« بلاگر | Main | خانم شرمنده »

جمعه 1 تیر 86 :: June 22, 2007 

ای بابا!

نوشتنم نمی‌آید!
خیلی دوست دارم چیزی بنویسم اما نمی‌شود. خوب شاید بهتر باشد این‌جور وقتها آدم ساکت باشد تا چرند بنویسد. اما من واقعا دلم می‌خواهد بنویسم!
دلم می‌خواهد یک‌جوری با جملات قشنگ بنویسم که ....

Posted by froogh at June 22, 2007 11:40 PM

نظر

نوشته بود : دوستم داري؟
عقل گفت: بنويس آره ، خودشه
دل گفت : بنويس نه ، اوني كه ميخواد نيستي
با فونت درشت نوشتم : نه

Posted by: شوكين at June 24, 2007 7:59 AM

بر ميگردم،نگاهش مي كنم
ميگه : زود برگرد
با چشمهاي اشك گرفته لبخند ميزنم
ميدونه برنمي گردم
با چشمهاي اشك گرفته لبخند مي زند

Posted by: شوكين at June 24, 2007 7:52 AM

مهم نيست كه پير باشي يا جوان ، زشت يا زيبا
ثروتمند يا فقير ، مهم اين است كه در دلت اين
اميد باشد كه عشق را لمس خواهي كرد . مهم نيست
كه در آن لحظه پير باشي يا جوان ....

Posted by: شوكين at June 24, 2007 7:48 AM

دلم مي خواهد يك جوري با جملات قشنگ بنويسي؛ كه محو نوشتارت شوم ...

Posted by: يه دوست at June 23, 2007 6:28 PM

من مدتهاست که اینطوری شدم . نمیشه . برای همین مجبورم از شعرهای مورد علاقه ام بنویسم بلکه نوشتنم بگیره . راه حل رو پیدا کردی به منم بگو

Posted by: منتظر at June 23, 2007 12:26 AM

نویسم که زندگی قشنگه اگه قشنگ ببینیش

Posted by: طیبه at June 23, 2007 12:23 AM

نظر بدهيد





اطلاعات شما حفظ شود؟