« دو خبر خوب | Main | شهابی بود و بگذشت. »

دوشنبه 4 تیر 86 :: June 25, 2007 

بی تو

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم..

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم..

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم..

شدم آن عاشق دیوانه که بودم..

در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید..

باغ صد خاطره خندید..

عطر صد خاطره پیچید..

..

بی تو اما .. به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..

Posted by froogh at June 25, 2007 10:34 PM

نظر

باید هم بی من از اون کوچه بگذری تقصیر خودته آخه جنست یه جوریه...نمی رسند به هم دست اشتیاق من و تو
که تو همیشه همانی که من هماره همینم

Posted by: shabro0 at June 29, 2007 2:03 AM

چرا كامنت دوني رو بسيت؟

Posted by: yasaman at June 27, 2007 5:16 PM

این نیز بگذرد
............
سخت نگیر
احساساته زیادی آدمو بهم می ریزه
از کوچه بگذر اینبار یه جوره دیگه! قشنگتر از همیشه

............
باران باش
............

:)

Posted by: نیلوفرانه at June 27, 2007 12:04 PM

سلام ... شايد کمی زود باشه ... اما اينبار می خوام پيش پيش بنويسم و تبريک بگم ... تبريک ميلاد تنت


سخن از روز است و
پنجره های باز و
هوای تازه
و
تولد
و
تکامل
و
غرور
و
تو


ميلاد گل برگ تنت مبارک

.
.
!
فروغ:
ممنونم .. :)

Posted by: Farshid at June 26, 2007 5:54 PM

بدتان نیاید خانوم... من هر هفته ــ ده روز می‌آیم اینجا؛ بنابراین فقط رهگذرم یا به قول آن روباهِ سنت‌تگزوپری، «اهلیِ» اینجا نیستم. پس دیگر گفتن ندارد که اگر بدتان بیاید از حرفی که می‌خواهم الآن بزنم، کامنتم را تأیید نمی‌کنید. من ــ البته ــ به همان دلخوشم که به هر حال شما خواهید خواندش.
من می‌خواهم بگویم: این پست امروز، و بعضی پست‌های روزها و هفته‌های قبل، واضح می‌کنند که صاحب اینجا دلمرده‌ی عشقهای بورژواست. تو را به خدا از این بورژوازی، آن بورژوازی را که سن شما لااقل خوب قد می‌دهد که بیست و هفت ــ هشت سال پیش می‌گفتند و شعار می‌دادند، تعبیر نکنید. حرف من واضح است. راحت بگویم: کوچه‌ای را که از آن گذشته‌اید، من کوچه‌ای دیدم دقیقاً در نیاوران که صدای کنسرت موزیسین‌های ایرانی و گرجی توش پیچیده... توهین نکنم! می‌دانم و خورده‌ام زخم وهن را که بدجور می‌ماند. عشق، عشق است لابد؛ و گیرم من با این واژه راحت نیستم، بقیه گناهشان چیست. توی اکثر لاگهای این دهکده، همه عشق و نوستالژی می‌لافند. من ــ البته مشتاقانه ــ می‌خوانمشان تا ببینم آخرش چه می‌شود... خدا مشیری را آرامش ببخشد همین حالا. خوب گفته بود که: انسان دوباره به غار رفت. غار جای خوبی است. غار را عشق است....

Posted by: Yasin at June 26, 2007 11:50 AM

يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو ميبره
كوچه به كوچه
باغ انگوري باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اونجا كه شبا
پشت بيشه ها
يه پري مياد
ترسون و لرزون
پاشو ميذاره تو آب چشمه
شونه ميكنه موي پريشون
يه شب ماه مياد
....

Posted by: شوكين at June 26, 2007 10:29 AM

به به ...

Posted by: يه دوست at June 26, 2007 12:57 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟