« من هیچ ..من نگاه | Main | ابرو به من کج نکن..کج کلاخان یارمه ! »
شنبه 27 مرداد 86 :: August 18, 2007
( )
امروز بعد از پانزده روز رفتم سرکار. همهچیز سرجایش بود. بهجز کولری که سوختهبود ، مدیر مالی که با پدرژپتو دعوای افتضاحی کرده بود و انبوهی از برگههای مرخصی که دو نفر و نصفی آدمی که با من کار میکنند، گذاشتهبودند روی میز.
کولر را دادند تعمیر.
پدر ژپتو هم سعی میکرد با کنایههای مختلف مرا در جریان دعوایی که میدانست خبردار هستم، بگذارد. محل ندادم. فکر کردم باید با آقای ووپی و مدیرعامل مهربان صحبت کنم و واکنشم حسابشدهباشد.
مرخصیها را امضا کردم. کارها را دیدم و چند تلفن زدم. و بعد آژانس گرفتم و برگشتم منزل.
حالم خوب نیست. بهنظرم دچار افسردگی بعد از جراحی شده ام. نمیدانم آیا همچین چیزی هم وجود دارد یا نه؟ فقط میدانم اصلا خوب نیستم.
افکارم را با کمک کلرودایزوپوکساید در فاز فریز ، حفظ میکنم. زیر لاکم قایم میشوم و ساکتم. فقط مینویسم.
راستی .. قلمموی بزرگی که آرزویش را کرده بودم، امروز رسید.
خدا را صدا زدم و ازش خواستم .
یک قلممو فرستاد با این فرمان: پاک کن.. بوم غمافزای زندگیات را پاک کن.
Posted by froogh at August 18, 2007 8:46 PM
نظر
چه عجب
مارو هم صدا زدي
خيلي وقت بود خبري ازت نبود
( از طرف خداوند)
Posted by: شوكين at August 19, 2007 3:40 PM
بوم رو پاک کن ولی از یاد نبر!
Posted by: جواد غلامی at August 19, 2007 10:25 AM
فروغ جان
من هم بعد از عمل جراحی تا مدتی افسرده شده بودم. ولی بهتر می شوی... نگران نباش.
Posted by: ستاره at August 19, 2007 8:52 AM
... حالا ديگر جزو سخت پوستانم
... حالا ديگر جزو سخت پوستانم
... حالا ديگر جزو سخت پوستانم
نمي دانم براي شما هم پيش مي آيد يا نه؟ اما يك وقتي دل آدم مي خواهد ازاين لاك سخت و ساكت و خاكستري هم ... يعني، دل آدم حتا رهايي از اين سختي را مي خواهد ... نمي دانم ... خوب باشيد ... شادبمانيد
Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at August 19, 2007 5:09 AM
من هم نمیدونم یه همچین چیزی هست یانه
ولی من هم ٬توی اسفند بهش دچار شدم...شاید بخاطر مواد بیهوشی باشه
مخصوصا اگر زمان عمل طولانی بوده
...
خوب میشی
انقدر توی این چند سال که میخونمت
قدرت توی کلماتت دیدم که فکر میکنم زود تر از اون چیزی که باید خوب میشی
Posted by: لوتوس at August 19, 2007 2:07 AM
شادی، فرار از روزمرگی، به همین سادگی
Posted by: tireng at August 18, 2007 11:03 PM
تو خوبی؟ من نوشته یی رو که در مورد گل یاس نوشته بودی زیاد دوست داشتم. این روزها می گذرد و تو دوباره بنفشه می کاری . قول می دهم. قول زنانه. قول شرف!!!
فروغ:
من خوبم؟ هوم...نه.. ولی می دانم که می گذرد و حتما سخت تر از همه روزهای سختی که تا امروز گذرانده ام نخواهد گذشت.. حالا دیگر جزو سخت پوستانم.. آدم نیستم.
Posted by: sayeh at August 18, 2007 9:08 PM