بالبخند و یک کلاه سفید، هیس می‌گوید.. و یک گلدان بزرگ پر از گل‌های رنگی و دو‌سه‌تا ملافه سفید پاک و پرده های خوشگل..
دکتر را نگاه کردم و او طبق معمول همیشه گفت : نرخ همه چیز بالا رفته خانم، اما من سالهاست همان دویست‌تومان را می‌گیرم..پول را دادم و بیرون آمدم..
نگاهم به‌گربه پیری افتاد که لابلای گلهای سجافی زرد دراز کشیده بود.. و پیرزنی با موهای سفید که از پنجره نگاهم می‌کرد ...
و بعد فکر کردم که ...
دلم یک باغچه می‌خواهد.. یک گربه.. و نگاهی منتظر.

Posted by froogh at August 22, 2007 9:30 PM

نظر

من بيشتر يك نگاه منتظر ميخواهم دلم از زندگي وقتي هيچ كس منتظرت نيست بهم مي خوره وقتي كسي كه فكر ميكني دوستت داره حتي بي خداحافظي ميذاره ميره دلم از خودم هم بهم ميخوره
فروغ: دلت از اون به هم بخوره نه از خودت عزیزجان.

Posted by: گلي at August 28, 2007 4:54 PM

سلام بازهم مهربانانه...به توی عزيز....گاهی وقت ها که فکرمی کنم...البته گاهی وقت ها...می بینم آدم های بزرگ وکوچک زیادی درون کله ام، آمد ورفت داشتن...آدم های کوچک زود رفته اند تا شاید روزی برگردند وبرگرده من به تماشای ستاره ها بنشینند یا شاید بزرگ شوند ...بزرگترازبزرگ....اما آدم های بزرگ هم، زود رفته اند ...کله من یعنی ناما جعفری این قدرکوچک بود که آدم بزرگ ها درونش جا نمی گرفتن...به ديداری باز.تازه اميدوار

Posted by: ناما جعفری at August 23, 2007 12:36 PM

همه چیز رو میشه بدست آورد! اما اون نگاه منتظر خیلی بدست آوردنش سخته! در واقع تا تو منتظر کسی نشی، اون منتظر تو نمیشه!

Posted by: ماکان at August 23, 2007 6:41 AM

mano bordi be khaterat e ghadim, shayad be yek jayee shabiheh hamoon matab, be tanhayeehat ... had e aghal in negah ke to dari tanha nist, ba tost va dar man tekrar mishavad...

Posted by: toranjak at August 22, 2007 11:08 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟