« ابرو به من کج نکن..کج کلاخان یارمه ! | Main | طعم تلخ تقدس »

دوشنبه 29 مرداد 86 :: August 20, 2007 

این غر نیست ، یک طنز تلخ است

دوستم دکتر است. دوست‌پسر سابقش از او اخاذی می‌کند.
از من می‌پرسد: یعنی واقعا این همه مدت دوستم نداشت؟
من می‌گویم : چرا داشت.
یعنی دلم نمی‌تواند راضی شود به‌اینکه باور کنم آنچه می‌بینم واقعیت دارد..
می‌گوید: هنوز با این‌همه مصیبتی که از دستش دارم ، بعضی شبها مثل قدیمها جلوی تلوزیون دراز می‌کشم، سرم را روی بالش می‌گذارم و خیره می‌شوم به‌سقف.. فکر می‌کنم او روی مبل کنار دستی‌ من نشسته‌است.. و هر‌چند دقیقه خم می‌شود روی سرم..مرا بوس می‌کند و می‌گوید خدایا من با عشق این زن چه کنم؟ دارم دیوانه می‌شوم..

دوستم می‌گوید هنوز ته دلم می‌خواهد باور نکند که آن‌همه دروغ بود..

..

من با خودم فکر می‌کنم..که چرا همیشه درباره آدمهای دور و برم یک اشتباه یکسان را تکرار می‌کنم؟
اگر بارها و بارها از کسی حرکتی را ببینم که دلیل روشنی بر ضدیت گفتارش با نیتش باشد، باز می‌گویم نه.. تو اشتباه می‌کنی زن..امکان ندارد..
و بعد رفتار او را توجیه می‌کنم و خودم را به محکمه می‌کشم.با این افکار حماقت بارم تا آنجا جلو می‌روم که سرم  به سنگ کوبیده شود .. له شوم و خونین و مالین به‌حد مرگ برسم. بعد باورم می‌شود که همه‌چیز امکان دارد.
تازه..وقتی کمی جای زخم‌هایم خوب شود، دوباره سیکل معیوب را تکرار می‌کنم..هربار با درد بیشتری سرم کوبیده‌می‌شود..نقطه پایان زمانی‌ست که دیگر حسی برای انکار واقعیت در من نماند.

Posted by froogh at August 20, 2007 12:16 AM

نظر

«اصولا آدم هاي پاك نيت گاهي گرفتارچنين آدمهايي مي شن
وكاملا درك مي كنم كه باوجود ادله ي روشن عليه چنين آدمهايي
بازهم برايشان دلسوزي مي كنند»
سلام،
.
گام اول برای درس گرفتن از خطاها اینه که آدم بفهمه سرچشمه مشکلاتی که براش پیش می‌آد لزوما بیرون آدم نیست، معمولا خود آدم هم خطاها و حتی نقصان‌های ذاتی داره.
پ.ن: راستی فروغ خانم در جواب اون پست مسابقه‌ی فوتبال و همسر و معشوقه و کاپ طلایی یه پیغام به این ایمیل‌تون فرستاده بودم، خوشحال می‌شم اگه خوندینش یه اشاره‌ای کنید که نظر شما چیه.

Posted by: م.د at August 21, 2007 11:34 AM

چرا؟
واسه اينكه اين چيزايي كه اينقدر تو رو رنج ميده و شوكه ميكنه حداقل تو اين مملكت عاديه و طبيعيه
و جزئ زندگيه

Posted by: شوكين at August 21, 2007 7:51 AM

فروغ عزیز، به نطر من این هم نشانه دیگری است از دهها نشانه از اینکه بخش بزرگی از زنان ایرانی در تجربه های عاشقانه چه بسیار ساده دل اند. دلیل این سادگی به سطح تجربه اجتماعی زنان در ارتباط با مردان بر می گردد و نیز ساختار لق اجتماعی در حمایت از زنان مجرد. یک نکته دیگر هم البته باورهای قدیمی زنان به مردانگی مرد است که در برابر مردی که در دهه های اخیر از هر ارزش سنتی و اجتماعی تهی شده باشد رنگ می بازد. ...

Posted by: سیب at August 21, 2007 5:08 AM

ما ادمها تا به یه نفر تسلط پیدا کردیم، به خاطر محبتش، ضعفش، ... شروع به سو استفاده کردن می کنیم، انگار یه چیزه غریزیه

Posted by: tireng at August 20, 2007 10:13 PM

برو آنور میز و قضیه را از طرف مقابل هم ببین شاید دوست تو شخصیت منفی فیلم زندگی شد

Posted by: مهم نیست 2006 at August 20, 2007 7:06 PM

طنز هم نيست! تلخيش خيلي خشنه!

Posted by: ماكان at August 20, 2007 5:20 PM

تا حالا هزار بار اینجا نظر گذاشتم و هر بار
error
داده
نمیدونم اینبار میتونم حرفم رو بذارم یا باز هم مثل همیشه ناامید میشم
اما خواستم بگم که
گاهی وقتها بهت حسودی میکنم که انقدر خوب مینویسی

Posted by: فری ناز at August 20, 2007 3:40 PM

به جز در موارد بسیار معدودی که ممکنه دیگری مارو فریب بده و بهمون دروغ بگه معمولا خودمون هستیم که خودمون رو فریب میدیم .

Posted by: لیلا at August 20, 2007 3:31 PM

بچه كه بودم سرم محكم خورد به گوشه پنجره و شكست - هنوز كه هنوزه وقتي درست وسط شكستگي را كه فشار ميدم درد ميگيره - گاهي زخمهاي كهنه را فشار بده تا يادد بياد چرا زخم شده - اگر از تجربه درس نگيري يعني قدرت يادگيريت كمه؟!!! واقعا كمه؟ يا نميخواي ياد بگيري؟
فروغ:
نمی دونم. شاید قدرت یادگیری ام کمه. معلم موسیقی ام می گه دیر از محیط جذب می کنی. شاید راست بگه. خودم فکر می کنم که باور پذیری ام مشکل داره.

Posted by: Mandana at August 20, 2007 12:40 PM

دلم میخواست پیشت بودم

Posted by: لاله at August 20, 2007 11:51 AM

سلام.. باور كردنش سخته اما شما كه دروغ نمي‌گي! يك‌مرد خيلي راحت و بدون هيچ دليل و انگيزه‌اي با احساسات يك‌دختر تحصيل‌كرده بازي كند. وقتي كه يك‌مرد سوگند مي‌خورد و نام عشق را بر زبان مي‌آورد شايد!.. آن وقت دورغ نمي‌گفته و بعدها اين عشق رنگي! رنگ عوض كرده است..اي كاش خانم دكتر يك راه خوب پيدا كند براي رهائي از اين گرفتاري..

Posted by: حسين at August 20, 2007 11:22 AM

دیروزها کسی را دوست می داشتی … این روزها دلتنگی , تنهایی تنها ... به همین سادگی تمام عمرت گذشت

مشکل اينجاست که ما با حقایق کنار نمی آييم و هی به خودمان دروغ می گوييم

Posted by: Farshid at August 20, 2007 10:50 AM

سلام
منم بعضي وقتا دوس دارم واقعيتو فراموش كنم ولي يه چيزايي يادم مياد كه دوباره ميام تو اين دنياي دروغ تا وقتي يه عده متاسفانه زياد عشق و دوس داشتن رو به بازي بگيرن دنيا همينه
تا روز قيامت

Posted by: saba at August 20, 2007 10:26 AM

واااااااااااااي بانو
اينطور وقتا فكر ميكنم تو تو ايران زندگي نمي كني

فروغ: چرا؟

Posted by: شوكين at August 20, 2007 9:42 AM

tabdil shodane ye eshgh o alagheye shadid be ye tanafore shaidid va ehsase enzejar o entegham hamishegi bude!

Posted by: sun at August 20, 2007 8:42 AM

آنکه می گوید دوستت میدارم/خنیاگرغمگینی ست که

Posted by: FARZAD at August 20, 2007 6:47 AM

چطوری فروغ جان . امیدوارم خوب باشی دوست من . این دوست دکترت هم مصداق خیلی از آدمهای دور و بری منه

Posted by: هیس at August 20, 2007 2:57 AM

بیشتر مواظب باشید!یه آدمه عاقل دو بار از یه سوراخ گزیده نم شه....

Posted by: جواد غلامی at August 20, 2007 2:17 AM

اکثر ما ادمها خاکستری هستيم . در موقعيتی فرشته ايم و جای ديگه عين اهريمن. درست مثل همون پليسه توی «کراش» و توی اين راه به خودمون و ديگران آسيب ميزنيم
و ميتونيم جمع اضداد هم باشيم و دوست داشتن و آزار رسوندن رو همزمان انجام بديم.

Posted by: BaHaar at August 20, 2007 1:59 AM

اين اسمش تجربه است
اسمش زندگيه
اصولا آدم هاي پاك نيت گاهي گرفتارچنين آدمهايي مي شن
وكاملا درك مي كنم كه باوجود ادله ي روشن عليه چنين آدمهايي
بازهم برايشان دلسوزي مي كنند
جدايي براي چنين آدمهايي سخت است
زيرافكرمي كنندطرف مقابلشان آسيب مي بيند
اما بايد تحمل كردم و به اين رابطه ها پايان داد
مطمئن باشيد دربهتري به رويتان باز مي شود
لالا كوچولو

Posted by: لادن at August 20, 2007 1:34 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟