« هي ! مرا دست كم نگير | Main | تنها با گلها »
جمعه 25 خرداد 86 :: June 15, 2007
به یاد پشه بندهای سالهای دور ..کنار هم بودن ها.. قصه های مادر بزرگ
نصفه شب است. مهمانها تازه رفته اند و من حسابی خسته ام.
همه چیز خوب برگزار شد. از همه بهتر اینکه بعد از سالی ماهی، با فامیل دور هم نشستیم. خاله ها و دایی ها و بچه ها.
فامیل خلوت ما هم مثل همه فامیل های این زمانه ، از هم پاشیده اند. بین هر دو خانواده یکی از دیگری خوشش نمی آید و بنابراین جمع کردن همه ، همزمان ، کار ناممکنی ست. منزل من خوشبختانه حلقه مفقوده بود! همه آمدند و خوشحالم که دعوتم را اجابت کردند.
البته مایه این دور هم نشینی، خاله بزرگم بود. داشتن بزرگتر فامیل، نعمتی ست که وقتی نباشد جای خالی اش را می فهمی. من نه پدربزرگ دارم و نه مادربزرگ. همه را در بچگی از دست داده ام. وقتی که اصلا نمی فهمیدم چه سرمایه ای از دستم می رود.
شاید دلیل دور شدن خانواده ها از هم و این همه غریب بودن همه مان، از بین رفتن حرمت بزرگتری ست و یا نبودن آن بزرگ ترهای عاقل که می گویند زمانی احترام موی سفیدشان، بر همه در همه حال، واجب بوده..
نسل ما در کمال تاسف کم کم موفق شده آن زمان را به فراموشی بسپارد.. نسل بعد از ما چه بلایی سرش خواهد آمد؟
Posted by froogh at June 15, 2007 1:25 AM
نظر
سلام فروغ عزیز
اینها را که نوشتید خیلی خوب حس می کنم و قبول دارم. خیلی خوب بیان کردید. مرسی
Posted by: از زندگی at June 18, 2007 3:23 PM
نسل بعد از ما كه مرخص است
نسل بعد از آن هم مرخص است
به نسل بعد از بعد از آن شايد بشود اميدي بست
Posted by: شوكين at June 16, 2007 4:34 PM
اره باور كن من ميگم اگه عيد نباشه ها واقعا يادمون ميره خونه هر كدوم از فاميل كجاست! بعضي ها رو كه خيلي هم دوست دارمشون فقط يا تو عروسي ها ميبينيم يا در عزا!البته من هميشه به همه تلفن ميزنم و حال و احوال ميكنم اما از نزديك ديدن صفاش يه دنياستو نسل بعد از ما هم كه كلا احترام به بزرگتر جزو منوهاش نيست!
Posted by: yasaman at June 15, 2007 4:09 PM
من هم هميشه حسرت ميخورم كه چرا هيچ پدربزرگ و مادربزرگي ندارم. چه خوب كه بهت خوش گذشته
Posted by: سپيده at June 15, 2007 12:41 PM
خوشحالم كه شب خوبي داشتي . من هم متاسفانه فقط مادر مامانم زنده هستن و حسرت داشتن پدربزرگ هميشه بعد از حسرت از دست دادن پدرم آزارم داده . لذت دور هم جمع شدن فاميل رو هم خيلي خوب درك ميكنم
Posted by: بهار at June 15, 2007 2:14 AM