« ... | Main | از عالم غيب : »
شنبه 19 خرداد 86 :: June 9, 2007
روزهای خوش رنگ من
از یک سفر عالی برگشتم.
ترمومتر احساس ، نوازش خونم را در بالاترین مقدار ممکن نشان میدهد و درحال حاضر آمادگی دارم تا به تمام دنیا عشق بورزم.
با افکار غمگین همزیستی مسالمت آمیزمان را ادامه میدهیم.
اتفاقات بسیار ریز، گذشته را با دردی عمیق و چندش آور زنده می کند.. اما یاد گرفته ام گذشته را مثل تاریخ ،در موزه نگهداری کنم و گاهی که چشمم بهش می افتد بگویم : خدا بیامرزدش..
این روزها، ایام سرزندگی و شادابی منند. دودستی به لحظات آویزان شدهام و در میان کوچه باغ زندگی، تاب بازی می کنم..شادی کمیابش را از آسمان می دزدم .. نگاه میکنم .. بو میکشم .. لمس میکنم و گاز میزنم ..
خوش می گذرد.به شما چطور؟
Posted by froogh at June 9, 2007 11:30 PM
نظر
فروغ عزیز به لحظه های خوش رنگ بچسب. محکم بچسب. گازهای گنده به روزهای شیرین بزن. مزشون را برای روزها سرد و تاریک زیر زبونت نگه دار.
خوشحالم ارامشی که دوست داری را بدست اوردی. مستدام باشه
Posted by: دخترک بارانی at June 12, 2007 7:17 AM
سلام .. در نوشته ات لذت کوچکی یافتم و زيبا بود نوشتتون در سبک خودش .. و با آن مدتی را سپری کردم .. امیدوارم که تو هم در نوشته های وبلاگ منم این لذت را بیابی..
(شما هم اگه دوست داشتی به کوير دل ما هم سری بزن .. خوشحال ميشويم از ديدن رد پايت بر روی ريگهای بيابانيم ...)
اميدوارم که باز هم شاهد نوشته ای ديگر از شما باشم ...[kooli]
------
با گذاشتن لينکم چطو ر ..؟
موافق اگر بودی و از کويرکده ی دلم خوشت خوشت اومد خوشحالتر ميشم اگه رد پايی از من در .... تو بماند يادگار ..
----------------------------
یه گروه هم هست که من و جمعی از دوستان اونجا جمع شدیم به نوعی با هم در ارتباطیم به نام پابرهنگان ..
آدرسش اینه ..>
http://groups.yahoo.com/group/paberehnegan
خوشحال میشم که آنجا هم ببينيم شما را
Posted by: kooli at June 11, 2007 9:17 PM
سلام من اولین بار است این وبلاگو میخونم امروز برای اولین بار دچارحمله وحشت خفیف شدم
نمی دونستم چی کار کنم چون تنها بودم و نمی خواستم مزاحم کسی شم اومدم کافی نت نمی دونستم اسمش اینه تا با این وبلاگ اتفاقی بر خورد کردم.حالا باید چی کار کنم؟تنها بودن برام ضرر داره؟فروغ جان واقعاٌ نمی دونم چی کار کنم چون درسته که خفیفه ولی تموم نمی شه هنوزم ادامه داره و ارادی نیست
البته زیاد با توجه به شرایطم عجیب نیست.نمی دونم چه جوری کمش کنم چون تو امتحاناتمو خیلی می ترسم.
فروغ:
نمي دونم. بهتره بري دكتر.
Posted by: mohomy at June 11, 2007 1:58 PM
خیلی خوشحالم . امیدوارم این لحظات برای تو همیشگی و پایدار باشه. خوش باشی فروغ جان
Posted by: منتظر at June 10, 2007 3:10 PM
مگه میشه آدم بره خونه و خوش نگذره؟
خوشحالم که پر از انرژی برگشتی:)
Posted by: بهار at June 10, 2007 1:43 PM
خوشحالم از این حس های قشنگ از این حال قشنگ .....
حواست باشه این حال و هوا راحت به دست نیومده راحت بر سرشون قمار نکن
همیشه تغییر محیط حتی برای یک کوچولو نتیجه ای معجزه آسا داره
Posted by: lonely at June 10, 2007 11:49 AM
من هم از سفر عالی برگشتم
همه چیز عالی بود
به استثناء تگرک زشک
که اونم لطف خودشو داشت
راستی خیلی وقت بود مشهد رو اینطوری ندیده بودم
به نظرم خیلی تمیزتر و سرسبز تر از تهران و کرج اومد
Posted by: شوکین at June 10, 2007 11:45 AM
مي گذرد. فقط كاش دچار روزمرگي نميشد. كاش.
Posted by: ميم شين at June 10, 2007 11:36 AM
دم صبح خواب شما را می دیدم
شاید تعبیر شده، چون از وقتی چشم باز کردم، به لمس کردن و چشیدن و بوییدن فکر می کردم
Posted by: یاسمن at June 10, 2007 8:31 AM
خوشحالم
.
به همه ما گاهی مثل امروز تو
گاهی مثل دیروز تو
...
در هرصورت می گذرد فروغ جان
Posted by: لوتوس at June 10, 2007 8:25 AM
I am happy for you! :)
Posted by: sooski at June 10, 2007 7:27 AM
این حس خوش و سبک رو مدت کوتاهی تجربه کردم
امیدوارم برای شما طولانی باشه
شادیت پایدار
Posted by: M لیدی at June 10, 2007 2:05 AM
شادی هات پایدار
Posted by: طیبه at June 10, 2007 1:16 AM
سلام
من هم از یک سفر خوب امده ام
با دوستانی عزیز
سه روز خوشایند
روزهای خوبی هستند هر چند هراس فرداهایی غم آلود تهدیدشان میکند اما قدر میدانم این روزهای خوش را
خوش باشی
Posted by: نسرین at June 10, 2007 1:10 AM
ايشالا که خوب و خوبتر باشی و بشی. من که اينروزها بدجوری اسير فکر مريضم هستم
Posted by: BaHaar at June 10, 2007 12:47 AM
اين آمادگي را حفظ كن و بجاي تمام دنيا، به خودت عشق بورز كه دنيايي هستي؛ اگر خودت را دريابي...
Posted by: يه دوست at June 10, 2007 12:38 AM