« June 2007 | Main | August 2007 »

July 31, 2007

چراغ های رابطه را روشن کنید .

پست قبلم را دوست ندارم.
یک‌جوری دلم ریش می‌شود وقتی چشمم بهش می‌افتد. اما خوب دیگر... موضوع را شروع کردم و بعد مجبور شدم ادامه بدهم.

در کل ،اصول فکری من به‌هیچ عنوان قادر نیست بپذیرد که مردی در آن واحد ادعای عاشقی زن خود و در عین‌حال نیاز به داشتن معشوقه را مطرح کند. این دو برایم دو خط متنافرند.
 مردان دور و برم می گویند: زنان به‌دلیل فطرت خود قادر به دوست‌داشتن هم‌زمان دو نفر نیستند.در حالیکه قلب مردها دریاست .( یا به‌قول یکی دیگر: مردها مثل خدا همه را دوست دارند . )
 وفاداری ذاتی زن حتی اگر قابل اثبات باشد، آیا دلیلی‌ست برای اینکه مردها در عوض خدای‌گونه عاشق دو زن شوند؟

 درباره رد یا قبول موضوع دوست دختر یا دوست پسر گرفتن بعد از ازدواج، خودم هیچ نظر خاصی ندارم. بستگی به دو طرف دارد، به‌عنوان دو انسان.
 مسائل اخلاقی کلا اموری نسبی‌اند و خارج از گود نمی‌شود درباره‌شان حکمی صادر کرد.
اما اگر کسی، به هر دلیل ، این کار را می‌کند باید  صداقت داشته‌باشد و تکلیف خودش و بقیه را روشن کند. یا از زندگی اول خارج شود ، یا قبول کند که جرات طلاق گرفتن و پذیرفتن عواقبش را ندارد. یا بگویدکه آن قدر عاشق نیست که این جرات را خرج کند و یا خیلی ساده بیان کند : تو هابی زندگی من هستی تا قضیه روشن باشد.
من داستان وانهاده و یا خنده در تاریکی را کاملا قبول دارم و با داستان ایرانی ودیگران صد درصد مخالفم.
در آن دو داستان اول ، مرد با کمال صداقت می پذیرد که زندگی زناشویی کاملی نداشته .از یک زندگی سی ساله خارج می شود و به‌دنبال زن دیگری می‌رود.اما در داستان ودیگران ، که اتفاقا در جامعه ایرانی بسیار نمود دارد، مرد زن خود را دارد و بسیار به او احترام می‌گذارد و حاضر به‌جدایی نیست و  معشوقه  ابلهانه سرخود را کلاه می‌گذارد که مرد عاشق اوست با اینکه نشانه‌هایی خارج از این را می‌بیند.هیچ صداقتی در دو طرف به‌چشم نمی‌خورد. حتی به‌نظرم همسر مرد عامدانه به‌خودش و شرایط جاری دروغ می‌گوید.
داستان و دیگران یک قصه عامی ایرانی ست.

...

ضمنن درباره شام: برای این موضوع چیپی که انتخاب کردم واقعا معذرت می خواهم ولی غیر از آن با کمال میل در خدمت هرکسی که دوست داشته باشد، برای شام هستم.

Posted by froogh at 9:20 PM | Comments (12)

July 30, 2007

چراغهاي رابطه تاريكند.


سوال ۱ - او خرده نیاز مرد ثروتمندی بود که از سر ........... دزدی می‌کرد. (بهترين گزينه براي جاي خالي كدام است؟)

۱)عشق
۲)عادت
۳)تفریح
۴)نیاز به یک مکمل
۵)گزینه بهتری دارم :......

 سوال ۲ - اگر زندگی مرد ثروتمند فوق الذكر را به‌بازی فوتبال شبیه کنیم، و معشوقه هاف‌بک بازی‌باشد، به‌نظر شما نقش همسر در این بازی چیست؟

۱) دروازه‌بان
۲)مربی
۳)گل‌زن
۴)جام طلایی که به‌خاطرش بازی می‌کنی.
۵)گزینه بهتری دارم :......

به بهترین جواب منطقی،به‌قید قرعه شام عالی داده می‌شود. :)

پيوست:( يك روز بعد)

الف- منظور از ثروت مرد، پول نيست. فكر كردم واضح باشد كه ثروت مرد خوشبختي زياد او با فرزندان و همسر و عاشق بودن اوست.

ب-براي سوال دوم نوشته بودم كه زندگي مرد يك بازي فوتبال باشد. طبعا همسر مرد هم جزو همان تيم است. تيم مقابلي دركار نيست. جنگ نيست. فرض كنيد قرار است همه افراد اعضاي سازنده زندگي مرد باشند.همان مرد خوشبخت سوال يك.

ج-لطفا سوالات مرا شخصي نكنيد. منظور من از اين سوالات پيدا كردن جواب براي دليل برخوردها و موارد مشابهي ست كه از مردان جامعه مي بينم.مرداني كه بعضا بسيار موفق و بنا به گفته خودشان بسيار بسيار خوشبخت و عاشقند.درباره نقش معشوقه بعدا حرف خواهيم زد. فعلا مي خواهم ببينم تصورات يا واقعيات (مخصوصا مردها) درباره طرف اول قضيه چيست؟

د-جوابهاي خودم را هم مي نويسم:

سوال اول:
پر كردن زمان با يك واقعه كه مي تواند هيجان داشته باشد

سوال دوم:تا حدي با عطا موافقم.ولي جواب خودم اين است كه همسر جام طلايي‌ست كه به خاطرش بازي زندگي انجام مي‌شود و اگر قرار باشد از مرد گرفته شود، هدفش را از دست خواهد داد. به خاطر اين جام حاضر است هاف‌بك را به نيمكت ذخيره بفرستد يا حتي از تيم بيرونش كند. براي همين است كه بيش از نود درصد مرداني كه معشوقه دارند حتي اگر ادعا كنند از زنشان بيزارند حاضر به طلاق نمي‌شوند.چه به رسد به مرد بسيار بسيار خوشبخت داستان ما كه ادعا مي كند عاشقانه زنش را مي پرستد.

Posted by froogh at 9:29 AM | Comments (23)

July 27, 2007

خوش باش که پخته اند سودای تو دی

دیگر توی شرکت پای اینترنت نمی‌نشینم. یک توفیق اجباری باعث‌شد. خانه هم حوصله‌اش را ندارم. راست می‌گوید دوستم..زمانش انگار سپری شده..
زمان بسیاری از چیزها برای آدم سپری می شود..اما گاهی مجبوری هی با همان دوران اکسپایر‌شده‌ات قر بدهی..

تازه باید خوشحال باشی. امروز فقط هشت‌سال یا نه سال یا ده سال از زمان انقضا گذشته..فکر کن..وقتی قرار باشد بیست سال یا سی‌سال گذشته‌باشد...

Posted by froogh at 3:52 PM | Comments (5)

July 24, 2007

&$@

بايد فكرم را نوسازي كنم.

سخت ترين كار دنيا همين است.

واقعا مي‌گويم. سخت ترين كار دنياست.

Posted by froogh at 2:17 PM | Comments (12)

July 23, 2007

من هیچ .. من نگاه

باید مثل پرنده بود، با بالهایی همیشه آماده پرواز.. بی قید .. بی شرط .. رها

باید در انتظار هیچ بود..

و در انتظار همه چیز..

Posted by froogh at 7:15 PM | Comments (3)

July 22, 2007

!

چرا هي به من مي گين كه غرغرو هستم؟

واقعا اين طوريم؟

Posted by froogh at 1:16 PM | Comments (6)

July 21, 2007

فروغ بوقی

هنوز حال و حوصله‌ام سرجا نیامده.
خوابم می‌آید.
دو تکه پیتزای نیمه یخ‌زده که شر‌شر آب سرد ازشان می‌چکید به‌جای شام خوردم.:(
از کوهن خوشم نمی‌آید و بی‌وقفه می‌خواند.

بهتر است بنویسم یک گلدان یاس دارم.یاس رازقی.
می‌دانستید که باید هر روز گل‌هایش را چید؟  وگرنه می‌ریزند.
روزی یک گل می‌داد.
و امروز برای اولین بار پنج گل .
گلها را روی میز اتاق گذاشته ام و نسیم ملایمی ، عطر  یاس را پراکنده می‌کند.
کمی از بی‌حوصلگی‌ام را با خود می‌برد.

راستی یادم باشد امروز قرار‌بود عروس شوم.
جلسه هیئت مدیره بود .. نشد بروم محضر.

اثر عطر یاس است.

زندگی را، و از جمله مرا، جدی نگیرید.

Posted by froogh at 10:25 PM | Comments (3)

من شرمنده ام.

از آدمهایی که پیاده وسط برنامه‌های آدم راه می‌روند، هیچ خوشم نمی‌آید. با این سیستماتیک بودن من و نظمی که گاه برای خودم کلافه‌کننده می‌شود، فرود آمدن این‌افراد در میان سرزمین مرتبم، اخم‌هایم را شدید توی هم می‌برد.
امروز کلاس موسیقی داشتم. آقای معلم نیامد.
عصبانی‌ام.
دوشنبه‌ام گرفته‌می‌شود.لازمش داشتم.با یک عالمه کاری که برای آن روز چیده بودم.
..
الان هنوز هم عصبانی‌ام.
یک قرارداد با شرکت پدرژپتو بسته بودیم که خیلی اتفاقی ،شاید هم نه اتفاقی، به‌خاطر بی‌فکری و سهل‌انگاری خودم، با سودی کمتر ازآنچه فکرش را می‌کردم، انجام شد.
تازه پدرژپتو لطف کرد وگرنه باید با ضرر تمامش می‌کردم.
این را اعتراف می‌کنم که از دست خودم هم عصبانی‌ام.
وقتی کسی روی اعصابم راه‌برود، همه روزهای خوب را زود فراموش می‌کنم و با گیوتین گردنش را نشانه می‌روم.
این را امروز مدیرعامل مهربان گفت.
راست می‌گوید.
گفت تو مشاور آدم شناسی من هستی، به جز وقت‌هایی که درگیر احساساتت می‌شوی و بعد آن جمله بی‌رحمانه واقعی را درباره گیوتین گفت.
گفتم بزرگ شده ام و کمتر از این‌کارها می‌کنم.
گفت:معلوم نیست.
خندیدیم.
ولی من واقعا عصبانی بودم.
چون این خاصیت منفی‌ام را می‌دانم.حتی موقعی که گیوتین در دست، گردنی را نشانه رفته‌ام، کاملا آگاهم که دچار آن حس احمقانه‌ام و باید کنترلش کنم.
و نمی‌کنم.
پس هنوز بزرگ نشده‌ام.
امروز پدرژپتو لابلای حرف‌هایش گفت بخشی از سودی که در صورت مالی‌ات نشان‌می‌دهی هزینه‌هایی‌ست که می‌اندازی گردن شرکت ما. جریان هزینه بین ما همیشه یک سویه‌است.
من عصبانی بودم.
اما دیدم دیگر اوج اوج اوج حماقت است اگر انکار کنم. و گفتم درست است.
پدر ژپتو را دوست دارم.
این را وقت‌هایی می‌فهمم که نگاهش می‌کنم و می‌بینم مثل پدرم پیر شده، با این‌همه سرکار می‌آید و می‌بینم که مثل پدرم، از تغییر خودش عاجز است و برای همین مثل پدرم استعفا می‌نویسد.
مسبب استعفا نوشتنش من بودم. :(
گیوتین در دست ایستاده بودم و با خشم، از دست عوض نشدن لجوجانه‌اش، ترساندمش.
پدرژپتو دوستم بود.
و هست.
و من دوستم را با آن وضع فجیع ترساندم.
و حالا ، در این لحظه می‌دانم که دقیقا برای همین عصبانی‌ام.
معلم موسیقی برود گم شود و همه کسانی که با پای لخت وسط نظم آشغالی من راه می‌روند.
من دوستم را ترساندم.
قدرتم را، قدرت جوانی‌ام را ، به رخ  یک پیرمرد کشیدم.
گند بزنندم.
حالا اگر پدر ژپتو برود،  من بدون رنگ خاکستری ، با یک جعبه مداد رنگی ناقص چکار کنم؟:(

Posted by froogh at 9:17 PM | Comments (3)

July 19, 2007

از رنجي كه مي‌بريم

وقتی بچه بودم، پدرم برایم جوجه‌های زرد کوچکی می‌خرید که باهشان رفیق می‌شدم. بس که دوستشان داشتم، دلم می‌خواست بهتر و استثنایی‌تر از همه پرندگان بارشان آورم. فکر می‌کردم همه‌چیز با آموزش درست می‌شود.
می‌بردمشان لب بالکنی ، یک طبقه بالا‌تر از کف حیاطمان ، و از آن بالا پرتشان می‌کردم زمین، به‌امید اینکه سرانجام یاد بگیرند شبیه گنجشک بپرند.
خیلی سعی کردم، نشد. حتی به بالشان چتر نجات کوچکی می‌بستم یا کاغذ بادبادک... جوجه را پرت می‌کردم و جوجه بدبخت نفس‌نفس زنان به‌زمین می‌خورد..
بعد بغلش می‌کردم.. سرش را روی سینه‌ام می‌گذاشتم و می‌گفتم ببخشید عشق من..ولی من مطمئنم تو بلاخره پرواز یاد می‌گیری..نازش می‌کردم و قلب کوچکش را که با شدت می‌تپید، به‌خودم می‌فشردم..

جوجه بلد نبود گریه کند.. اگر بلد بود حتما هنوز رد اشکهایش بر شانه‌های کودک مانده‌بود..

Posted by froogh at 9:36 AM | Comments (15)

July 18, 2007

:(

دو سه هفته دیگر برای کاری باید بروم مشهد. ده روزی آنجا خواهم‌بود. سفری اجباری‌ست و تقریبا از کل سیستم زندگی‌ام جدا خواهم‌شد. برای اولین بار واقعا دلم می‌خواهد لپ‌تاپ داشته‌باشم. احساس می‌کنم بدون کامپیوتری که همه‌جا همراهم باشد، دچار افسردگی حاد خواهم شد.البته برادرم کامپیوتر دارد اما کار من در مشهد طوری‌ست که اغلب اوقات به او دسترسی ندارم. :(
یکی از بدترین پول‌هایی که در طول زندگی به‌خرج‌کردنش فکر کرده ام، همین بوده. اشتیاقی زیاد همراه با فوران خون در رگهای مشهدی‌ام.
اگر این پروژه‌های لعنتی به‌جواب رسیده‌بود می‌توانستم به‌مدیرعامل مهربان بگویم برایم جایزه بخرد. اما لعنت بر اینها که گیرداده‌اند و در همان نقطه آخر مانده‌اند.
امسال باید اپرا وینفری می‌شدم اما پنج‌ماه گذشت و پس‌انداز سال قبلم رو به‌اتمام است. :(
خدایا خیلی غمگینم. من واقعا وقتی بی‌پول و بی کامپیوتر باشم، غمگین می‌شوم.
نه ویرجیانا وولف.. نه اپرا وینفری .. نه لپ تاپ و نه حتی پس‌اندازی که بشود با آن خوش بود..
به‌نظر شما چکار کنم ؟ دسک‌تاپم را بزنم زیر بغلم و بروم مشهد؟

Posted by froogh at 9:45 AM | Comments (15)

July 17, 2007

پر رو

به‌بعضی آدمها رو که می‌دهی،یک‌مرتبه به‌خودت می‌آیی و می‌بینی تا جایی که شده فضای تو را اشغال کرده‌اند.چسبانده‌شدی به‌دیوار، درحالی‌که دستشان روی سینه توست، هلت می‌دهند تا فرو بروی و نگاه خیره و دریده‌شان حالت را بد می‌کند.
اینها یک‌زمانی دوست بوده‌اند. اگر باهشان به‌این نقطه رسیده‌ایم، مقصر اصلی خودما هستیم که از فضای شخصی‌مان حمایت نکردیم و صبرکردیم تا هی جلو و جلوتر بیایند تا وقتی حس خفگی کنیم. در آن لحظه یا باید با فشار از خود دورشان کنیم و یا به‌بقیه مردن‌مان ادامه بدهیم.

Posted by froogh at 2:14 PM | Comments (1)

July 16, 2007

عوارض خاص زنانگی

می‌گویم تمرین نوشتن می‌کنم.
این جمله را از آیدای پیاده‌رو یادگرفته‌ام.
می‌گویم شاید در وبلاگ سبک خاصی ندارم اما نوشته‌هایم در دفتر خاطراتم سبک دارد.
می‌گویم می‌نویسم تا تمرین کنم. مطمئنم روزی سرانجام چیزی خواهم‌نوشت.
می‌گویم البته که خاطراتم به‌درد می‌خورد. من بچه ندارم. پس اثری ازم نمی‌ماند. می‌نویسم تا اثری از خودم بگذارم. در دفتر خاطراتم هم احساساتم را می‌گویم، هم همه اتفاقات را و هم تاریخ را.
می‌گویم روزی زن بزرگی خواهم‌شد و خواندن تاریخ از زبان زنی که من باشم، جالب خواهد‌بود.


من.. اما می دانم که تمرین نوشتن نمی‌کنم. به‌جز وقت‌هایی خاص،آن‌قدر خاص که به‌شمار نمی‌آیند..
و می‌دانم به خودم هیچ اعتقادی ندارم.
و می‌دانم خواندن حس‌های زنی که اثری بهتر از چند‌جلد دفترچه کهنه از او نمی‌ماند، کار جالبی نیست.
دوست داشتم ویرجیانا ولف بودم که به‌خاطر ویرجیانا ولف بودنش، خواندن آن دفترچه‌ها به‌نظر کار بیهوده ای نمی‌آید.
 

Posted by froogh at 8:09 PM | Comments (5)

July 15, 2007

باد ما را خواهد برد

اطلاعات زير را قاصدك عزيز درباره موسيقي وبلاگ برايم فرستاده:
 
le vent nous portera!
باد ما را خواهد برد
 
این جا هم اطلاعات در مورد خوانندگان را می‌توانی پیدا کنی
http://en.wikipedia.org/wiki/Manu_Chao
 
http://en.wikipedia.org/wiki/Noir_D%C3%A9sir
 
 
این هم کلیپ ویدیویی و ترجمه‌ی انگلیسی ترانه
 
http://www.youtube.com/watch?v=CDKoO5EwrcI
 
مرسي قاصدك

Posted by froogh at 1:25 PM | Comments (3)

July 14, 2007

:)

انگار زندگی را که ول کنی، او هم دست از سرت برمی دارد. نمی دانم تا کی رها خواهم بود. معمولا استعداد خوبی دارم در چشم زدن وضعیت آرامم. ولی امیدوارم حدااقل دو سه هفته ای رو به راه باشم.

...

نام موسیقی وبلاگ را درست نمی دانم. روی سایت عاقلانه با این اسم بود:NoirdesirandManuChao-Leventnousportera

حالا کدام اسم موسیقی ست و کدام اسم خواننده ، بنده بی تقصیرم. شاید اگر سرچ کنید روی اینترنت باشد. خودم هم خیلی دوستش دارم. :)

Posted by froogh at 7:48 PM

July 13, 2007

جن جن جن.. جن کجا بود؟

با زندگی راه می آیم. یک مرتبه این تصمیم را گرفتم. درست وقتی که با لجاجت تمام درحال مقاومت بودم و تمام عضلاتم منقبض بود. دیدم فایده ای ندارد جز این که این همه انرژی برای مقاومت ،مرا سخت و بد خلق و زشت کرده و موهایم را می ریزاند.

البته هنوز درست نمی دانم این روالی که می گذرد باب میلم هست یا نه.. ولی چکار کنم..افتاده ام میان رود خروشانی که نامش زندگی ست و اگر خلاف جهتش شنا کنم، کمترین بهایی که باید بپردازم، کچلی ست و واقعا موهایم را بیشتر از این شنای سخت دوست دارم.

....

خوب! انگار مشکل این جن موسیقی رفع شد. مدتها قبل از داریوش ملکوتی خواستم یک موسیقی که در وبلاگ عاقلانه ست و خیلی دوستش دارم، با اجازه ای که از لیلا گرفتم، برایم روی وبلاگ بگذارد و بعد پشیمان شدم و کدش را غیر فعال کردیم. حالا انگار این کد در اینترنت اکسپرولر غیرفعال ودرفایرفایکس فعال است. برای تنوع وبلاگ هم که شده، کد را فعال خواهم کرد.

Posted by froogh at 1:52 PM | Comments (10)

July 12, 2007

ما مخلصيم :)

تا به حال بيش از بيست ايميل يا كامنت دريافت كرده ام كه از موسيقي وبلاگ تعريف كرده اند!!!!! و خواسته اند كه فايلش را برايشان بفرستم. با اينكه به نظرم يك نفر است كه اين گير را داده و دارد شوخي مي كند اما اعتراف مي كنم كم كم دارم مريض خيالي مي شوم :)

والله بالله من هيچ موسيقي نگذاشته ام. اگر هم آهنگي مي شنويد ، احتمالا مربوط به اين است كه به علت فضاي ملكوتي دومين ملكوت، بعضي ها دچار وحي مي شوند.

همين روزهاست كه خودم به داريوش ملكوت ايميل بزنم و خواهش كنم فايل آهنگي را كه روي وبلاگم گذاشته ام برايم بفرستد!

سلامت باشيد.

Posted by froogh at 10:22 AM | Comments (13)

July 10, 2007

خدیجه کچل سرشو می بست

قبول دارم که در ازای هرچه خدا می دهد باید هزینه ای بدهم. اما اینکه خدا گاهی به من در حد خودم می دهد و در اندازه خودش هزینه می خواهد ، چه معنی دارد؟

.....

ریزش مو ، کاری که به نتیجه نمی رسد و شرایط نامطلوب خودم، بدخلق ترین آدم ممکن را در این زمان ساخته اند.

.....

از همه بدتر ریزش مو.

 گند بزنند به این زندگی که از شانس های مردانش،  فقط افزایش هورمون ایشان همراه با کچلی دارد عایدم می شود. خدایا من از کچلی بیزارم.. :((((((((((((

خداکنه فردا این دکتره یه معجزه ای بلد باشه. :(

Posted by froogh at 11:12 PM | Comments (8)

July 9, 2007

خرمن کوفتن

روزگار می‌گذرد. من هم همراه روزگار..
کارمان مثل خودم بالا و پایین می‌شود. هر‌روز فکر می‌کنیم یکی از این پروژه‌های تحقیقی به‌جواب رسیده و فردا که نتایجش را از آزمایشگاه می‌گیریم، سطل آب سرد روی سرمان می‌ریزد..
گنجشک و بلبل حوصله‌شان سر رفته. رضایت داده‌اند تا طرح را از جایی بخریم. و من که دست‌کمی ازشان ندارم، باید مرتب روحیه بدهم..اصلا دلم نمی‌خواهد مجبور شوم دانش فنی را بخرم. برای یکی از پروژه‌ها بیش از پانصد آزمایش انجام داده‌ایم و هزینه زیادی شده..حس زنانه‌ام می‌گوید یک تکان کوچک، یک نگاه ظریف یا یک کلمه ما را به نتیجه خواهد‌رساند. و امیدوارم حسم درست باشد. امروز دیگر دست‌به‌دامن نذر و نذورات شدم و یک گوسفند برای قربانی نذر کردم!
فکر می‌کنم خرد الهی باید کمکم کند.
کتاب می‌خوانم. کیمیاگر را برای بار دوم می‌خوانم و این بار بعد از خواندن کلی از کتابهای پائولو کوییلو ،ازش خوشم آمده. چند سال قبل فکر می‌کردم شارلاتان است.
به جملات مثبت و یک نیروی بیرونی نیاز دارم.. خرم در گل مانده. خر خودم و خر کارم.
مدیرعامل مهربان بیش از هشت‌ماه است که به‌ایران نیامده. اولین بار است که بی‌پشتوانه فکری و روحی او برای این مدت طولانی کار می‌کنم. و تازه به‌این نتیجه رسیده‌ام که نیست و هر خاکی که هست، باید خودم برسرم بریزم تا این پروژه‌ها جواب بدهند. تقریبا روزی یک ساعت تلفنی مشاوره می‌کنیم اما آن نگاه دقیق، آن مغز بی‌نظیر و آن روح سرشار از مثبت‌اندیشی را واقعا کم دارم.
با اینکه از قبل می‌دانستم، اما در این هشت‌ماه، کاملا شیرفهم شدم که مدیریت بی‌وابستگی به آن آدم، کار بسیار سختی‌ست. مخصوصا حالا که باید منابع پولی بیافرینیم و آفرینش خلاقیت زیادی می‌طلبد.

Posted by froogh at 8:13 PM | Comments (12)

كلاف سردرگم

یکی آرام .. منطقی.. تکیه‌گاه.. صبور..
جاری در مسیر زندگی..
ديگري سرکش.. لجوج.. مبارز.. خودمدار..احساسی..
شناگري با همه توان خلاف جهت جریان ..

سومي..

خسته یا شگفت‌زده از این‌همه تفاوت ..
و خود، بی تفاوت نسبت به‌هر‌چه رخ می‌دهد..
راکد.

Posted by froogh at 12:29 PM | Comments (3)

July 8, 2007

كافي و كتاب و رفاقت

اي ايرج خان!! دلم براي روزهاي سنايي و دور هم نشستن‌ها و ايده‌هاي شاهكار تنگ شده!! برگرددددددددددددددد بريم سنايي :)

Posted by froogh at 2:50 PM | Comments (2)

July 5, 2007

هنر آدميت

روز جمعه یکی از دوستانم خواست برای تبریک تولدم بیاید . خیلی گرفتار بودم. از آن روزهای شلوغ که باید ساعتهایش را مرتب می‌چیدم و کار دیگری جز آنچه در برنامه‌ام بود، نمی‌شد انجام شود.
دوستم دیر خبر داد که می‌آید. بنابراین خیلی رک و ساده گفتم : ببین! من خانه نیستم. کار دارم. و او به‌شدت رنجید و سریع خداحافظی کرد و رفت.
با این دوست، به‌خاطر توقع زیادی که از هم داریم، مرتب در حال رنجش و نوازشیم.
واکنش او هم مرا رنجاند و با‌خودم گفتم: به‌درک. شعور ندارد که بفهمد.
چند روز بعد  تلفن زدم تا حالش را بپرسم و هم طوری بهش بفهمانم که قصد بدی نداشتم.اما کماکان سرد بود و دوباره پشیمانم کرد.

این اتفاق را برای دو نفر در موقعیت نسبتا یکسان تعریف کردم.

اولی گفت:چه بی ملاحضه!! چرا این توقع بی‌خود را داشت؟

دومی گفت: تو اشتباه کردی. تو وظیفه داشتی به هر نحوی که می‌شد، برنامه ات را نیم ساعت برای دوستت جابجا کنی. یا لااقل بعدش تلفن می‌زدی و با محبت بهش می‌گفتی که کادویش برایت ارزش دارد و ازش خواهش می‌کردی که وقت دیگری را با هم باشید.

گفتم: آخر او فقط می‌خواست نیم ساعت بیاید و کادو بدهد. من که کادو نمی‌خواهم.

 گفت: باید برای کادویش ارزش می‌گذاشتی ..

کمی که فکر کردم، به‌این نتیجه رسیدم که درست می‌گوید. به‌دوستم زنگ زدم. معذرت‌خواهی صمیمانه‌ای کردم و احساس کردم یک شادی بزرگ بهش داده‌ام. اصلا توقع این عذر‌خواهی را نداشت.

آرزو دارم برای زندگی مشترک چنین آدمی ( مثل نفر دوم ) ،نصیبم شود.آدمی که فراتر از یک تفکر معمولی بیاندیشد. و کنش و واکنشش مثل همه نباشد.
کسی  با ظرائف روحی و خلقی.
ارزش زندگی به‌این ظرافت‌هاست وگرنه همه آدمند و همه بلدند یک زندگی معمولی را از سر بگذرانند..

Posted by froogh at 10:33 AM | Comments (10)

July 4, 2007

eyes wide shut

نمی‌دانم دارم فکر می‌کنم که چکار می‌کنم یا نه؟ نمی دانم خوب است فکر کنم یا خوب است شرایط را به‌حال خود بگذارم و همراه جریان رودخانه زندگی جاری شوم؟
از طرفی می‌ترسم ..
از طرفی اصلا کنترل شرایط دست من نیست.. یا شاید هم هست و دارم خودم را توجیه می‌کنم ..در قبالش زیاد احساس مسئولیت نمی‌کنم.
همیشه با‌خودم گفته‌ام خاک بر سر آدمهایی که بدون فکر و بدون حس مسئولیت زندگی خود را به‌گند می‌کشند. حالا می‌ترسم. می‌ترسم که خودم هم شامل همین خاک‌برسرها شوم یا اصلا باشم و خبر نداشته‌باشم.
زندگی‌ام پیچیده شده. در عین سادگی. مجموعه‌ای از تناقضات. باید رهبری‌اش کنم. این باید را می‌فهمم. و می‌فهمم که زمان را دارم از دست می‌دهم.
تصور آینده.. خوشی حال..
اگر بخواهم فردایی روشن را بچسبم که تقریبا می‌دانم روشن است، از خوشی حال باید بگذرم. می‌دانم که باید بگذرم.
نه..نمی‌دانم..
شاید اصلا زندگی همین است . همین مجموعه بالا و پایین شدن‌های و دلهره‌آور و لذت‌بخش.
فعلا که مهمان ویژه رئیس شهربازی زندگی شده‌ام..مرا در بالاترین نقطه کشتی آنجلیکایش نشانده..بالا که می‌روم، از هیجان فریاد می‌زنم.. و نوبت فرودم که می‌رسد زهره‌ترک می‌شوم..
صاحب مجلس سرش شلوغ است.. با اینکه نیم‌نگاهی بهم دارد، امابه مهمانان واجبترش می‌رسد.
شاید هم دعوت شده ام تا چیزی را بفهمم و ببینم.  باید چشمانم را بازتر کنم ... احتمالا در این فراز و فرود چیزی نهفته است.

Posted by froogh at 7:21 PM | Comments (8)

July 2, 2007

؟

وقتی قطب نمای زندگی را گم کرده باشی، چاره چیست؟

راهی به نظرم نمی رسد.مجبورم ادامه بدهم. بلاخره سر از یک جایی در خواهم آورد.

Posted by froogh at 9:52 PM | Comments (13)

July 1, 2007

.

خسته و خواب‌آلود و کلافه‌ام.
بخشی از وجودم بغض دارد.. بخشی دیگر سکوت..
بین خودخواهی و خواستن و فرار و پشت پا زدن به تمام دنیا گیر افتاده‌ام.
اصلا نمی‌دانم می‌خواهم؟
نمی‌خواهم؟

قطب‌نمای زندگی را باز گم کرده‌ام.

Posted by froogh at 1:49 PM | Comments (5)

:)

يك لبخند.

Posted by froogh at 9:54 AM