« :( | Main | من شرمنده ام. »

پنجشنبه 28 تیر 86 :: July 19, 2007 

از رنجي كه مي‌بريم

وقتی بچه بودم، پدرم برایم جوجه‌های زرد کوچکی می‌خرید که باهشان رفیق می‌شدم. بس که دوستشان داشتم، دلم می‌خواست بهتر و استثنایی‌تر از همه پرندگان بارشان آورم. فکر می‌کردم همه‌چیز با آموزش درست می‌شود.
می‌بردمشان لب بالکنی ، یک طبقه بالا‌تر از کف حیاطمان ، و از آن بالا پرتشان می‌کردم زمین، به‌امید اینکه سرانجام یاد بگیرند شبیه گنجشک بپرند.
خیلی سعی کردم، نشد. حتی به بالشان چتر نجات کوچکی می‌بستم یا کاغذ بادبادک... جوجه را پرت می‌کردم و جوجه بدبخت نفس‌نفس زنان به‌زمین می‌خورد..
بعد بغلش می‌کردم.. سرش را روی سینه‌ام می‌گذاشتم و می‌گفتم ببخشید عشق من..ولی من مطمئنم تو بلاخره پرواز یاد می‌گیری..نازش می‌کردم و قلب کوچکش را که با شدت می‌تپید، به‌خودم می‌فشردم..

جوجه بلد نبود گریه کند.. اگر بلد بود حتما هنوز رد اشکهایش بر شانه‌های کودک مانده‌بود..

Posted by froogh at July 19, 2007 9:36 AM

نظر

جوجه های زردرنگ، بندگان معصوم خدا... یکی داشتم به طرز فجیعی ماند لای در حیاط و .... طفلی جوجه. فاتحه ای به یاد او

Posted by: حسین ن at July 21, 2007 11:35 PM

خيلي حس بديه وقتي‌كه يه زنداني در‌به‌در بگه >

Posted by: دلتنگ at July 21, 2007 9:11 PM

هر چیزی استعداد و توانایی های محدودی داره که نباید بیشتر از اون ازش انتظار داشت . همانظور که جوجه های تو قابل آموزش نبودند چون محدودیت داشتند خیلی از آدم ها هم قابل آموزش نیستند. هیچ وقت مادر بزرگ من قادر به رانندگی نیست حتی اگر مربی اش مایکل شوماخر باشد.
آرزو می کنم که یک جوجه زرد نباشم . دوست دارم معلم خوب داشته باشم و قابلیت برای یادگیری و گرنه همیشه پر و بالم زخمی خواهد بود. ومن حتی کسی ندارم که سرم را روی سینه بگیرد و دلداری ام بدهد.

Posted by: بابک at July 20, 2007 6:24 PM

یاد ه بهترین خاطرات زندگیم افتادم! ...

Posted by: بهاره at July 20, 2007 3:21 PM

ياد خودم افتادم كه همين كارو با گنجشكهاي بينواي كوچك ميكردم با دخترداييم بنفشه... يادش به خير نخي رو به پاهاي گنجشك ميبستيم و پرتشون ميكرديم هوا تا پرواز ياد بگيرن... چقدر خنگ بوديم نه؟ يكي نبود بگه قبل ازاين كه شما به فكر اين كار ثواب بيفتيد پرنده ها چطور پرواز ياد ميگرفتند؟

Posted by: yasaman at July 20, 2007 12:24 PM

سلام،

فکر کنم توی اون ماجرای جوجه‌ها شما آموزش لازم داشتید
و الان که این درس رو گرفتید باعث رنجش جوجه‌های بیشتری نخواهید شد.
آمین
;)

Posted by: م.د at July 19, 2007 9:16 PM

ولی فروغ، جوجه زردا پرواز رو یاد نمی گیرن. جوجه عقاب که نیستن. ایستادن جلوی طبیعت؟

Posted by: نارنج at July 19, 2007 6:58 PM

منم همیشه امیدوار بودم که جوجه‌های زرد کوچولوم پرواز رو یاد بگیرن

Posted by: یاسمن at July 19, 2007 4:23 PM

من همیشه فکر می کردم جوجه ها هم گریه می کنند اما گریه شان زرد است...

Posted by: میثم یوسفی at July 19, 2007 4:16 PM

داستان همیشگی ما آدم ها

Posted by: ماکان at July 19, 2007 1:32 PM

چه توهمي بودي8-}

Posted by: يه‌دوست at July 19, 2007 1:26 PM

آخی منو یاد جوجه کوچولوهای توی حیاط خونمون انداختی که چند تاشون زیر دست و پای ما که دائم ورجه وورجه می کردیم له شدن:(

Posted by: راحله at July 19, 2007 12:51 PM

این که گفتی قصه قدیمی ایه. خیلی وقته که این داستان هر روز و هر روز اتفاق می افته. برای من،برای تو، و برای جوجه های دیگه. و این وسط فقط اونایی ج.ن سالم درمیبرن که پوست کلفت تر باشن.
تازه با وبلاگت آشنا شدم. نوشته هات به دل مبشینه. خوشحال میشم گاهی اینطرفا هم سری بزنی.

Posted by: رویا at July 19, 2007 12:13 PM

غرق شدم

Posted by: شاهين at July 19, 2007 10:25 AM

ببخشيد عشق من
ولي من مطمئنم تو بالاخره پرواز ياد مي گيري

Posted by: شوكين at July 19, 2007 10:01 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟