« eyes wide shut | Main | كافي و كتاب و رفاقت »

پنجشنبه 14 تیر 86 :: July 5, 2007 

هنر آدميت

روز جمعه یکی از دوستانم خواست برای تبریک تولدم بیاید . خیلی گرفتار بودم. از آن روزهای شلوغ که باید ساعتهایش را مرتب می‌چیدم و کار دیگری جز آنچه در برنامه‌ام بود، نمی‌شد انجام شود.
دوستم دیر خبر داد که می‌آید. بنابراین خیلی رک و ساده گفتم : ببین! من خانه نیستم. کار دارم. و او به‌شدت رنجید و سریع خداحافظی کرد و رفت.
با این دوست، به‌خاطر توقع زیادی که از هم داریم، مرتب در حال رنجش و نوازشیم.
واکنش او هم مرا رنجاند و با‌خودم گفتم: به‌درک. شعور ندارد که بفهمد.
چند روز بعد  تلفن زدم تا حالش را بپرسم و هم طوری بهش بفهمانم که قصد بدی نداشتم.اما کماکان سرد بود و دوباره پشیمانم کرد.

این اتفاق را برای دو نفر در موقعیت نسبتا یکسان تعریف کردم.

اولی گفت:چه بی ملاحضه!! چرا این توقع بی‌خود را داشت؟

دومی گفت: تو اشتباه کردی. تو وظیفه داشتی به هر نحوی که می‌شد، برنامه ات را نیم ساعت برای دوستت جابجا کنی. یا لااقل بعدش تلفن می‌زدی و با محبت بهش می‌گفتی که کادویش برایت ارزش دارد و ازش خواهش می‌کردی که وقت دیگری را با هم باشید.

گفتم: آخر او فقط می‌خواست نیم ساعت بیاید و کادو بدهد. من که کادو نمی‌خواهم.

 گفت: باید برای کادویش ارزش می‌گذاشتی ..

کمی که فکر کردم، به‌این نتیجه رسیدم که درست می‌گوید. به‌دوستم زنگ زدم. معذرت‌خواهی صمیمانه‌ای کردم و احساس کردم یک شادی بزرگ بهش داده‌ام. اصلا توقع این عذر‌خواهی را نداشت.

آرزو دارم برای زندگی مشترک چنین آدمی ( مثل نفر دوم ) ،نصیبم شود.آدمی که فراتر از یک تفکر معمولی بیاندیشد. و کنش و واکنشش مثل همه نباشد.
کسی  با ظرائف روحی و خلقی.
ارزش زندگی به‌این ظرافت‌هاست وگرنه همه آدمند و همه بلدند یک زندگی معمولی را از سر بگذرانند..

Posted by froogh at July 5, 2007 10:33 AM

نظر

سیمای زنی در میان جمع. زنهای داستانهای هاینریش بل، همیشه دوست‌داشتنی‌اند. دیروز، یکیشان که خواست سوار مترو میرداماد شود، دستم را گرفت. پرسیدم: راست است که یهودی‌ها را سوزانده‌اند؟ گفت: چقدر گران شده یک سطل ماست! گفتم: روسری‌تان را درست کنید؛ دارد نگاهتان می‌کند آن آقا که کت و شلوارش را چهارصد هزار تومان خریده. گفت: این قطار برلین هم ایستگاه دارد؟... خبری نیست هیچ؟ دختر همسایه عروس نشده؟ زن طبقه‌ی بالا، برای موهای بلندش، توانست شامپوی خوبی پیدا کند؟ مرد آپارتمان پایینی توانست بخندد؟ هوایی که از پنجره می‌آید، آنقدر اکسیژن دارد که نفس بکشی؟ اکسیژن تازگی‌ها هم همان اُ2 سابق است؟ اُ2 تبلیغ روی پیرهن کدام تیم مشهور است در باشگاههای انگلیس؟ آث‌میلان؟ یا بوکاجونیورز؟ امسال چه رنگی مد است راستی؟ آه... این را پابلیش نکنید خانوم، ولی ملاحظه با صادضاد نیست؛ من دوستتان را ندیده‌ام، اما می‌دانم که دوستتان بی‌ملاحضه نیست...

Posted by: Yasin at July 8, 2007 1:48 PM

سلام فروغ عزیز
من یک همسر خیلی مهربون دارم که دقیقا مثل نفر دوم فکر میکند ازدواج با او باعث شد دختر سرسختی مثل من که خیلی سخت میتونست احساسات دیگران را هم در نظر بگیرد گاهی خودش را به جای طرف مقابل بگذارد یک چیز دیگه من گاهی از این همه بخشش و زودگذری او عصبانی میشم و بهش میگم بابا یک کم بهت بر بخوره و همیشه یک جواب میگیرم ارزش رابطه انسانی خیلی بالاتر از این حرفهاست .اما من هنوز هم نمیتونم قبول کنم که این ایده همیشه موثر باشد

Posted by: سرزمین کانگروها at July 8, 2007 12:28 PM

ارزوي شما بسيار ايده آله. اين نه به سنه نه به سواد و نه به طبقه اجتماعي يا .....و لي به هرحال انشالله ستاره ات رازودتر بيابي

Posted by: shadi at July 7, 2007 2:20 PM

تولدت مبارک

Posted by: سپیده at July 7, 2007 9:01 AM

چند وقتیست فروغ جان نمیدانم شما خسته کننده می نویسید یا من فکرم خسته است و نوشته هایتان ان جذابیت را برایم ندارد

فروغ: احتمالا شما فكرت خسته است.:)

Posted by: مانی at July 7, 2007 2:26 AM

تو این موقعیت ها زیاد گیر کردم. و همیشه فکر می کنم لازم ه که یه کوچولو به دوستمون هم فکر کنیم .

Posted by: imy at July 5, 2007 8:08 PM

تولدت مبارک فروغ تابستانی!!
***
قبل از انکه نظر ان دوتا دوستت را بخوانم توی ذهنم گذشت که اگر من بودم چی کار میکردم؟؟
قائدتا خودم را به آب و آتش میزدم که ببینمش.
ولی دیدگاه این دوستت بینظیر بود. چون من اوتومایک این کارو میکردم . چون فکر میکردم میخواد بهم لطف کنه و ...نه با اون نوع نگاه خاص
****
در ضمن روزت مبارک

Posted by: آورا at July 5, 2007 3:55 PM

با مطلبي كه نوشتي و نتيجه اي كه گرفتي موافقم .
اما من احساس ميكنم كه اين دوستي شما يه دوستي عميق و كامل نيست و يه دوستيه درجه دومه كه شما ازش توقعات يك دوستي كامل رو داريد و يك بعد از مساله پيش آمده نيز به اين پارامتر برمي گردد .

Posted by: شوكين at July 5, 2007 12:24 PM

دقیقا این حرف درست است. من هم با افرادی که نگاهی روزمره دارند و گاهی حتی با پوشش مدرن بودن و رک بودن می‌آزارند مشکل دارم. البته گاهی شک می‌کنم ولی همیشه فوری یادم می‌افتد و خودم می‌شوم

Posted by: یک‌وحید at July 5, 2007 11:52 AM

این که ذهن تون رو باز گذاشتین برای تجدید نظر و شجاعت اقدامی رو داشتین که برای خیلی ها سخته خیلی ارزشمند بود. اون احساس شادی که در طرف ایجاد شده مسلماً در مورد خود شما مضاعف شده. خوشحالم و متشکرم از این که چنین مثال خوبی رو با ما مطرح کردین. از لطف تون هم تشکر می کنم و روز تون رو هم تبریک می گم. از دیدن کامنت تون خیلی خوشحال شدم

Posted by: از زندگی at July 5, 2007 11:31 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟