« طعم تلخ تقدس | Main | ممنونم که هستید »
سه شنبه 30 مرداد 86 :: August 21, 2007
نگاه اول
امروز با گل یاس حرف میزدم. چاکراها را برایم گفت و گفت که چاکرای او آبیست. و گفت که میدانی خواهر.. مشکل ما این است که زیاد فکر میکنیم و برای همین گاهی سربه جنون میزنیم. گفتم افکار چهار من نه شاهی.. گفت نه .. مطمئنم که فکرهایمان بیارزش نیست اما زیاد است.. برای یک نفر زیاد است..
زندگی من بیش از آنکه بخواهد سخن باشد یا عمل، فکر است..و این آزارم میدهد.. بر روی جزییات دقیق میشوم. و موشکافی میکنم.. استنتاج میکنم. خودم را، مردم را.. زندگیام را.. که چه شد.. چه کردم..چه کرد..
برای من گذشته دیر میگذرد..بسیار دیر..و فراموش نمیکنم..کلمات در ذهنم حک میشوند.و سالها باید طی شود تا کلمات را از یاد ببرم. و حرکات آدمها همه برایم معنا دارند..از کنار هیچچیز بهآسانی عبور نمیکنم..و همه اینها زندگی را برایم سخت میکند.
انگار هر اتفاقی که پیرامونم میافتد، ذره ذره با روحم واکنش میدهد..هرقدر بخواهم فکرم را متوقف کنم، نمیشود. اگر هم بشود، روزی مثل آتشفشان، زبانه میکشم..و میسوزانم..
برخلاف ظاهرم، نگاهم در همان لحظه اول برخورد با اتفاقات دقیق است..معمولا اشتباه نمیکنم. نامش را حس ششم بگذارم یا هرچیز دیگر، تفاوتی ندارد. بهنظرم بس که در تمام زندگی به جزییات دقیق شده ام، شناساییام بیاشتباه است. اما بهخودم اعتماد ندارم. میترسم به آن برخورد اول با قضایا اتکا کنم. همیشه میخواهم فرصتی دوباره به آدمها و به زندگی بدهم..گرچه میدانم بیهوده است. پیش نیامده که فرصت دادن کسی یا چیزی را عوض کردهباشد..
بعد از این میخواهم فقط و فقط بهخودم اعتماد کنم. مشورتکردن را کم کنم.. و اگر در نگاه اول پی به اشتباه بودن اتفاقی بردم، بیآنکه پی نشانه بزرگتری بگردم، رها کنم. هرکه میخواهد باشد.. هرچه میخواهد باشد.
تنها زمانی که بیهیچ فرصت دوبارهای بر سر قضاوتم ایستادم، هنگام طلاقم بود. خیلی وقتها بهخودم میگویم زود تصمیم گرفتی..باید زمان میدادی.. و این وقتهاییست که دلتنگ تنهاییهایم میشوم..اما در نهایت میدانم بزرگترین تصمیم درست زندگیام همان بود.
Posted by froogh at August 21, 2007 6:47 PM
نظر
.مطلب بالا رو که میخوندم به نظرم اومد یه نفر داره خودمو تحلیل میکنه .منم هیچوقت تو زندگی یاد نگرفتم فرصت دوباره رو از لغت نامه زندگیم حذف کنم .همیشه هم چوبشو خوردم
من امروز برای اولین بار اینجا اومدم.و احتمالا هر روز خواهم اومد.با ارزوی سلامتی و خوشی
Posted by: هاج at August 22, 2007 11:07 PM
سلام عزیزم من با تمام وجودم به حس ششم اعتقاد دارم اما نمیشه با اعتماد مطلق به خود تصمیم گرفت موفق باشی.
Posted by: محبوبه at August 22, 2007 3:04 PM
وقتی جسممون زخمی میشه فرآیندهای شفابخشی در وجودمون هستند که اون زخم رو بهمرور التیام میدهند، این التیام پیدا کردن نیاز به زمان داره نباید مرتب زخم رو انگولک کنیم.
فرآیندهای مشابهی هم در روان آدم هستند که زخمهایی که روح آدم میخوره رو شفا میدند بهشرطی که هی بهشون فکر نکنیم و ور نریم.
یک راه موقت برای فکر نکردن به دردهای درون اینه که با محبت به دیگران سعی کنیم مشکلات اونها رو حل کنیم.
اگه آدم مدتی با محبت رو به بیرون زندگی کنه این فرآیندهای شفابخش زمان لازم برای التیام دادن رو پیدا
میکنند.
راستی وقتی به نوشتههام جوابی نمینویسید احساس مهمان ناخونده بودن بهم دست میده.
این فیلم رو دیدید؟ خیلی قشنگه
Patch Adams
http://www.imdb.com/title/tt0129290/
فروغ:
مهمان ناخوانده نیستید.. گاهی سکوت علامت موافقت است.
Posted by: م.د at August 21, 2007 11:33 PM
یکی از سخت ترین کارها فکر کردن خوش به حالتون که زیاد فکر می کنید.
Posted by: جواد غلامی at August 21, 2007 8:55 PM
اين كه در نگاه اول در مورد مساله اي قضاوت كني گهگاه شايد ناجور بشه! كلا زندگي حسي مطلوب تر هست ولي نه هميشه!!
فروغ: این زندگی حسی نیست. نگاه اول من که فکر می کنم دقیق است اصلا حسی نیست بلکه کاملا عقلانی ست. واکنش بعدی ام که فکر می کنم باید عجله نکنم، شاید نگاه اول اشتباهی داشته ام کاملا حسی ست.
Posted by: ماكان at August 21, 2007 8:21 PM