« It was my dreams you took.. | Main | تورنتو = کهیر می زنم »
یکشنبه 13 خرداد 86 :: June 3, 2007
گیتار و خیاطی و چرخشی به دور خود :)
دوشنبه میروم سفر. سفر که نه.. میروم خانه. هنوز بعد از نوزدهسال نفهمیدهام خانهام اینجاست یا مشهد؟
میگویند بهمناسبت چهاردهخرداد پروازهای زیادی کنسل شدهاند. اولین سال است!
فردا شب دقیقا معلوم خواهدشد.
میروم فندق و پسته را ببینم. گفتهاند گیتار را هم بیاور. اما با این وضع بلاتکلیف پروازها و با آن بگیر و ببندی که مشهد هست، هم ساز تابلوییست که رویم نمیشود توی فرودگاه باخودم راه ببرم و هم میترسم توی فرودگاه مشهد بهم بگویند روز رحلت آمدهای ساز بزنی؟؟
خواهرم میگوید اوضاع مشهد افتضاح است. همه توی خانه نشستهاند و کسی بیرون نمیآید. این را از بقیه فامیل هم شنیده ام که اگر کسی از اهالی بلوار سجاد و احمدآباد کار ضروری داشتهباشد، با ماشین و از کوچه پس کوچه میرود.
بگذریم.
...
معلم موسیقی تشویقم کرده چرخ خیاطی بخرم.
من همیشه عمر از خیاطی بیزار بودهام و حالا با توصیه این آدم واقعا دلم میخواهد یک چرخ خوشگل بخرم!
آدم شاهکاریست در نوع خودش. هفتادساله گیتاریستی با موی بلند که رویه تشک مبل میدوزد و پرده آشپزخانه !!
میگوید یک موسیقی قشنگ و بساط قهوه را میگذارم دم دست و بعد قر و قر میدوزم!! بهتر از این است که برای دوختن بند تنبان مجبور شوم آویزان کسی باشم!!
کلی پیشنهاد هم برای دوخت و دوز بهمن داده . :)
...
بقیه زندگی میگذرد. بهگذرش و قسمتهایی که دوست ندارم فکر نمیکنم. بهقول برادرم و کامنت آفلاینش، به یک هدف بزرگ فکر کن که نقش آدم فانی در آن کمرنگ باشد تا دور خودت نچرخی !
خدا را شکر که عقل برادرم بیشتر از من است. :)
Posted by froogh at June 3, 2007 12:29 AM
نظر
yek roo takhtiyeh 40 tike khoshgle bedooz ba rangayeh khoshgle khoshgle!
dabirestan ke boodam, vase pardeh otagham yek pardeh 40 tike dookhteh boodam, yani 100 tike bood, ba'd hamishe ke negash mikardam miraftam to roya...rooza ham noor ke az poshtesh rad mishod otagh mishod 40 rang, sabz,zard,naranji, khoda boood...dar avalin forsat dobare system ro inja bayad piyade konam :) mashhad ham khosh begzare :*
Posted by: ayat at June 4, 2007 11:59 AM
كلي جالبه ها! آدم هفتاد ساله و گيتار و خياطي و قر و قر دوختن!
راستي اونجا رفتي به آقا رضا سلام برسون و بهش بگو مشتاق ديدار ...
Posted by: يه دوست at June 3, 2007 6:52 PM
من خودم عاشقه خیاطی کردن هستم
یکی از تفریحاتم اینه
البته اصلا دوره هم ندیدم خودم دوست دارم یه چیزایی بدوزم
اولش سخته اما اگه علاقه داشته باشی و حوصله زیاد زودی راه میوفتی بهت قول میدم
Posted by: سپیده at June 3, 2007 1:25 PM
ميدونم كه باور نمي كني
من هم براي اين دو روز تعطيلي دارم ميرم مشهد
بعد از چند سال حدود سيزده چهارده نفر از بچه هاي دانشگاه دور هم
خلاصه اگه روز سه شنبه تو زشك يكي برات دست تكون داد جوابشو بده
آشناست
فروغ:
جدی؟ من ولی مطمئنم که زشک نمی رم! ولی با هم از همین راه مکاتبه می کنیم:)
Posted by: شوكين at June 3, 2007 12:45 PM
شاید فروغ را دیدم توی همان احمدآبادی که خانهی مادریام هم همان جاست و من آفتابش را که روشنتر و بیدریغ میریزد روی درختهای بلند سیمتریهاش، خیلی دوست دارم. من امروز عصر تا به آنجا برسم، 12 ساعت وقت دارم که کویر تنهای باوقار را دید بزنم از پشت شیشهی قطار و «ندبه»ی بیضایی را بخوانم برایش و کوکوسبزیام را با گوجههای سرخ تازه و خیارشور بخورم. برنامهی کاملی است... هرچند، تو که فروغ نیستی! من هم اینی نیستم که مینویسد: تو! زشت میدانم «تو» خطاب کردن بانویی را که ــ دروغ یا تظاهر یا راست ــ سی سال از طرح کادش میگذرد. پس حالا که نه من منم، نه تو شما، عدم قطعیتِ شایدم، رنگ میبازد قدری؛ و حالا دیگر فروغ را البته خواهم دید توی پسکوچههای احمدآباد مشهد که وقتی من از روبرو بیایم یا از کنار هم بگذریم، او را هرگز نخواهم شناخت.
تنها حدس خواهم زد که توی این کوچه و پیادهرو، توی کیف زنانهی کسی که گذشت، چند قرقرهی رنگی هست که همین تازگیها، برای دوختن ملافه و روبالشی تختخوابش خریده است.
فروغ:
جدی ها!! خودم هم باورم نمی شه سی سال پیش بوده!!! شایدم کمی کمتر. به هر حال الان سی و هشت سالمه!
Posted by: Yasin at June 3, 2007 11:58 AM
حالا که فکرشو می کنم می بینم اگه می ذاشت من کارمو خودم بکنم و اونقدر خودشو وسط هر چیزی نمی انداخت حالا من یه آدم دیگه ای بودم. من تو این هیژده سال بارها خواستم یه ژانومه بخرم. هی قیمت کردم. هی ترسیدم. موثر ترین قدمم امسال زمستون بود که یه مشت کاموا خریدم و میل. و یه خودآموز بافتنی. پریروزا کیسه رو ته صندوق عقب ماشین پشت یه کسیه از توپای فوتبال و مخروط های آموزش فوتبال پیدا کردم. دیدم من حتی جرات نکردم که کاموا ها رو ببرم تو خونه
فروغ: اوه. نه.....بافتننی که خیلی سخته. منم هیچ وقت تمومش نکردم.
Posted by: نارنج at June 3, 2007 10:47 AM
والا همون زمان طرح کاد هم من یه ریز سر کلاس با این و اون حرف می زدم و زر زر می کردم. و از زیر کار در می رفتم. آخرش مامانم می بر د با التماس یکی دو شب مونده به تحویل کار می داد به یکی کار و تموم کنه. یه بارم یه بلوز رو برد داد به یه مردونه دوز سر دزاشیب. فرداش من صفر گرفتم. فکر کنم اولین و آخرین نفر بودم که از طرح کاد تجدید شدم
فروغ: زیاد فرقی با هم نداشتیم. منم دکمه ها رو می چسبوندم روی لباس. تازه بعد از اینکه همشو مامانم دوخته بود. :))
Posted by: نارنج at June 3, 2007 10:42 AM
کاملا با خاطره های مشترک فانوسی موافقم. می دونی فروغ این روزا خیلی بهت فکر می کنم. خیلی زیاد. زندگی هر کسی واسه خودش بالا و پایین داره.برای من بدتر از همه انتظار کشیدنه. یک انتظار مبهم. فکر کردن به روزهایی که شاید هیچ وقت نیان
مواظب خودت باش
سفر خوش بگذره.
Posted by: مریم گلی at June 3, 2007 10:17 AM
اول از همه چی می خوای بدوزی فروغ؟
فروغ:
فكر كنم براي شروع يه دست ملافه و روبالشي رنگي براي خودم بدوزم. آخه از زماني كه طرح كاد داشتيم توي مدرسه يادته؟ من از همون موقع تا حالا خياطي نكرده ام !! اووووه!! سي سال شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
Posted by: نارنج at June 3, 2007 8:16 AM