« از رنجي كه مي‌بريم | Main | فروغ بوقی »

شنبه 30 تیر 86 :: July 21, 2007 

من شرمنده ام.

از آدمهایی که پیاده وسط برنامه‌های آدم راه می‌روند، هیچ خوشم نمی‌آید. با این سیستماتیک بودن من و نظمی که گاه برای خودم کلافه‌کننده می‌شود، فرود آمدن این‌افراد در میان سرزمین مرتبم، اخم‌هایم را شدید توی هم می‌برد.
امروز کلاس موسیقی داشتم. آقای معلم نیامد.
عصبانی‌ام.
دوشنبه‌ام گرفته‌می‌شود.لازمش داشتم.با یک عالمه کاری که برای آن روز چیده بودم.
..
الان هنوز هم عصبانی‌ام.
یک قرارداد با شرکت پدرژپتو بسته بودیم که خیلی اتفاقی ،شاید هم نه اتفاقی، به‌خاطر بی‌فکری و سهل‌انگاری خودم، با سودی کمتر ازآنچه فکرش را می‌کردم، انجام شد.
تازه پدرژپتو لطف کرد وگرنه باید با ضرر تمامش می‌کردم.
این را اعتراف می‌کنم که از دست خودم هم عصبانی‌ام.
وقتی کسی روی اعصابم راه‌برود، همه روزهای خوب را زود فراموش می‌کنم و با گیوتین گردنش را نشانه می‌روم.
این را امروز مدیرعامل مهربان گفت.
راست می‌گوید.
گفت تو مشاور آدم شناسی من هستی، به جز وقت‌هایی که درگیر احساساتت می‌شوی و بعد آن جمله بی‌رحمانه واقعی را درباره گیوتین گفت.
گفتم بزرگ شده ام و کمتر از این‌کارها می‌کنم.
گفت:معلوم نیست.
خندیدیم.
ولی من واقعا عصبانی بودم.
چون این خاصیت منفی‌ام را می‌دانم.حتی موقعی که گیوتین در دست، گردنی را نشانه رفته‌ام، کاملا آگاهم که دچار آن حس احمقانه‌ام و باید کنترلش کنم.
و نمی‌کنم.
پس هنوز بزرگ نشده‌ام.
امروز پدرژپتو لابلای حرف‌هایش گفت بخشی از سودی که در صورت مالی‌ات نشان‌می‌دهی هزینه‌هایی‌ست که می‌اندازی گردن شرکت ما. جریان هزینه بین ما همیشه یک سویه‌است.
من عصبانی بودم.
اما دیدم دیگر اوج اوج اوج حماقت است اگر انکار کنم. و گفتم درست است.
پدر ژپتو را دوست دارم.
این را وقت‌هایی می‌فهمم که نگاهش می‌کنم و می‌بینم مثل پدرم پیر شده، با این‌همه سرکار می‌آید و می‌بینم که مثل پدرم، از تغییر خودش عاجز است و برای همین مثل پدرم استعفا می‌نویسد.
مسبب استعفا نوشتنش من بودم. :(
گیوتین در دست ایستاده بودم و با خشم، از دست عوض نشدن لجوجانه‌اش، ترساندمش.
پدرژپتو دوستم بود.
و هست.
و من دوستم را با آن وضع فجیع ترساندم.
و حالا ، در این لحظه می‌دانم که دقیقا برای همین عصبانی‌ام.
معلم موسیقی برود گم شود و همه کسانی که با پای لخت وسط نظم آشغالی من راه می‌روند.
من دوستم را ترساندم.
قدرتم را، قدرت جوانی‌ام را ، به رخ  یک پیرمرد کشیدم.
گند بزنندم.
حالا اگر پدر ژپتو برود،  من بدون رنگ خاکستری ، با یک جعبه مداد رنگی ناقص چکار کنم؟:(

Posted by froogh at July 21, 2007 9:17 PM

نظر

ميخواستم بگم....و
چيزه...و
....
من ميرم بعدا ميام !!

Posted by: شوكين at July 22, 2007 1:25 PM

مشهدی‌ها همیشه‌ی خدا شاکی‌اند.
این یک!
مشهدی‌ها دیر، خیلی دیر ــ شاید هرگز، چه بسا هیچ‌وقت ــ تغییر می‌کنند.
این دو!
مشهدی‌ها خیال می‌کنند بقیه، همه‌ش غر می‌زنند و لجوج و تغییرناپذیرند.
این تبصره!
جایی را می‌شناسم که صاحبش، هم همیشه‌ی خدا غر می‌زند هم هرگز عوض نمی‌شود ــ یعنی چطور برایت بگویم، همیشه‌ی خدا یک‌جور است. یعنی هربار با رفقا آن جا رفتیم، دیدیم که مشغول گند زدن به خودش و عالم و آدم است و از هیچ چیز خوشش نمی‌آید و شارژ عصبانیتش تا ته پر است. جالب اینجاست که اسم آنجا، اسم یکی از رمان‌های نویسنده‌ای بزرگ و گاهی هم اسم شاعره‌ای پراحساس است.
این سه!

اینقدر سه نکنید خانوم!
روزتان پر از سرندی‌پیتی و فرشته‌ی مهربون و دکتر ارنست! (این آخری، همان چیزی است که حالتان را خوب می‌کند!)
فروغ:
اولا كه با سه تا حكم بالا كاملا مخالفم. دوما از ابراز محبت بي دريغ شما ممنون.

Posted by: Yasin at July 22, 2007 11:12 AM

امر.ز خشن بودی ، خیلی خشن.می دانی شاید من هم گاهی خشن بوده ام در زندگیم. ولی هیچ وقت خشونتم را نقطه قوت شخصیت و زندگیم ندانسته ام. شاید باید کمتر با وجه جدی خود درگیر شوم.
شاد زی

Posted by: melikbaba at July 22, 2007 11:11 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟