« ؟ | Main | هنر آدميت »

چهارشنبه 13 تیر 86 :: July 4, 2007 

eyes wide shut

نمی‌دانم دارم فکر می‌کنم که چکار می‌کنم یا نه؟ نمی دانم خوب است فکر کنم یا خوب است شرایط را به‌حال خود بگذارم و همراه جریان رودخانه زندگی جاری شوم؟
از طرفی می‌ترسم ..
از طرفی اصلا کنترل شرایط دست من نیست.. یا شاید هم هست و دارم خودم را توجیه می‌کنم ..در قبالش زیاد احساس مسئولیت نمی‌کنم.
همیشه با‌خودم گفته‌ام خاک بر سر آدمهایی که بدون فکر و بدون حس مسئولیت زندگی خود را به‌گند می‌کشند. حالا می‌ترسم. می‌ترسم که خودم هم شامل همین خاک‌برسرها شوم یا اصلا باشم و خبر نداشته‌باشم.
زندگی‌ام پیچیده شده. در عین سادگی. مجموعه‌ای از تناقضات. باید رهبری‌اش کنم. این باید را می‌فهمم. و می‌فهمم که زمان را دارم از دست می‌دهم.
تصور آینده.. خوشی حال..
اگر بخواهم فردایی روشن را بچسبم که تقریبا می‌دانم روشن است، از خوشی حال باید بگذرم. می‌دانم که باید بگذرم.
نه..نمی‌دانم..
شاید اصلا زندگی همین است . همین مجموعه بالا و پایین شدن‌های و دلهره‌آور و لذت‌بخش.
فعلا که مهمان ویژه رئیس شهربازی زندگی شده‌ام..مرا در بالاترین نقطه کشتی آنجلیکایش نشانده..بالا که می‌روم، از هیجان فریاد می‌زنم.. و نوبت فرودم که می‌رسد زهره‌ترک می‌شوم..
صاحب مجلس سرش شلوغ است.. با اینکه نیم‌نگاهی بهم دارد، امابه مهمانان واجبترش می‌رسد.
شاید هم دعوت شده ام تا چیزی را بفهمم و ببینم.  باید چشمانم را بازتر کنم ... احتمالا در این فراز و فرود چیزی نهفته است.

Posted by froogh at July 4, 2007 7:21 PM

نظر

Think about it like someone who's looking at everything from the above...

Posted by: yaz at July 5, 2007 5:04 PM

هر چه سعي كردم نتونستم جلو خودمو بگيرم
اينو پابليش نكن
در تيتر پست shut
درسته
فروغ:
مرسی

Posted by: شوكين at July 5, 2007 3:40 PM

براي من هم اين وضعيت خيلي پيش مياد .براي همه پيش مي آد بعضي ها غرق جريان زندگي هستن و اصلا نمي فهمن بعضي ها هم وسواس گونه معطوف جزييات ميشن برا من گاهي اين سوال پيش اومده كه اصلا اين شهر بازي صاحب داره؟ اگر چه فرض بدون صاحب اداره شدنش عقلاني نيست ولي من مدل مديريتش رو درك نميكنم.

Posted by: monparnass at July 5, 2007 8:26 AM

ميخواستم بهت بگم ...و
ولي باز فكر كردم اينا رو كه خودش مي دونه
پس فقط گفتم ، خدايا هواشو داشته باش
يه كاري كن اون بالا سرش گيج نره

Posted by: شوكين at July 5, 2007 8:05 AM

سلام .من ارش هستم..امروز به صورت تصادفی به سایت شما برخورد کردم نمیدونم باید چی بگم اماحرفهاتون یه جورایی مثل حرفهای چند سال قبل دل من هست.البته الان هم زیاد فرقی نکردم ولی خیلی دوست دارم باهات بیشتر اشنا شم وباهم صحبت کنیم .اگه برات امکان داره خوشحال میشم واسم میل بزاری.
موفق باشی

Posted by: ارش at July 5, 2007 7:15 AM

خیلی وقت بود به بلاگت سرنزده بودم. اما دنیا پر از نشانه هاس یا من اینطوری میبینم یا دلم میخواد اینطوری ببینم. یهویی یادت افتادم کاملا یهویی!!! عجیبتر اینکه یهوییش همزمان بود با این اینترنت مزخرف که چشم آدم درمیاد تا اون مانیتورهای ریز کنار ساعت یه چشمک آبی بزنن و تو حال کنی که چند بیتی اطلاعات تشریف فرما میشن تو این IE بدتر از ویندوز.
به هرحال فروغ جان این نوشتت شرح حال فعلی منه (نشونه از این باحالتر؟!) بعدشم فهمیدم که سرکارخانم تیرماهی هستس و فکر کنم همین دوست بلاگی میتونیم باشیم.(گرچه شما دعوت نامه نفرستادی که دوسا واقعی هم باشیم ;-) "اینو خودم گفتم که شما نگی") دلیلش هم اعتقادم به نقش ماه تولد در خصلت آدمهاس و متولدین ماه من معمولا با تیرماهیا جور در نمیان. اما مخلص قلمتم. خوش باشی همیشه.

Posted by: علی at July 5, 2007 2:27 AM

اين مطلب رو كه درباره دريافت فيــــ ـلتر شكـ ــن روزانه توي گوگل هست بخون :
چطوري وقتي اينجا فيلتره مطالب رو بخونم ؟
http://antifilter00.wordpress.com/how-to-ban-filltering

موفق باشي / باي

Posted by: petti at July 5, 2007 1:53 AM

زندگی چیزی است مثل راه رفتن روی لبه تیغ. همیشه به این بی رحمی نیست که کوچکترین لغزش اش حادثه باشد اما فی الواقع خیلی وقتها بی رحم است.
همه چیز باید باشد ، اما به نسبتی درست . نظم باید باشد بی نظمی هم، حسابگری می طلبد این لاکردار روزگار،اما بی خیال شدن هم گاهی واجب است . هم نشاط و سر زنده گی لازم است هم وقار.

واقعا گاهی زندگی کردن ِواقعی و به معنی تمام کلمه کار سختی است و هنر میخواهد .

و تو چه هنرمندی و با اراده ،

Posted by: بابک at July 4, 2007 7:36 PM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟